دهکده جهانی ---------------------- GLOBAL VILLAGE
با ویکی بلاگ به روز باشید Keep up to date with the wikiblog
نويسندگان
http://www.uplooder.net/

از شبلی که از عارفان نامی است، پرسیدند: ای شیخ! از چه زمانی وارد زهد و تقوا شدی؟
او گفت: روزی از محله ای عبور می کردم که سگی را بر کنار جوی آبی دیدم. آن حیوان می خواست آب بخورد؛ اما با دیدن عکس خود در درون آب، به خیال اینکه سگی دیگر درون آب است، می ترسید و خود را عقب می کشید.
این رو آوردن و گریز ساعتی ادامه پیدا کرد. سر انجام، سگ به ناگاه سر در آب فرو برد و دانست که سگ دیگری در کار نیست؛ بلکه خودش مانع رفع تشنگی اش بوده و وقتی خود را ندید به آسودگی سیراب شد.
شبلی گفت: با مشاهده آن ماجرا فهمیدم که حجاب و مانع من در رسیدن به کمال و ترقی، خود بینی خود من است و از آن پس، کوشش نمودم تا خود را نبینم و به خود نیندیشم، تا راه سعادت را پیدا کنم.

[ ۱۳٩٥/٦/٩ ] [ ۱٢:۱٥ ‎ق.ظ ] [ مهدی نوایی ]

مردی به نزد حلوا فروشی رفت وگفت: «مقداری حلوای نسیه به من بده» حلوا فروش قدری حلوا برایش در کفه ترازو گذاشت و گفت : « امتحان کن ببین خوب است یانه.» مرد گفت:« روزه ام باشد موقع افطار » حلوا فروش گفت:« هنوز ۱۰ روز به ماه رمضان مانده ؛ چطور است که حالا روزه گرفته ای .» مرد گفت:« قضای روزه پارسال است.» حلوا فروش حلوایش را از کفه ترازو برداشت وگفت : «تو قرض خدا را به یک سال بعد می اندازی قرض من را به این زودی ها نخواهی داد .من به تو حلوا نمی دهم .

[ ۱۳٩٥/٦/۸ ] [ ۱٢:٤٠ ‎ق.ظ ] [ مهدی نوایی ]

مجلس عروسی یکی از بزرگان بود و ملا را نیز دعوت کرده بودند. وقتی می خواست وارد شود، در مقابل او دو درب وجود داشت با اعلانی بدین مضمون: از این درب عروس و داماد وارد می شوند و ازدرب دیگر دعوت شدگان. ملا از درب دعوت شدگان وارد شد. در آنجا هم دو درب وجود داشت و اعلانی دیگر: از این درب دعوت شدگانی وارد می شوند که هدیه آورده اند و از درب دیگر دعوت شدگانی که هدیه نیاورده اند


ملا طبعا از درب دومی وارد شد ناگهان خود را در کوچه دید، همان جایی که وارد شده بود!!! این داستان، حکایت زندگی ماست.

[ ۱۳٩٥/٦/۸ ] [ ۱٢:۳٧ ‎ق.ظ ] [ مهدی نوایی ]

کتاب: بیندیشید و ثروتمند شوید

نویسنده:ناپلئون هیل

ناپلئون هیل با الهام از اندرو کارنگی که رمز موفقیت خود را برای او شرح داده بود کتاب بیندیشید و ثروتمند شوید را به رشته تحریر درآورده است. هیل برای نوشتن این کتاب به مدت ۲۰سال به تحلیل زندگی صد مرد نامی پرداخت و حاصل آن را به‌صورت ۱۳ گام برای رسیدن به ثروت شرح داده است. این کتاب چگونگی دست‌یابی به هدف را توضیح می‌دهد. در این کتاب می‌توان به این پی برد که توانگری تنها با معیار پول قابل اندازه‌گیری نیست و دوستی‌های ادامه‌دار، مناسبات خانوادگی و احساس درک همدلانه میان همکاران نعمت بزرگی است که اسباب آرامش ذهن می‌شود.

[ ۱۳٩٥/٦/۸ ] [ ۱٢:٠۱ ‎ق.ظ ] [ مهدی نوایی ]

روزی کسی به خیام خردمند ، که دوران کهنسالی را پشت سر می گذاشت گفت : شما به یاد دارید دقیقا پدر بزرگ من ، چه زمانی درگذشت ؟!
خیام پرسید : این پرسش برای چیست ؟
آن جوان گفت : من شاید خیری برای اقوام و دوستان خودم نداشته باشم اما تاریخ درگذشت همه خویشانم را بدست آورده ام و می خواهم روز وفات آنها بروم گورستان و برایشان دعا کنم و خیرات دهم و...
خیام خندید و گفت : آدم بدبختی هستی ! خداوند تو را فرستاده تا شادی بیافرینی و دست زندگان و مستمندان را بگیری تا در سختی و مشقت نمیرند حال تو فقط  به دنبال مردگانت هستی ؟!...

بعد پشتش را به او کرد و گفت مرا با مرده پرستان کاری نیست و از او دور شد .

[ ۱۳٩٥/٦/٧ ] [ ۱:٥٢ ‎ق.ظ ] [ مهدی نوایی ]

اولین روزی که آقای راجرز می خواست به عنوان کشیش به کلیسای شهر کوچکشان برود اتفاق عجیبی افتاد؛درست جلوی در خانه اش مردی را دید که شباهت زیادی با خودش داشت.  
آقای راجرز به او سلام کرد و پرسید "تو کیستی؟ "
مرد همچنان که با نزاکت ایستاده بود پاسخ داد "من ابلیس هستم. "
آقای راجرز چند لحظه مبهوت به ابلیس خیره شد، احتمال داد به درجه ی بالایی از روحانیت رسیده که توانایی دیدن ابلیس را دارد .  این احتمال با مرگ کشیش قبلی شهر در روز گذشته در او تقویت یافت؛سرشار از غرور و قدرت به سمت ابلیس حرکت کرد و گلوی او را گرفت و گفت "سال هاست دنبالت بودم تا خفه ات کنم."
چند لحظه که گلویش را فشار داد، ابلیس نیمه جان روی زمین افتاد و در آخرین لحظه با خنده به کشیش گفت " اگر من بمیرم ، چطور می خواهی مردم را موعظه کنی؟ "
سوال ابلیس بسیار منطقی بود، طوری که آقای راجرز از کشتن او منصرف شد و او را نیمه جان رها کرد  و به سمت کلیسا راه افتاد. ابلیس دوباره گفت " لطفا مرا روی زمین رها نکن، می دانی که من از جنس خاک نیستم و اگر روی زمین باشم می میرم. "
آقای راجرز که به شدت نگران مردن ابلیس بود، به سوی او برگشت و پرسید "چکار می توانم برایت انجام دهم؟ "
ابلیس لبخندی زد و گفت " من دیده نمی شوم، سنگین نیستم و قول می دهم که مزاحمتی برای تو نداشته باشم، فقط اجازه بده روی دوش تو سوار شوم. "
آقای راجرز که دوست نداشت شغل و جایگاه خود را از دست بدهد، قبول کرد که ابلیس روی دوشش سوار شود. ابلیس راست گفته بود ؛ سنگین نبود و مزاحمتی هم برای آقای راجرز ایجاد نکرد.آقای راجرز دیگر به ابلیس فکر نکرد، فقط در آستانه ی ورود به کلیسا از ابلیس پرسید " تو که اگر روی زمین باشی  می میری، پس تا حالا کجا بودی؟ "
ابلیس گفت "روی دوش کشیش قبلی بودم . "
و با هم وارد کلیسا شدند...

[ ۱۳٩٥/٦/٧ ] [ ۱٢:٠٤ ‎ق.ظ ] [ مهدی نوایی ]

محققان چینی در زمان تعیین توالی 38 میمون دماغ سربالا متوجه شدند که یکی از آن‌ها چهره‌ای بسیار محزون دارد و او را غمگین‌ترین میمون جهان نامیدند.

 صورت آبی‌رنگ و نگاه خیره بی‌احساس این میمون، ظاهری ناامید یا ناباور به آن داده است.

این  در حالیست که خانواده وی دارای ظاهر شادی هستند.


ادامه مطلب
[ ۱۳٩٥/٦/٤ ] [ ۱٢:٢٧ ‎ق.ظ ] [ مهدی نوایی ]

 کتاب کبوتر اثر پاتریک زوسکیند

معرفی اجمالی

«کبوتر» رمانی به قلم پاتریک زوسکیند است که فرهاد سلمانیان آن را به فارسی برگردانده است. پاتریک زوسکیند، نویسنده و فیلمنامه نویس مشهور آلمانی است که نخستین رمانش «عطر» در دهه هشتاد باعث شهرت جهانی‌اش شد. «کبوتر» که یکی از آثار ارزشمند این نویسنده است، ویرانی‌های انسان مدرن را به تصویر می‌کشد. جنگ به عنوان یکی از محورهای اصلی این داستان در لایه‌های درونی و بیرونی آن حضوری ملموس دارد. در این اثر جنگ با خشونت‌ها، آشفتگی‌های روانی، بی‌رحمی‌ها و سوگواری‌هایش به تصویر کشیده شده است، به طوری که خواننده می‌تواند تصویر جامعه‌ای را که مردمش جنگ را با تمام وجود حس کرده‌اند، مجسم کند و آثار ناشی از جنگ را در زندگی آن‌ها به وضوح ببیند. یوناتان نویل، شخصیت اصلی داستان، نماد انسان پس از جنگ است. او از هر صدایی به هراس می‌افتد و آرامش درونش از بین می‌رود. زندگی آرام و یکنواخت را می‌پسندد و به دور از همه دغدغه‌های زندگی شهری، در اتاق زیرشیروانی یک خانه شش طبقه زندگی می‌کند. این اتاق تنها پناهگاهی است که یوناتان می‌تواند در آن احساس خوبی داشته باشد. در این میان ورود یک کبوتر به راهروی خانه‌، باعث دردسر می‌شود.... «کبوتر» داستان زندگی انسان سرخورده امروزی است که در مقابله با کوچک‌ترین مشکلی وا می‌ماند و ناامیدی او را از پا می‌اندازد. در جایی از این داستان با شخصیت یوناتان این‌گونه مواجه می‌شویم: «...اهل جنجال و حادثه نبود، که به دلیل کمبود روانی، آشفتگی روحی یا از روی نفرت ناشی از آن مرتکب جنایتی شود. البته نه به این دلیل که چنین جنایتی از نظر اخلاقی به نظرش زننده بود، بلکه در اصل به این خاطر که او از اظهار وجود در قالب هر گونه عمل یا حرفی عاجز بود. او اهل عمل نبود و فقط تحمل می‌کرد.» رمان «کبوتر» به همت نشر مرکز به چاپ رسیده است.

 

[ ۱۳٩٥/٦/٤ ] [ ۱٢:۱۸ ‎ق.ظ ] [ مهدی نوایی ]
........ مطالب قدیمی‌تر >>

.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

کارشناس روابط عمومی----- گواهی نامه فنون مذاکره------ گواهی نامه زبان بدن-------
لینک های مفید
صفحات اختصاصی
امکانات وب
RSS Feed

Google

در اين وبلاگ
در كل اينترنت
فونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا ساز


Free Page Rank Tool