دهکده جهانی ---------------------- GLOBAL VILLAGE
با ویکی بلاگ به روز باشید Keep up to date with the wikiblog
نويسندگان
http://www.uplooder.net/

نام کتاب:استیو جابز

نوشته ی:جی الیوت(معاون اول سابق اپل)

ترجمه:امیر محمد قدس شریفی

شیوه های رهبری برای نسل جدید

[ ۱۳٩٢/۳/٢٥ ] [ ٤:٥٧ ‎ب.ظ ] [ مهدی نوایی ]

تحقیقات جدید نشان می‌دهد، همزمان با اوج فعالیت های خورشید در سال 2015 میلادی احتمال قطع چند روزه تا چند ماهه برق در انگلیس و آمریکای شمالی وجود خواهد داشت.

  توفان های خورشیدی در حقیقت انفجارهای عظیمی در جو این ستاره هستند که حجم عظیمی از انرژی را بسمت زمین ارسال می کنند؛ انرژی این توفان ها علاوه بر آسیب زدن به ماهواره ها و شبکه های GPS، با ورود به میدان مغناطیسی زمین باعث قطع شبکه های برق می شوند.


ادامه مطلب
[ ۱۳٩٢/۳/٢٠ ] [ ۸:٤۱ ‎ق.ظ ] [ مهدی نوایی ]

یک پرنده رباتیک که توسط محققان دانشگاه مریلند در تعامل با ارتش آمریکا ساخته شده می‌تواند به یکی از عوامل جنگی بلامنازع آینده تبدیل شود.

  به ادعای سازندگان، مانورهای «کلاغ رباتیک» به قدری واقعی هستند که سایر پرندگان تصور می‌کنند یکی از آنهاست.


ادامه مطلب
[ ۱۳٩٢/۳/٢٠ ] [ ۸:٢٥ ‎ق.ظ ] [ مهدی نوایی ]

فردی خواست خانه ای بسازد. نجاری آورد و گفت: چوب های کف را در سقف بگذار و چوب های سقف را در کف اتاق.

نجار سبب را پرسید، گفت: می گویند آدم وقتی ازدواج می کند زندگی اش زیر و رو می شود، من می خواهم چوب های خانه ام را همین حالا زیر و رو کنم تا هنگامی که ازدواج کردم همه چیز به حالت اول برگردد.

 

[ ۱۳٩٢/۳/٢٠ ] [ ۸:٢۱ ‎ق.ظ ] [ مهدی نوایی ]

یکی از روزها ناخدای یک کشتی و سرمهندس آن در این باره بحث می  کردند که در کار اداره و هدایت کشتی کدام  یک نقش مهم  تری دارند.

بحث به  شدت بالا گرفت و ناخدا پیشنهاد کرد که یک روز جایشان را با هم عوض کنند. قرار گذاشتند که سرمهندس سکان کشتی را به دست بگیرد و ناخدا به اتاق مهندس کشتی برود.

هنوز چند ساعتی از جابه جایی نگذشته بود که ناخدا عرق  ریزان با سر و وضعی کثیف و روغن مالی بالا آمد و گفت: «مهندس سری به موتورخانه بزن. هرقدر تلاش می  کنم، کشتی حرکت نمی کند

سرمهندس فریاد کشید: «البته که حرکت نمی کند، کشتی به گل نشسته است

[ ۱۳٩٢/۳/٢٠ ] [ ۸:٢٠ ‎ق.ظ ] [ مهدی نوایی ]

یک روز بعد از ظهر وقتی اسمیت داشت از کار برمی گشت خانه، سر راه زن مسنی را دید که ماشینش خراب شده و ترسان توی برف ایستاده بود. اون زن برای او دست تکان داد تا متوقف شود. اسمیت پیاده شد و خودشو معرفی کرد و گفت من اومدم کمکتون کنم. زن گفت صدها ماشین از جلوی من رد شدند ولی کسی نایستاد، این واقعا لطف شماست.

وقتی که او لاستیک رو عوض کرد و درب صندوق عقب رو بست و آماده رفتن شد، زن پرسید: «من چقدر باید بپردازم؟»

و او به زن چنین گفت: «شما هیچ بدهی به من ندارید. من هم در این چنین شرایطی بوده ام. و روزی یکنفر هم به من کمک کرد، همونطور که من به شما کمک کردم. اگر تو واقعا می خواهی که بدهی ات رو به من بپردازی باید این کار رو بکنی. نگذار زنجیر عشق به تو ختم بشه!»

 

چند مایل جلوتر زن کافه کوچکی رو دید و رفت تو تا چیزی بخوره و بعد راهشو ادامه بده ولی نتونست بی توجه از لبخند شیرین زن پیشخدمتی بگذره که می بایست هشت ماهه باردار باشه و از خستگی روی پا بند نبود. او داستان زندگی پیشخدمت رو نمی دانست واحتمالا هیچ گاه هم نخواهد فهمید. وقتی که پیشخدمت رفت تا بقیه صد دلارش رو بیاره، زن از در بیرون رفته بود، در حالی که بر روی دستمال سفره یادداشتی رو باقی گذاشته بود. وقتی پیشخدمت نوشته زن رو می خوند اشک در چشمانش جمع شده بود. در یادداشت چنین نوشته بود: «شما هیچ بدهی به من ندارید. من هم در این چنین شرایطی بوده ام. و روزی یک نفر هم به من کمک کرد، همون طور که من به شما کمک کردم. اگر تو واقعا می خواهی که بدهیت رو به من بپردازی، باید این کار رو بکنی. نگذار زنجیر عشق به تو ختم بشه!».

همان شب وقتی زن پیشخدمت از سرکار به خونه رفت، در حالی که به اون پول و یادداشت زن فکر می کرد به شوهرش گفت :«دوستت دارم اسمیت، همه چیز داره درست می شه»

[ ۱۳٩٢/۳/۱۸ ] [ ۱٠:۳۳ ‎ب.ظ ] [ مهدی نوایی ]

روزی پیرمردی فقیر و گرسنه، نزد پیامبر اکرم (ص) آمد و درخواست کمک کرد. پیامبر فرمود: اکنون چیزی ندارم ولی «راهنمای خیر چون انجام دهنده آن است»، پس او را به منزل حضرت فاطمه (س) راهنمایی کرد.

 پیرمرد به سمت خانه حضرت زهرا (س) رفت و از ایشان کمک خواست. حضرت زهرا (س) فرمود: ما نیز اکنون در خانه چیزی نداریم. اما گردن ‏بندی را که دختر حمزة بن عبدالمطّلب به او هدیه کرده بود از گردن باز کرد و به پیرمرد فقیر داد. مرد فقیر، گردن ‏بند را گرفت و به مسجد آمد.

 پیامبر (ص) هنوز در میان اصحاب نشسته بود که پیرمرد عرض کرد: ای پیامبرخدا (ص)، فاطمه (س) این گردن بند را به من احسان نمود تا آن را بفروشم و به مصرف نیازمندی خودم برسانم. پیامبر (ص) گریست. عمّار یاسر با اجازه پیامبر (ص) گردن بند را از پیرمرد خرید.  عمار پس از خرید گردن بند، گردن بند را به غلام خود داد و گفت: این را به رسول خدا (ص) تقدیم کن، خودت را هم به او بخشیدم. پیامبر (ص) نیز غلام و گردن بند را به حضرت فاطمه بخشید. غلام نزد فاطمه (س) آمد و آن حضرت گردن بند را گرفت و به غلام فرمود: من تو را در راه خدا آزاد کردم. غلام خندید. حضرت فاطمه (س) راز این خنده‌ را پرسید. غلام پاسخ داد: ای دختر پیامبر (ص) برکت این گردن بند مرا به شادی آورد، چون گرسنه‌ای را سیر کرد، برهنه‌ای را پوشاند، فقیری را غنی نمود، پیاده‌ای را سوار نمود، بنده‌ای را آزاد کرد و عاقبت هم به سوی صاحب خود بازگشت

[ ۱۳٩٢/۳/۱۸ ] [ ۱٠:۳۱ ‎ب.ظ ] [ مهدی نوایی ]

دکتر ژوزف ایگناس گیوتین پزشکی فرانسوی بود که هنگام وقوع انقلاب کبیر فرانسه در دانشگاه پاریس تدریس می کرد. او که بعد از انقلاب به عضویت مجمع انقلابی  فرانسه در آمده بود، نخستین فردی بود که در سال ۱۷۸۹م. در مجلس موسسان فرانسه پیشنهاد کرد که به جای اعدام متهمان با وسیله ای زجرآور، سر آنها با ماشین مخصوصی از بدن قطع گردد.

 مجلس موسسان فرانسه با پیشنهاد وی موافقت کرد و دستگاه گیوتین را که قریب به یک قرن قبل و به مدت کوتاهی در ایتالیا استفاده شده بود را وارد کردند. دستگاه ژوزف گیوتین از سوی آنتوان لویی، جراح و دبیر مادام العمر آکادمی جراحی رسما تایید شده بود. پس از وقوع انقلاب در فرانسه تعدادی کثیری توسط همین دستگاه اعدام شدند افرادی که بسیاری از آنها در به ثمر رسیدن انقلاب نقش بسزایی داشتند یکی از این افراد فیزیکدان و شیمیست معروف لاوازیه بود.

 لاوازیه بعد از اینکه به اعدام با گیوتین محکوم شد تصمیم گرفت در آخرین لحظات زندگی هم به علم خدمت نماید . او به شاگردان خود گفت : احتمالا جایگاه حواس و شعور انسان می بایست در سر ( مغز ) انسان باشد بنابر این پس از جدا شدن سر از بدن احتمالا باید تا چند لحظه هنوز حواس و هشیاری فرد کار بکند شما پس از اینکه سر من به وسیله گیوتین قطع شد فورا آن را روی دست بالا بگیرید، من شروع به پلک زدن می کنم شما تعداد پلک زدن های مرا بشمارید تا زمان تقریبی از بین رفتن هشیاری و مرگ کامل به دست بیاید .

پس از اینکه لاوازیه اعدام شد سر او را بالا گرفتن و او بیش از ده  بار پلک زد و این واقعه در تاریخ به ثبت رسید

[ ۱۳٩٢/۳/۱۸ ] [ ۱٠:٢٧ ‎ب.ظ ] [ مهدی نوایی ]

خانواده بسیار فقیری بودند که در یک مزرعه و یک کلبه کوچک کنار مزرعه کار و زندگی می‌کردند، کلبه آنها نه اتاقی داشت و نه اسباب و اثاثیه ای. اعضای خانواده از برداشت محصولات مزرعه آنقدری گیرشان می‌آمد که فقط شکمشان را به سختی سیر کنند. اما یک سال بدون هیچ علتی، محصول کمی بیشتر از حد معمول بدست آمد، در نتیجه کمی بیش از نیازشان پول بدست آوردند

زن کاتالوگ کهنه و خاک گرفته ای را بیرون کشید و ورق زد، همچنان که صفحات آنرا یکی یکی ورق می‌زد افراد خانواده هم دورش جمع می‌شدند، بالاخره زن آینه‌ی بسیار زیبایی دید و به نظرش رسید که از همه چیز بهتر است. پیش از آن در خانه هرگز آینه ای نداشتند. از آنجایی‌که پول کافی برای خریدنش داشتند، زن آن را سفارش داد. یک هفته بعد وقتی در مزرعه سرگرم کار بودند مردی سوار بر اسب از راه رسید او بسته ای در دست داشت، و خانواده به استقبالش رفتند .

 زن اولین کسی بود که بسته راباز کرد و خود را در آینه دید و جیغ زد: جک، تو همیشه می‌گفتی من زیبا هستم، من واقعآ زیبا هستم! مرد آینه را بدست گرفت و در آن نگاه کرد لبخندی زد و گفت: تو همیشه می‌گفتی که من خشن هستم ولی من جذاب هستم. نفر بعدی دختر کوچکشان بود که گفت: مامان،مامان، چشمهای من شبیه توست . در این اثنا پسر کوچکشان که بسیار پر انرژی بود از راه رسید و آینه را قاپید او در چهار سالگی از قاطر لگد خورده بود و صورتش از ریخت افتاده بود، او فریاد زد: من زشتم ! من زشتم!

و در حالی که بشدت گریه می‌کرد به پدرش گفت : پدر، آیا من همیشه همین شکل بودم ؟

بله پسرم ، همیشه .

با این حال تو مرا دوست داری ؟

بله پسرم، دوستت دارم !

چرا؟ برای چه من را دوست داری ؟

چون مال من هستی!!!

 ….و من هر روز صبح وقتی صادقانه به درونم نگاه می‌کنم و می بینم که زشت است ، از خدا می‌رسم آیا دوستم داری ؟ و او همیشه مهربانانه جواب می دهد: بله !و وقتی از او می پرسم چرا دوستم داری ؟

او می‌گوید : چون مال من هستی

[ ۱۳٩٢/۳/۱۸ ] [ ۱٠:٢۳ ‎ب.ظ ] [ مهدی نوایی ]

در اولین جلسه دانشگاه استاد ما خودش را معرفی نمود و از ما خواست که کسی را بیابیم که تا به حال با او آشنا نشده‌ایم، برای نگاه کردن به اطراف ایستادم، در آن هنگام دستی به آرامی شانه‌ ام را لمس نمود، برگشتم و خانم مسن کوچکی را دیدم که با خوشرویی و لبخندی که وجود بی‌ عیب او را نمایش می‌داد، به من نگاه می ‌کرد. او گفت: «سلام عزیزم، نام من رز است، هشتاد و هفت سال دارم، آیا می‌توانم تو را در آغوش بگیرم؟» پاسخ دادم: «البته که می‌ توانید»، و او مرا در آغوش خود فشرد. پرسیدم: «چطور شما در چنین سن جوانی به دانشگاه آمده اید؟» به شوخی پاسخ داد: «من اینجا هستم تا یک شوهر پولدار پیدا کنم، ازدواج کرده یک جفت بچه بیاورم، سپس بازنشسته شده و مسافرت نمایم». پرسیدم: «نه، جداً چه چیزی باعث شده؟» کنجکاو بودم که بفهمم چه انگیزه‌ای باعث شده او این مبارزه را انتخاب نماید. به من گفت: «همیشه رویای داشتن تحصیلات دانشگاهی را داشتم و حالا، یکی دارم«.

پس از کلاس به اتفاق تا ساختمان اتحادیه دانشجویی قدم زدیم و در یک کافه گلاسه سهیم شدیم،‌ ما به طور اتفاقی دوست شده بودیم، ‌برای سه ماه ما هر روز با هم کلاس را ترک می‌کردیم، او در طول یک سال شهره ی کالج شد و به راحتی هر کجا که می‌رفت، دوست پیدا می‌کرد، او عاشق این بود که به این لباس در آید و از توجهاتی که سایر دانشجویان به او می‌نمودند، لذت می‌برد، او اینگونه زندگی می‌کرد.

 

 در پایان آن ترم ما از رز دعوت کردیم تا در میهمانی ما سخنرانی نماید، من هرگز چیزی را که او به ما گفت، فراموش نخواهم کرد، وقتی او را معرفی کردند، در حالی که داشت خود را برای سخنرانی از پیش مهیا شده‌ اش، آماده می‌کرد، به سوی جایگاه رفت، تعدادی از برگه‌های متون سخنرانی‌اش بروی زمین افتادند، آزرده و کمی دست پاچه به سوی میکروفون برگشته و به سادگی گفت: «عذر می‌خواهم، من بسیار وحشت زده شده‌ ام بنابراین سخنرانی خود را ایراد نخواهم کرد، اما به من اجازه دهید که تنها چیزی را که می‌دانم، به شما بگویم»، او گلویش را صاف نموده و‌ آغاز کرد: «ما بازی را متوقف نمی‌کنیم چون که پیر شده‌ایم، ما پیر می‌شویم زیرا که از بازی دست می‌کشیم، تنها یک راه برای جوان ماندن، شاد بودن و دست یابی به موفقیت وجود دارد، شما باید بخندید و هر روز رضایت پیدا کنیم. ما عادت کردیم که رویایی داشته باشیم، وقتی رویاهایمان را از دست می‌دهیم، می‌میریم، انسان‌های زیادی در اطرافمان پرسه می‌زنند که مرده ‌اند و حتی خود نمی‌دانند، تفاوت بسیار بزرگی بین پیر شدن و رشد کردن وجود دارد، اگر من که هشتاد و هفت ساله هستم برای مدت یک سال در تخت خواب و بدون هیچ کار ثمر بخشی بمانم، هشتاد و هشت ساله خواهم شد، هر کسی می‌تواند پیر شود، آن نیاز به هیچ استعداد خدادادی یا توانایی ندارد، رشد کردن همیشه با یافتن فرصت ها برای تغییر همراه است. متأسف نباشید، یک فرد سالخورده معمولاً برای کارهایی که انجام داده تأسف نمی‌خورد، که برای کارهایی که انجام نداده است». او به سخنرانی‌اش با ایراد «سرود شجاعان» پایان بخشید و از فرد فرد ما دعوت کرد که سرودها را خوانده و آنها را در زندگی خود پیاده نماییم.

در انتهای سال، رز دانشگاهی را که سال ها قبل آغاز کرده بود،به اتمام رساند، یک هفته پس از فارغ‌ التحصیلی رز با آرامش در خواب فوت کرد، بیش از دو هزار دانشجو در مراسم خاکسپاری او شرکت کردند، به احترام خانمی شگفت‌ انگیز که با عمل خود برای دیگران سرمشقی شد که هیچ وقت برای تحقق همه آن چیزهایی که می‌توانید باشید، دیر نیست

[ ۱۳٩٢/۳/۱۸ ] [ ۱٠:۱٧ ‎ب.ظ ] [ مهدی نوایی ]

در افسانه های شرقی قدیم آمده است که یکی از پادشاهان بزرگ برای جاودانه کردن نام و پادشاهی خود تصمیم گرفت که قصری باشکوه بسازد که در دنیا بی نظیر باشد و تالار اصلی ان در عین شکوه و بزرگی و عظمت ستونی نداشته باشد !!!

اما پس از سالها و کار وتلاش و محاسبه ، کسی از عهده ساخت سقف تالار اصلی بر نیامد و معماران مدعی زیادی بر سر این کار جان خود را از دست دادند تا اینکه ناکامی پادشاه او را به شدت افسرده و خشمگین ساخت و دست آخر معلوم شد که معمار زبر دست و افسانه ای به نام سنمار وجود دارد که این کار از عهده او بر می آید

و بالاخره او را یافتند و کار را به او سپردند و او طرحی نو در انداخت و کاخ افسانه ای خورنق را تا زیر سقف بالا برد و اعجاب و تحسین همگان را برانگیخت اما درست وقتی که دیواره ها به زیر سقف رسید  سنمار ناپدید شد و کار اتمام قصر خورنق نیمه کار ماند

 مدتها پی او گشتند ولی اثری از او نجستند و پادشاه خشمگین و ناکام دستور دستگیری و محاکمه و مرگ او را صادر کرد تا پس از هفت سال  دوباره سر و کله سنمار پیدا شد .

او که با پای خود امده بود دست بسته و در غل و زنجیر به حضور پادشاه آورده شد و شاه دستور داد او را به قتل برسانند اما سنمار درخواست کرد قبل از مرگ به حرفهای او گوش کنند و توضیح داد که علت ناکامی معماران قبلی در برافراشتن سقف تالار بی ستون این بوده است که زمین به دلیل فشار دیواره ها و عوارض طبیعی نشست می کند و اگر پس از بالا رفتن دیواره بلافاصله سقف ساخته شود به دلیل نشست زمین بعدا سقف نیز ترک خورد و فرو می ریزد و قصر جاودانه نخواهد شد

پس لازم بود مدت هفت سال سپری شود تا زمین و دیواره ها نهایت افت و نشست خود را داشته باشند تا هنگام ساخت سقف که موعدش همین حالا است مشکلی پیش نیاید و اگر من در همان موقع این موضوع را به شما می گفتم حمل بر ناتوانی من می کردید و من نیز به سرنوشت دیگر معماران ناکام به کام مرگ می رفتم

پادشاه و وزیران به هوش و ذکاوت او آفرین گفتند و ادامه کار را با پاداش بزرگتری به او سپردند و سنمار ظرف یک سال قصر خورنق را اتمام و آماده افتتاح نمود .

مراسم باشکوهی برای افتتاح قصر در نظر گرفته شد و شخصیتهای بزرگ سیاسی آن عصر و سرزمینهای همسایه نیز به جشن دعوت شدند و سنمار با شور و اشتیاق فراون تالارها و سرسراها واطاقها و راهروها و طبقات و پلکانها و ایوانها و چشم اندازهای زیبا و اسرار امیز قصر را به پادشاه و هیات همراه نشان میداد و دست آخر پادشاه را به یک اطاق کوچک مخفی برد و رازی را با در میان گذاشت و به دیواری اشاره کرد و تکه  اجری را نشان داد و گفت : کل بنای این قصر به این یک آجر متکی است که اگر آنرا از جای خود در آوری کل قصر به تدریج و آرامی ظرف مدت یک ساعت فرو میریزد و این کار برای این کردم که اگر یک روز کشورت به دست بیگانگان افتاد نتوانند این قصر افسانه ای را تملک کنند شاه خیلی خیلی خوشحال شد و از سر شگفتی سنمار به خاطر هنر و هوش و درایتش تحسین کرد و به او وعده پاداشی بزرگ داد و گفت این راز را باکسی در میان نگذار

تا اینکه در روز موعود قرار شد پاداش سنمار معمار را بدهد . او را با تشریفات تمام به بالاترین ایوان قصر بردند و در برابر چشم تماشا گران دستور داد به پایین پرتابش کنند تا بمیرد!!!

سنمار در آخرین لحظات حیات خود به چشمان پادشاه نگاه کرد و با زبان بی زبانی پرسید چرا ؟؟؟!!!

و پادشاه گفت برای اینکه جز من کسی راز جاودانگی و فنای قصر نداند و با این جمله او را به پایین پرتاب کرده  و راز را برای همیشه از همه مخفی نگاه داشت…!

ما دیگران را فقط تا آن قسمت از جاده که خود پیموده‌ایم می‌توانیم هدایت کنیم…

[ ۱۳٩٢/۳/۱۸ ] [ ۱٠:٠۸ ‎ب.ظ ] [ مهدی نوایی ]

ایستاده‌ام توی صف ساندویچی که ناهار امروزم را سرپایی و در اسرع وقت بخورم و برگردم شرکت. از مواقعی که خوردن، فقط برای سیر شدن است و قرار نیست از آن چیزی که می‌جوی و می‌بلعی لذت ببری، بیزارم. به اعتقاد من حتی وقتی درب باک ماشین را باز می‌کنی تا معده‌اش را از بنزین پر کنی، ماشین چنان لذتی می‌برد و چنان کیفی می‌کند که اگر می‌توانست چیزی بگوید، حداقلش یک "آخیش!" یا "به به!" بود. حالا من ایستاده‌ام توی صف ساندویچی،‌ فقط برای این که خودم را سیر کنم و بدون آخیش و به به برگردم سر کارم.

نوبتم که می‌شود فروشنده با لبخندی که صورتش را دوست داشتنی کرده سفارش غذا را می‌گیرد و بدون آن که قبضی دستم بدهد می‌رود سراغ نفر بعدی. می‌ایستم کنار، زیر سایهء یک درخت و به جمعیتی که جلوی این اغذیه فروشی کوچک جمع شده‌اند نگاه می‌کنم، که آیا اینها هم مثل من فقط برای سیر شدن آمده‌اند یا واقعا از خوردن یک ساندویچ معمولی لذت می‌برند. آقای فروشندهء خندان صدایم می‌کنم و غذایم را می‌دهد، بدون آن که حرفی از پول بزند.

 با عجله غذا را، سرپا و زیر همان درخت، می‌خورم. انگار که قرار است برگردم شرکت و شاتل هوا کنم، انگار که اگر چند دقیقه دیر برسم کل پروژه‌های این مملکت از خواب بیدار و بعدش به اغما می‌روند. می‌روم روبروی آقای فروشندهء خندان که در آن شلوغی فهرست غذا به همراه اضافاتی که خورده‌ام را به خاطر سپرده است. می‌شود ٧٢٠٠ تومان. یک ١٠ هزار تومانی می‌دهم و منتظر باقی پولم می‌شوم. ٣٠٠٠ هزار تومان بر می‌گرداند. می‌گویم ٢٠٠ تومانی ندارم. می‌گوید اندازهء ٢٠٠ تومان لبخند بزن! خنده‌ام می‌گیرد. خنده‌اش می‌گیرد و می‌گوید: "این که بیشتر شد. حالا من ١٠٠ به شما بدهکارم!" تشکر و خداحافظی می‌کنم و موقع رفتن با او دست می‌دهم.

انگار هنوز هم از این آدم‌ها پیدا می‌شوند، آدم‌هایی که هنوز معتقدند لبخند زدن زیبا و لبخند گرفتن ارزشمند است. لبخند زنان دستانم را می‌کنم توی جیبم و آهسته به سمت شرکت بر می‌گردم و توی راه بازگشت آرام زیر لب می‌گویم: "آخیش! به به

[ ۱۳٩٢/۳/۱۸ ] [ ۱٠:٠٤ ‎ب.ظ ] [ مهدی نوایی ]

کمانگیر پیر و عاقلی در مرغزاری در حال آموزش تیراندازی به دو جنگجوی جوان بود. در آن سوی مرغزار نشانه ی کوچکی که از درختی آویزان شده بود به چشم می خورد. جنگجوی اولی تیری را از ترکش بیرون می کشد. آن را در کمانش می گذارد و نشانه می رود. کماندار پیر از او می خواهد آنچه را می بیند شرح دهد.

می گوید: آسمان را می بینم. ابرها را. درختان را. شاخه های درختان و هدف را. کمانگیر پیر می گوید: کمانت را بگذار زمین تو آماده نیستی.

 جنگجوی دومی پا پیش می گذارد .کمانگیر پیر می گوید: آنچه را می بینی شرح بده.

جنگجو می گوید: فقط هدف را می بینم.

پیرمرد فرمان می دهد: پس تیرت را بینداز. تیر بر نشان می نشیند.

پیرمرد می گوید: عالی بود. موقعی که تنها هدف را می بینید نشانه یریتان درست خواهد بود و تیرتان بر طبق میلتان به پرواز در خواهد آمد.

بر اهداف خود متمرکز شوید.

تمرکز افکار بر روی هدف به سادگی حاصل نمی شود. اما مهارتی است که کسب آن امکانپذیر است و ارزش آن در زندگی همچون تیراندازی بسیار زیاد است

[ ۱۳٩٢/۳/۱۸ ] [ ٩:٥٢ ‎ب.ظ ] [ مهدی نوایی ]

استفان کاوی (از سرشناسترین چهره‌های علم موفقیت) احتمالاً با الهام از همین حرف انیشتین است که می‌گوید:« اگر می‌خواهید در زندگی و روابط شخصی‌تان تغییرات جزیی به وجود آورید به گرایش‌ها و رفتارتان توجه کنید؛ اما اگر دلتان می‌خواهد قدم‌های کوانتومی بردارید و تغییرات اساسی در زندگی‌تان ایجاد کنید باید نگرش‌ها و برداشت‌هایتان را عوض کنید .«

او حرفهایش را با یک مثال خوب و واقعی، ملموس‌تر می‌کند: ….

«صبح یک روز تعطیل در نیویورک سوار اتوبوس شدم. تقریباً یک سوم اتوبوس پر شده بود. بیشتر مردم آرام نشسته بودند و یا سرشان به چیزی گرم بود و درمجموع فضایی سرشار از آرامش و سکوتی دلپذیر برقرار بود تا اینکه مرد میانسالی با بچه‌هایش سوار اتوبوس شد و بلافاصله فضای اتوبوس تغییر کرد.

 

بچه‌هایش داد و بیداد راه انداختند و مدام به طرف همدیگر چیز پرتاب می‌کردند. یکی از بچه‌ها با صدای بلند گریه می‌کرد و یکی دیگر روزنامه را از دست این و آن می‌کشید و خلاصه اعصاب همه‌مان توی اتوبوس خرد شده بود.

اما پدر آن بچه‌ها که دقیقاً در صندلی جلویی من نشسته بود، اصلاً به روی خودش نمی‌آورد و غرق در افکار خودش بود. بالاخره صبرم لبریز شد و زبان به اعتراض بازکردم که: «آقای محترم! بچه‌هایتان واقعاً دارند همه را آزار می‌دهند. شما نمی‌خواهید جلویشان را بگیرید؟» مرد که انگار تازه متوجه شده بود چه اتفاقی دارد می‌افتد، کمی خودش را روی صندلی جابجا کرد و گفت: بله، حق با شماست. واقعاً متاسفم. راستش ما داریم از بیمارستانی برمی‌گردیم که همسرم، مادر همین بچه‌ها٬ نیم ساعت پیش در آنجا مرده است. من واقعاً گیجم و نمی‌دانم باید به این بچه‌ها چه بگویم. نمی‌دانم که خودم باید چه کار کنم و … و بغضش ترکید و اشکش سرازیر شد.«

استفان کاوی بلافاصله پس از نقل این خاطره می‌پرسد:« صادقانه بگویید آیا اکنون این وضعیت را به طور متفاوتی نمی‌بینید؟ چرا این طور است؟ آیا دلیلی به جز این دارد که نگرش شما نسبت به آن مرد عوض شده است؟ » و خودش ادامه می‌دهد که:« راستش من خودم هم بلافاصله نگرشم عوض شد و دلسوزانه به آن مرد گفتم: واقعاً مرا ببخشید. نمی‌دانستم. آیا کمکی از دست من ساخته است؟ و….

اگر چه تا همین چند لحظه پیش ناراحت بودم که این مرد چطور می‌تواند تا این اندازه بی‌ملاحظه باشد٬ اما ناگهان با تغییر نگرشم همه چیز عوض شد و من از صمیم قلب می‌خواستم که هر کمکی از دستم ساخته است انجام بدهم».

[ ۱۳٩٢/۳/۱۸ ] [ ٩:٤۸ ‎ب.ظ ] [ مهدی نوایی ]

روزی ابوریحان درس به شاگردان می گفت که خونریز و قاتلی پای به محل درس و بحث نهاد. شاگردان با خشم به او می نگریستند و در دل هزار دشنام به او می دادند که چرا مزاحم آموختن آنها شده است . آن مرد رسوا روی به حکیم نموده چند سئوال ساده نمود و رفت .

فردای آن روز، شاعری مدیحه سرای دربار، پای به محل درس گذارده تا سئوالی از حکیم بپرسد شاگردان به احترامش برخواستند و او را مشایعت نموده تا به پای صندلی استاد برسد. که دیدند از استاد خبری نیست هر طرف…. را نظر کردند اثری از استاد نبود .

 یکی از شاگردان که از آغاز چشمش به استاد بود و او را دنبال می نمود در میانه کوچه جلوی استاد را گرفته و پرسید: چگونه است دیروز آدمکشی به دیدارتان آمد پاسخ پرسش هایش را گفتید و امروز شاعر و نویسنده ایی سرشناس آمده ، محل درس را رها نمودید ؟!

ابوریحان گفت: یک بزهکار تنها به خودش و معدودی لطمه میزند ، اما یک نویسنده و شاعر خود فروخته کشوری را به آتش می کشد.

شاگرد متحیر به چشمان استاد می نگریست که ابوریحان بیرونی از او دور شد .

ابوریحان بیرونی دانشمند آزاده ایی بود که هیچگاه کسب قدرت او را وسوسه ننمود و همواره عمر خویش را وقف ساختن ابوریحان های دیگر کرد

[ ۱۳٩٢/۳/۱۸ ] [ ٩:٢٧ ‎ب.ظ ] [ مهدی نوایی ]
مدت زیادی از زمان ازدواجشان می‌گذشت و طبق معمول زندگی فراز و نشیب‌های خاص خودش را داشت.
یک روز زن که از ساعت‌های زیاد کار شوهر عصبانی بود و همه چیز را از هم پاشیده می‌دید، زبان به شکایت گشود و باعث ناامیدی شوهرش شد.
مرد پس از یک هفته سکوت همسرش، با کاغذ و قلمی‌در دست به طرف او رفت و پیشنهاد کرد هر آنچه را که باعث آزارشان می‌شود را بنویسید و در مورد آن‌ها بحث و تبادل نظر کنند.
 
زن که گله‌های بسیاری داشت بدون اینکه سرخود را بلند کند، شروع کرد به نوشتن.
مرد پس از نگاهی عمیق و طولانی به همسر، نوشتن را آغاز کرد.
یک ربع بعد با نگاهی به یکدیگر کاغذ‌ها را رد وبدل کردند. مرد به زن عصبانی و کاغذ لبریز از شکایت خیره ماند
اما زن با دیدن کاغذ شوهر،خجالت زده شد و به سرعت کاغذ خود را پاره کرد.
شوهرش در هر دو صفحه این جمله را تکرار کرده بود:

"دوستت دارم عزیزم

[ ۱۳٩٢/۳/۱۸ ] [ ٩:٢٦ ‎ب.ظ ] [ مهدی نوایی ]

نام کتاب:ماجراهای یک مشاهده گر

نویسنده:پیتر دراکر

مترجم:غلامحسین خانقائی

[ ۱۳٩٢/۳/۱۸ ] [ ۸:٥۳ ‎ب.ظ ] [ مهدی نوایی ]

یکی از شاگردان شهید رجایی می‏گوید: بر اساس رسمی نادرست، یک سال دو

سه روز مانده به پایان اسفند ماه، بچه‏ ها کلاس‏ها را تعطیل کرده بودند. آقای

رجایی را دیدم که سر ساعت وارد کلاس شد و بعد از مدتی با دستی گچی از

کلاس بیرون آمد. فورا وارد کلاس شدم. با شگفتی دیدم مطالب درس جدید را بر

تخته نوشته و پیامی به این مضمون به دانش ‏آموزان داده است: «من برای انجام

وظیفه به کلاس آمدم و درس را نوشتم. سال نو را به همه تبریک می‏گویم».


[ ۱۳٩٢/۳/۱۸ ] [ ۸:٤٠ ‎ق.ظ ] [ مهدی نوایی ]

در دهکده ای کوچک مردی زندگی می کرد که به ابله بودن اشتهار داشت و ابله هم بود. تمام آبادی مسخره اش می کردند. ابلهی تمام عیار بود و مردم کلی با او تفریح می کردند.ولی او از بلاهت خود خسته شد. بنابر این از مرد عاقلی راه چاره را پرسید. 
مرد عاقل گفت: 
- مساله ای نیست! ساده است. وقتی کسی از کسی تعریف کرد تو انکار کن. 
اگر کسی ادعا می کند که " این آدم مقدس است " فوری بگو " نه ! خوب می دانم که گناهکار است " اگر کسی بگوید " این کتابی معتبر است " فوری بگو " من خوانده و مطالعه کرده ام " نگران نباش که آن را خوانده یا نخوانده ای راحت بگو " مزخرف است!" 
اگر کسی بگوید این نقاشی یک اثر هنری بزرگ است " راحت بگو " این هم شد هنر؟ چیزی نیست مگر کرباس و رنگ. یک بچه هم می تواند آن را بکشد". انتقاد کن انکار کن دلیل بخواه و پس از هفت روز به دیدنم بیا. 
بعد از هفت روز آبادی به این نتیجه رسید که این شخص نابغه است : " ما خبر از استعدادهای او نداشتیم و اینکه او در هر موردی اینقدر نبوغ دارد. نقاشی را نشان او می دهی و او خطاها را به شما نشان می دهد. کتابهای معتبر را نشان او می دهی و او اشتباهات و خطا ها را گوشزد می کند. جه مغز نقاد شگرفی! چه تحلیل گر و نابغه بزرگی! " 
پس از هفت روز پیش مرد عاقل رفت و گفت: 
- دیگر احتیاج به صلاح و مصلحت تو ندارم. تو آدم ابلهی هستی! 
تمام آبادی به این آدم فرزانه معتقد بودند و همه می گفتند:" چون نابغه ما مدعی است این مرد آدمی ابله است پس حتماً او باید ابله باشد."

[ ۱۳٩٢/۳/۱۸ ] [ ۸:۳۸ ‎ق.ظ ] [ مهدی نوایی ]

مسلم است که ۳۰۰ میلیون سال پیش چیزی به نام ایران یا شهرهایش وجود نداشتند، اما گاهی که آثار علمی تخیلی را می‌خواندم، همیشه با خودم فکر می‌کردم که اگر می‌توانستیم به میلیون‌ها سال پیش برگردیم و ایران را ببینیم، ایران به چه صورتی بود.

۳۰۰ میلیون سال پیش، دنیا به صورت یک ابرقاره بود و همه خشکی‌ها به هم پیوسته بودند، حدود ۲۰۰ میلیون سال پیش، این ابرقاره شروع به قطعه قطعه شدن کرد و قطعاتش در جهات مختلف حرکت کردند.

نام این ابرقاره بزرگ را Pangaea گذاشته‌اند، این نام از واژه یونانی «پان» به معنی همه و «گایا» به معنی زمین گرفته شده است.

این اصلاح را آلفرد وگنر در سال ۱۹۲۷ در یک همایش معرفی کرد، او چند سال پیشتر با توجه به شواهدی مثل شبیه بودن فسیل‌ها در حاشیه بعضی از قاره‌ها شک به پیوسته بودن قاره‌ها در زمانی دور برده بود و در کتابی تئوری‌اش را مطرح کرده بود.


ادامه مطلب
[ ۱۳٩٢/۳/۱۸ ] [ ۸:۳٠ ‎ق.ظ ] [ مهدی نوایی ]

محققان دانشگاه کیوتوی ژاپن موفق به شناسایی 15 کهکشان دارای نور بی‌نهایت ضعیف شدند که پیشتر ناشناخته بودند.

 این دانشمندان با استفاده از آرایه زیرمیلی‌متری/میلی‌متری بزرگ آتاکاما (ALMA) نشان دادند که تقریبا 80 درصد موج نوری میلی‌متری ناشناخته کیهان از کهکشان‌ها ساطع می‌شود.


ادامه مطلب
[ ۱۳٩٢/۳/۱۸ ] [ ۸:٢٧ ‎ق.ظ ] [ مهدی نوایی ]

ناسا قصد دارد در مأموریت IRIS‌ به مطالعه دقیق نحوه حرکت انرژی عظیم خورشید به منطقه تاج خورشیدی بپردازد.

  منطقه مرموز بالای سطح خورشید موسوم به منطقه رابط (interface region) بین چهار هزار و 800 تا 9 هزار تا 600 کیلومتر ضخامت دارد و بطور مداوم جنبش گرمایی و انرژی خورشید را تجربه می کند.


ادامه مطلب
[ ۱۳٩٢/۳/۱۸ ] [ ۸:٢۳ ‎ق.ظ ] [ مهدی نوایی ]

اینتل که خود مخترع و توسعه‌دهنده‌ی این فناوری می‌باشد، آن را در محصول جدیدش که به عنوان سریع ترین حافظه انگشتی دنیا از آن یاد می‌شود به کارگرفته است.  این رابط که از USB 3.0 تا دوبرابر سریع‌تر بوده، در حال تبدیل شدن به استاندارد روزمره‌ی کاربران است.


ادامه مطلب
[ ۱۳٩٢/۳/۱۸ ] [ ۸:٢٠ ‎ق.ظ ] [ مهدی نوایی ]

پژوهش‌های صورت گرفته توسط دانشمندان نشان می‌دهد پرندگانی که از توانایی بالای آوازخوانی برخوردارند، در مهارت‌های دیگر از جمله یافتن غذا عملکرد بسیار ضعیفی دارند.

  محققان در تحقیقات اخیر که نخستین نمونه در نوع خود محسوب می‌شود، مهارت‌های مختلف پرندگان آواز خوان را مورد مطالعه قرار دادند.


ادامه مطلب
[ ۱۳٩٢/۳/۱۸ ] [ ۸:٠٥ ‎ق.ظ ] [ مهدی نوایی ]

مایکروسافت امروز در وبلاگ رسمی جستجوگر خود، بینگ، اعلام کرد که نرم افزار مترجم بینگ از امروز در فروشگاه ویندوز در دسترس است. این نرم‌افزار ویژگی‌هایی دارد که در نوع خود بسیار جالب توجه‌اند


ادامه مطلب
[ ۱۳٩٢/۳/۱۸ ] [ ۸:٠٠ ‎ق.ظ ] [ مهدی نوایی ]

نتایج تحقیقات صورت گرفته توسط محققان دانشگاه بریتیش کلمبیا نشان می‌دهد، حضور کوسه‌ها در اقیانوس‌ها بیش از قرار گرفتن آنها در منوی رستوران‌ها درآمدزایی دارد.

  کوسه‌هایی که در زیستگاه‌های طبیعی خود زندگی می کنند، بخش مهمی از درآمد صنعت اکوتوریسم را تشکیل می دهند.


ادامه مطلب
[ ۱۳٩٢/۳/۱۸ ] [ ٧:٥٤ ‎ق.ظ ] [ مهدی نوایی ]

نام کتاب:نگرش همه چیز است

نویسنده:جف کلر

مترجمان:احسان کاظم-کتایون دانشمند

نگرش خود را تغییر دهید..... زندگی تان را دگرگون کنید!

جف کلر مدیر شرکت "همه چیز نگرش است" و مؤسس آن است. سخنرانی های انگیزشی، خبرنامه ها، مقاله ها و برنامه های صوتی او الهام بخش هزاران نفر در سرتاسر جهان بوده است تا توانایی مالی شان را به حداکثر برسانند.

سخن نویسنده: من در سال 1985 در خلوت خود به تنهایی با روحیه ای منفی و افسرده نشسته بودم. در حرفه خودم به عنوان یک وکیل از پا درآمده بودم و به هیچ وجه نمی دانستم که چگونه اوضاع را بهبود بخشم. هیچ رؤیایی ... هیچ هدفی ... و هیچ نیرویی نداشتم. سپس کشفی کردم که زندگی ام را دگرگون ساخت.

من قدرت نگرش مثبت را کشف کردم!

زمانی که من نگرشم را تغییر دادم، دنیایی جدید برای من نمایان شد. من از شروع مطالعه عمیق اصول رشد شخصی بسیار هیجان زده بودم و شروع کردم به تصور رؤیاهای بزرگی درباره سهیم شدن اصول موفقیتم با دیگران، که زندگی ام را متحول کرد. در سال 1992 تصمیم گرفتم آن رؤیا را دنبال کنم و در پی حرفه ای به عنوان نویسنده و سخنران انگیزشی، شغل وکالت را رها کردم.

شما نیز توانایی متحول کردن زندگی خودتان و اوج گرفتن تا ارتفاعات جدید موفقیت و رضایت را دارید. نگرش شما چه منفی باشد چه مثبت، یا جایی بین این دو، این کتاب به شما نشان می دهد که چگونه اختیار زندگی تان را به دست گیرید و توانایی باور نکردنی تان را به جریان اندازید.

با یادگیری و به کار بردن دوازده درسی که در این کتاب گفته شده است، پر از انرژی خواهید شد... شروع به دیدن پیشامدهای جدید خواهید کرد.

برای گسترش دادن توانایی های منحصر به فردتان اقدام خواهید کرد و نتایج خارق العاده ای به دست خواهید آورد.

این کتابی است که به شما نشان خواهد داد چگونه نگرشتان را تغییر دهید و زندگی تان را دگرگون کنید.

 


ادامه مطلب
[ ۱۳٩٢/۳/۱٧ ] [ ۱۱:۱۳ ‎ب.ظ ] [ مهدی نوایی ]

تیم تحقیقاتی مأموریت کنجکاوی با بررسی تصاویر تهیه شده توسط این مریخ نورد به شواهد محکمی در خصوص جریان داشتن آب بر سطح مریخ باستانی دست یافته اند.

  به رغم تصاویر ماهواره‌یی که حاکی از وجود شبکه ای از کانال های آب بر سطح مریخ بود، مریخ نورد فرصت موفق به کشف شواهدی در این خصوص نشد؛ اما آنالیز تصاویر مریخ نورد کنجکاوی از احتمال جریان داشتن آب بر سطح این سیاره خبر می دهد.


ادامه مطلب
[ ۱۳٩٢/۳/۱۳ ] [ ۸:۱٤ ‎ق.ظ ] [ مهدی نوایی ]

دانشمندان چینی روش جدیدی برای رهگیری گدازه های تاج خورشیدی پیش از رسیدن به زمین ابداع کرده اند.

  محققان آکادمی علوم چین در همکاری مشترک با محققان آمریکایی و اروپایی، تکنیک جدیدی موسوم به geometric triangulation (سه گوش سازی ژئومتریک) توسعه داده اند.


ادامه مطلب
[ ۱۳٩٢/۳/۱۳ ] [ ۸:۱۱ ‎ق.ظ ] [ مهدی نوایی ]

شاید تصور کنید رهبری روبات های قاتل خودکار دنیا تنها در دستان ایالات متحده یا ژاپن باشد و فقط این دو کشور مشغول کار بر روی چنین پروژه هایی باشند. اگر چه مطمئنا هر دو کشور بر روی نسخه های ویژه خود از سربازهای رباتیک کار می کنند. اما اکنون روسیه هم به این گروه اضافه شده و در حال استخدام گروهی «پلیس آهنی» برای مبارزه با تروریستها است.


ادامه مطلب
[ ۱۳٩٢/۳/۱٢ ] [ ۸:۳٢ ‎ق.ظ ] [ مهدی نوایی ]

کاوشگر کنجکاوی ناسا در سپتامبر 2012 تصویری پانورامایی را در مکان Rocknest مریخ رصد کرد و «اسکات سی. وارینگ» یک موش صحرایی را در تصویر کشف و آن را به وب‌سایت UFO Sightings Daily ارسال کرد.

 با این حال، موش شکارشده فقط یک صخره است و سطح مریخ، محل زیست موش‌ها و مارمولک‌ها نبوده است.


ادامه مطلب
[ ۱۳٩٢/۳/۱٢ ] [ ۸:٢٥ ‎ق.ظ ] [ مهدی نوایی ]

یک موجود پر دار کوچک به نام Aurornis xui بعنوان ابتدایی ترین پرنده جهان معرفی شده است که حدود 160 میلیون سال قبل در چین زندگی می کرد.

  نام این پرنده از کلمه لاتین Aurora به معنای سپیده دم، کلمه یونانی Ornis‌ به معنای پرنده و کلمه xui به منظور گرامیداشت یاد Xu Xing دیرین شناس چینی و متخصص دایناسورهای پردار، گرفته شده است.


ادامه مطلب
[ ۱۳٩٢/۳/۱٢ ] [ ۸:۱٦ ‎ق.ظ ] [ مهدی نوایی ]

دانشمندان انگلیسی دریافته‌اند که نسبت زیادی از افراد می‌توانند آزمایش‌های دروغ‌سنج را با کاهش فعالیت خاص مغزی مرتبط با یادآوری فریب دهند.

 دروغ‌سنج‌هایی که توسط سازمانهای پلیس در سراسر جهان مورد استفاده هستند بر این فرض کار می‌کنند که بخش‌هایی از مغز انسان به طور داوطلبانه به نشانه‌های خاص واکنش نشان می‌دهد اما یافته‌های جدید دانشمندان دانشگاه‌های کنت، ماگدبورگ و کمبریج نشان داده که برخی افراد می‌توانند فعالیت مغزی مرتبط با به خاطر آوردن را سرکوب کنند.


ادامه مطلب
[ ۱۳٩٢/۳/۱٢ ] [ ٧:٥٧ ‎ق.ظ ] [ مهدی نوایی ]

متأسفانه این یک واقعیت است که همیشه فناوری‌های نظامی دست‌کم یک قدم جلوتر از فناوری‌های معمول استفاده شده در عرصه‌های دیگر دانش بوده‌اند، به تازگی یک شرکت نوپای تگزاسی به نام TrackingPoint یک تفنگ هوشمند را برای فروش عرضه کرده است که از نظر فناوری‌های استفاده شده بی‌نظیر است.

 


ادامه مطلب
[ ۱۳٩٢/۳/۱۱ ] [ ۸:٤٤ ‎ق.ظ ] [ مهدی نوایی ]

ناسا با استفاده از داده‌های کاوشگر بررسی مادون قرمز میدان گسترده (WISE)، شجره‌نامه جدیدی برای سیارک‌ها در کمربند اصلی میان مریخ و مشتری توسعه داده است.

 بر اساس اعلام آزمایشگاه پیشرانه جت (JPL) ناسا، میلیون‌ها شات تصویری تهیه شده توسط بخش شکار سیارکهای WISE‌ که اصطلاحا NEOWISE نامیده می‌شود، به محققان برای شناسایی خانواده‌های جدید سیارکی کمک کرد.


ادامه مطلب
[ ۱۳٩٢/۳/۱۱ ] [ ۸:٤۱ ‎ق.ظ ] [ مهدی نوایی ]

نگرانی‌های بسیاری پیرامون رابط کاربری ویندوز 8 وجود دارد. اما اگر تصور می‌کنید که حذف دکمه‌ی «شروع» یکی از دلایل عمده‌ی مشکلات پیش رو در فروش این سیستم‌عامل جدید است، در اشتباه هستید! علی‌رغم اینکه برخی از منتقدین بر این باورند که عمده مشکل ویندوز 8 از فقدان وجود دکمه‌ی «شروع» است


ادامه مطلب
[ ۱۳٩٢/۳/۱۱ ] [ ۸:۳٧ ‎ق.ظ ] [ مهدی نوایی ]

محققان روس بقایای یخ زده‌ای از یک ماموت ماده را کشف کرده‌اند که حاوی نمونه خون و گوشت سالم و دست نخورده است.

 بقایای این ماموت ماده در منطقه یاکوتیا در سیبری کشف شده و متعلق به عصر یخبندان است؛ این ماموت ماده احتمالا حدود 10 هزار سال قبل، پس از گرفتار شدن در یک باتلاق، جان خود را از دست داده است.


ادامه مطلب
[ ۱۳٩٢/۳/۱۱ ] [ ۸:٢٢ ‎ق.ظ ] [ مهدی نوایی ]

محققان ناسا با بررسی مجموعه‌ای از تصاویر راداری دریافته‌اند که سیارک 1998 QE2 که در حال نزدیک شدن به زمین است، از یک قمر یا شاید سیارک دیگری که در اطراف آن گردش کرده، برخوردار است.


ادامه مطلب
[ ۱۳٩٢/۳/۱۱ ] [ ٧:٥۱ ‎ق.ظ ] [ مهدی نوایی ]

تا حالا به این فکر کردید که چرا روی کیک تولد شمع میذارن و لحظه فوت کردن شمع میگن آرزو کن؟

به نظرتون این کار بی دلیل انجام میشه؟
راز شمع چیه؟
جواب این سوال ها رو اگه بخوایم پیدا کنیم به یه نکته اول باید اشاره کنیم:
عالم خلقت اگه تجزیه بشه به چهار عنصر می رسیم:آب...آتش...باد...خاک... و در دل این چهار عنصر شعور الهی وجود داره...

 


ادامه مطلب
[ ۱۳٩٢/۳/۱۱ ] [ ٧:٤۸ ‎ق.ظ ] [ مهدی نوایی ]

[ ۱۳٩٢/۳/۱۱ ] [ ٧:٤٥ ‎ق.ظ ] [ مهدی نوایی ]

[ ۱۳٩٢/۳/۱۱ ] [ ٧:٤٢ ‎ق.ظ ] [ مهدی نوایی ]

[ ۱۳٩٢/۳/۱۱ ] [ ٧:٤٠ ‎ق.ظ ] [ مهدی نوایی ]

 

 

نام کتاب:ملاقات با زن ناشناس(از سری کابهای جنائی)

نویسنده:حمید رضا گودرزی

[ ۱۳٩٢/۳/۱٠ ] [ ٦:٢٩ ‎ب.ظ ] [ مهدی نوایی ]

نام کتاب:پیل و پشه

نویسنده:چارلزهندی

مترجم:دکتر عبدالرضا رضایی نژاد

دورانی پر خطر پیش روی غول های دنیای کسب و کار قرار دارد، مگر آنکه در راه و روش خود بازنگری نمایند.

 


ادامه مطلب
[ ۱۳٩٢/۳/۸ ] [ ٩:۱۳ ‎ق.ظ ] [ مهدی نوایی ]

.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

کارشناس روابط عمومی----- گواهی نامه مدیر تور------ گواهی نامه فنون مذاکره------ گواهی نامه زبان بدن------- گواهی نامه +Network
لینک های مفید
صفحات اختصاصی
امکانات وب
RSS Feed

Google

در اين وبلاگ
در كل اينترنت
فونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا ساز


Free Page Rank Tool