دهکده جهانی ---------------------- GLOBAL VILLAGE
با ویکی بلاگ به روز باشید Keep up to date with the wikiblog
نويسندگان
http://www.uplooder.net/

در شهری کوچک روزگاری مرد نقاشی زندگی میکرد که تابلو های بسیار زیبایی می‌کشید وبه قیمت گرانی از او می خریدند.
روزی یکی از همسایگان نقاش به او گفت.با هر تابلو ی نقاشی که میکشی پول زیادی می گیری اینهمه فقیر در همسایگی ما هست چرا به این همسایگان فقیرت کمک نمی کنی؟از قصاب محل یاد بگیر،با آنکه وضع مالی خوبی ندارد هر روز چند قسمت گوشت را مجانی به خانواده های فقرا میدهد!پیر مرد نقاش گفت ولی من پولی ندارم که به کسی کمک کنم.همسایه مرد نقاش که نا امید شده بود با ناراحتی خانه او را ترک کرد و به بد گویی پشت سر نقاش پرداخت.پس از مدتی مرد نقاش بیمار شد ودر تنهایی و کم محلی همسایگان از دنیا رفت.طی مراسمی ساده مراسم دفن انجام شد.بعد از چند روز مردم با کمال تعجب دیدند که مرد قصاب دیگر کمکی به فقرا نمیکند!با تعجب از او علت کمک نکردنش را پرسیدند.قصاب گفت پیرمرد نقاش همیشه پول گوشتها را به من میداد و میگفت بین فقرا تقسیم کن!!!!

هرگز نمی توانی با ظاهر کسی را قضاوت کنی...
پس مراقب قضاوت های غلط خودمان باشیم...

[ ۱۳٩٤/۳/٢٥ ] [ ٦:۱٢ ‎ب.ظ ] [ مهدی نوایی ]

یکی از غذاخوری های بین راه ، بر سر در ورودی اش با خط درشت نوشته بود :

"شما در این مکان غذا میل بفرمایید ، ما پول را از نوه ی شما دریافت خواهیم کرد! "

راننده ای با خواندن این تابلو ، اتومبیلش را فورا پارک کرد و وارد رستوران شد . ناهار مفصلی سفارش داد و نوش جان کرد .
بعد از خوردن غذا ، سرش را پایین انداخت که بیرون برود ؛ ولی دید که پیشخدمت با صورتحسابی بلند بالا ، جلویش سبز شده است . با تعجب گفت : مگر شما ننوشته اید پول غذا را از نوه ی من خواهید گرفت ؟!

پیشخدمت با لبخند جواب داد :
چرا قربان ، ما پول غذای امروز شما را از نوه تان خواهیم گرفت ؛ ولی این صورتحساب برای مرحوم پدربزرگ شماست !


👈 بسیاری از مشکلات ما حاصل اشتباهات گذشتگان ما و بسیاری از مشکلات آیندگان حاصل ندانم کاری ما خواهد بود...

[ ۱۳٩٤/۳/٢٥ ] [ ٦:٠٩ ‎ب.ظ ] [ مهدی نوایی ]
روزی شاگرد یک راهب پیر هندو از او خواست که به او درسی به یاد ماندنی دهد. راهب از شاگردش خواست کیسه نمک را نزد او بیاورد. سپس مشتی از نمک را داخل لیوان نیمه پری ریخت و از او خواست همه آن آب را بخورد. شاگرد فقط توانست یک جرعه کوچک از آب داخل لیوان را بخورد، آن هم به سختی.
استاد پرسید: «مزه اش چطور بود؟»
شاگرد پاسخ داد: «خیلی شور و تند است، اصلاً نمی شود آن را خورد
پیر هندو از شاگردش خواست یک مشت از نمک بردارد و او را همراهی کند. رفتند تا رسیدند کنار دریاچه. استاد از او خواست تا نمکها را داخل دریاچه بریزد. سپس یک لیوان آب از دریاچه برداشت و به شاگرد داد و از او خواست آن را بنوشد. شاگرد براحتی تمام آب داخل لیوان رو سر کشید. استاد این بارهم از او مزه آب داخل لیوان را پرسید. شاگرد پاسخ داد: «کاملا معمولی بود

پیر هندو گفت: «رنجها و سختیهائی که انسان در طول زندگی با آنها روبرو می شود همچون مشتی نمک است و اما این روح و قدرت پذیرش انسان است که هر چه بزرگتر و وسیعتر می شود، می تواند بار آن همه رنج و اندوه را براحتی تحمل کند. بنابراین سعی کن یک دریا باشی تا یک لیوان آب

[ ۱۳٩٤/۳/٢۱ ] [ ۸:٥٤ ‎ب.ظ ] [ مهدی نوایی ]
دختر کوچولوی ملوس دو تا سیب در دو دست داشت. در این موقع مادرش وارد اطاق شد. چشمش به دو دست او افتاد. گفت، "یکی از سیباتو به من میدی؟" دخترک نگاهی خیره به مادرش انداخت و نگاهی به این سیب و سپس آن سیب. اندکی اندیشید. سپس یک گاز بر این سیب زد و گازی به آن سیب. لبخند روی لبان مادرش ماسید. سیمایش داد میزد که چقدر از دخترکش نومید شده است. امّا، دخترک لحظه‌ای بعد یکی از سیب‌های گاز زده را به طرف مادر گرفت و گفت، "بیا مامان این سیب شیرین‌تره!" مادر خشکش زد. چه اندیشه‌ای به ذهن خود راه داده بود و دخترکش در چه اندیشه بود.

هر قدر باتجربه باشید، در هر مقامی که باشید، هر قدر خود را دانشمند بدانید، قضاوت خود را اندکی به تأخیر اندازید و بگذارید طرف مقابل شما فرصتی برای توضیح داشته باشد

[ ۱۳٩٤/۳/٢۱ ] [ ۸:٠٥ ‎ب.ظ ] [ مهدی نوایی ]

ﻣﯽﮔﻦ ﺯﻣﺎﻧﺎﯼ ﻗﺪﯾﻢ ﯾﻪ ﺭﻭﺯ ۳ ﺗﺎ ﭘﺴﺮ ﺑﭽﻪ ﻣﯽﺭﻥ ﭘﯿﺶ ﻣُﻼ ﻧﺼﺮﺍﻟﺪﯾﻦ ﻣﯽﮔﻦ
ﻣﺎ ۱۰ ﺗﺎ ﮔﺮﺩﻭ ﺩﺍﺭﯾﻢ ﻣﯽﺷﻪ ﺍﯾﻨﺎﺭﻭ ﺑﺎ ﻋﺪﺍﻟﺖ ﺑﯿﻦ ﻣﺎ ﺗﻘﺴﯿﻢ ﮐﻨﯽ ؟
ﻣُﻼ ﻣﯽﮔﻪ ﺑﺎ ﻋﺪﺍﻟﺖ ﺁﺳﻤﻮﻧﯽ ﯾﺎ ﻋﺪﺍﻟﺖ ﺯﻣﯿﻨﯽ ؟
ﺑﭽﻪﻫﺎ ﻣﯽﮔﻦ ﺧﻮﺏ ﻋﺪﺍﻟﺖ ﺁﺳﻤﻮﻧﯽ ﺑﻬﺘﺮﻩ ﺑﺎ ﻋﺪﺍﻟﺖ ﺁﺳﻤﻮﻧﯽ ﺗﻘﺴﯿﻢ ﮐﻦ .
ﻣُﻼ ۸ ﺗﺎ ﮔﺮﺩﻭ ﻣﯽﺩﻩ ﺑﻪ ﺍﻭﻟﯽ ، ۲ ﺗﺎ ﻣﯽﺩﻩ ﺑﻪ ﺩﻭﻣﯽ ، ﺩﻭ ﺗﺎ ﭘﺲ ﮔﺮﺩﻧﯽ ﻣﺤﮑﻢ ﻫﻢ ﻣﯽﺯﻧﻪ ﺑﻪ ﺳﻮﻣﯽ .
ﺑﭽﻪﻫﺎ ﺷﺎﮐﯽ ﻣﯽﺷﻦ ﻣﯽﮔﻦ ﺍﯾﻦ ﭼﻪ ﻋﺪﺍﻟﺘﯿﻪ ﻣُﻼ !؟
ﻣُﻼ ﻣﯽﮔﻪ ﺧﺪﺍ ﻫﻢ ﻧﻌﻤﺘﺎﺷﻮ ﺑﯿﻦ ﺑﻨﺪﻩﻫﺎﺵ ﻫﻤﯿﻦﺟﻮﺭﯼ ﺗﻘﺴﯿﻢ ﮐﺮﺩﻩ !

[ ۱۳٩٤/۳/٥ ] [ ۱۱:۱۱ ‎ب.ظ ] [ مهدی نوایی ]

قطره عسلی بر زمین افتاد..
مورچه ی کوچکی آمد و از آن چشید و خواست که برود اما مزه ی عسل برایش اعجاب انگیز بود،پس برگشت و جرعه ای دیگر نوشید...
باز عزم رفتن کرد، اما احساس کرد که خوردن از لبه عسل کفایت نمی کند و مزه واقعی را نمی دهد، پس بر آن شد تا خود را در عسل بیاندازد تا هرچه بیشتر و بیشتر لذت ببرد... مورچه در عسل غوطه ور شد و لذت می برد...اما افسوس که نتوانست از آن خارج شود،پاهایش خشک و به زمین چسبیده بود و توانایی حرکت نداشت...
در این حال ماند تا آنکه نهایتا مرد....


دنیا چیزی نیست جز قطره عسلی بزرگ!
پس آنکس که به نوشیدن مقدار کمی از آن اکتفا کرد نجات می یابد،و آنکه در شیرینی آن غرق شد هلاک می شود.!!

[ ۱۳٩٤/۳/٥ ] [ ۱۱:۱٠ ‎ب.ظ ] [ مهدی نوایی ]


""ما به محیط مان عادت می کنیم""

اگر با آدم های بدبخت نشست و برخواست کنید، کم کم به بدبختی عادت می کنید و فکر می کنید که این طبیعی است.

اگر با آدم های غرغرو همنشین باشید عیب جو و غرغرو می شوید و آن را طبیعی می دانید

اگر دوست شما دروغ بگوید، در ابتدا از دستش ناراحت می شوید ولی در نهایت شما هم عادت می کنید به دیگران دروغ بگوییدو اگر مدت طولانی با چنین دوستانی باشید، به خودتان هم دروغ خواهید گفت.

اگر با آدم های خوشحال و پر انگیزه دمخور شوید شما هم خوشحال و پرانگیزه می شوید و این امر برایتان کاملا طبیعی است.

"تصمیم بگیرید به مجموعه افراد مثبت ملحق شوید وگرنه افراد منفی شما را پایین می کشند و اصلا متوجه چنین اتفاقی هم نمی شوی"


نوشته: اندرو متیوس
ازکتاب:یکروز را 365 بار تکرار نکن.

[ ۱۳٩٤/۳/٥ ] [ ۱۱:٠٩ ‎ب.ظ ] [ مهدی نوایی ]

پیرزنى دو کوزه ی آب داشت که آنها را آویزان بر یک تیرک چوبی بر دوش خود حمل می کرد.
یکی از کوزه ها ترک داشت و مقدارى از آب آن به زمین مى ریخت، در صورتیکه دیگری سالم بود و همیشه آب داخل آن بطور کامل به مقصد می رسید.
به مدت طولانی هر روز این اتفاق تکرار مى شد و زن همیشه یک کوزه و نیم، آب به خانه می برد.
ولی کوزه شکسته از مشکلی که داشت بسیار شرمگین بود که فقط می توانست نیمی از وظیفه اش را انجام دهد.

پس از دو سال، سرانجام کوزه شکسته به ستوه آمد و از طریق چشمه با پیرزن سخن گفت.
پیرزن لبخندی زد و گفت: "هیچ توجه کرده ای که گلهای زیبای این جاده در سمت تو روییده اند و نه در سمت کوزه ى سالم؟"
اگر تو اینگونه نبودی این زیبایی ها طروات بخش خانه من نبود. طی این دو سال این گلها را می چیدم و با آنها خانه ام را تزیین می کردم ...

[ ۱۳٩٤/۳/٥ ] [ ۱۱:٠٧ ‎ب.ظ ] [ مهدی نوایی ]

.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

کارشناس روابط عمومی----- گواهی نامه مدیر تور------ گواهی نامه فنون مذاکره------ گواهی نامه زبان بدن------- گواهی نامه +Network
لینک های مفید
صفحات اختصاصی
امکانات وب
RSS Feed

Google

در اين وبلاگ
در كل اينترنت
فونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا ساز


Free Page Rank Tool