دهکده جهانی ---------------------- GLOBAL VILLAGE
با ویکی بلاگ به روز باشید Keep up to date with the wikiblog
نويسندگان
http://www.uplooder.net/

جنوب ایتالیا زیستگاه نوعی چتر دریایی بنام"مدوز"وانواع حلزون های دریایی است.
هر از گاهی این عروس دریایی حلزون های کوچک دریا را قورت می دهد و آنها را به مجرای هاضمه اش انتقال می دهد.

اما پوسته سخت حلزون از او محافظت می کند و مانع هضم آن می شود.حلزون به دیواره ی مجرای هاضمه ی عروس دریایی می چسبد و آرام آرام شروع به خوردن عروس دریایی از درون به بیرون می کند.
زمانی که حلزون به رشد کامل خود می رسد، دیگر خبری از عروس دریایی نیست، چون حلزون به تدریج آن را از درون خورده است.

بعضی از ما همانند چتر دریایی هستیم که حلزون درونمان ما را آرام آرام از درون می خورد.
حلزون درون ما می تواند عصبانیت، دلواپسی، افسردگی، خشم، نگرانی، طمع,حرص و زیاده خواهی و...باشد.
این حلزون هاآرام آرام در وجود ما رشد می کنند و با دندان های خود وجود ما را می جوند... آرامتر از آنچه که فکر می کنیم...

حال هنگامی که شاید به خود بیاییم متوجه شویم چه اتفاقی در درونمان رخ داده است...کمی بیشتر برای شناخت خود وقت بگذرانیم.بیشتر خود را بشناسیم

[ ۱۳٩٤/٥/٢٦ ] [ ۸:۱٢ ‎ب.ظ ] [ مهدی نوایی ]

مورچه کوچکی بود که هر روز صبح زود سرکار حاضر می شد و بلافاصله کار خود را شروع می کرد.
مورچه خیلی کار می کرد و تولید زیادی داشت و از کارش راضی بود.

سلطان جنگل (شیر) از فعالیت مورچه که بدون رئیس کار می کرد، متعجب بود.

شیر فکر می کرد اگر مورچه می تواند بدون نظارت این همه تولید داشته باشد، به طور مسلم اگر رئیسی داشته باشد، تولید بیشتری خواهد داشت.

بنابراین شیر یک سوسک را که تجربه ریاست داشت و به نوشتن گزارشات خوب مشهور بود، به عنوان رئیس مورچه استخدام کرد.

سوسک در اولین اقدام خود برای کنترل مورچه ساعت ورود و خروج نصب کرد.

سوسک همچنین به همکاری نیاز داشت که گزارشات او را بنویسد و تایپ کند... ... سوسک بدین منظور و همچنین برای بایگانی و پاسخگویی به تلفن ها یک عنکبوت استخدام کرد.

شیر از گزارش های سوسک راضی بود و از او خواست که از نمودار برای تجزیه و تحلیل نرخ و روند رشد تولیدی که توسط مورچه صورت می گیرد، استفاده کند. تا شیر بتواند این نمودار ها را در گزارش به مجمع مدیران جنگل به کار برد.

سوسک برای انجام امور یک کامپیوتر و پرینتر لیزری خریداری کرد... ... سوسک برای اداره واحد تکنولوژی اطلاعات یک زنبور نیز استخدام کرد.

مورچه که زمانی بسیار فعال بود و در محیط کارش احساس آرامش می کرد، کاغذ بازی های اداری و جلسات متعددی که وقت او را می گرفت دوست نداشت.

شیر به این نتیجه رسید که فردی را به عنوان مدیر داخلی واحدی که مورچه در آن کار می کرد، بکار گمارد.

این پست به ملخ داده شد.

اولین کار ملخ خریداری یک فرش و صندلی برای کارش بود.

ملخ همچنین به کامپیوتر و کارمند نیاز داشت که آنها را از اداره قبلی خودش آورد تا به او در تهیه و کنترل بودجه و بهینه سازی برنامه ها کمک کند...

محیطی که مورچه در آن کار می کرد، حال به مکانی فاقد شور و نشاط تبدیل شده بود. دیگر هیچ کس نمی خندید و همه غمگین و نگران بودند.

در این زمان بود که ملخ شیر را قانع کرد که نیاز زیادی به مطالعات هواشناسی دارند.

با مطالعه گزارش های رسیده شیر متوجه شد که تولیدات مورچه کمتر از قبل شده است.

بنابراین شیر یک جغد با پرستیژ را به عنوان مشاور عالی استخدام کرد و به او ماموریت داد تا امور را بررسی کرده، مشکلات را مشخص و راه حل ارائه نماید. جغد سه ماه وقت صرف کرد و گزارشی در چند جلد تهیه نمود و در آخر نتیجه گرفت که مشکلات پیش آمده ناشی از وجود تعداد زیاد کارمند است.

حدس می زنید شیر اولین کسی را که اخراج کرد که بود؟

البته مورچه ”

زیرا مورچه دیگر انگیزه ای برای کار نداشت
دکتر منجمی

[ ۱۳٩٤/٥/٢٦ ] [ ۸:۱٢ ‎ب.ظ ] [ مهدی نوایی ]
تفاوت استراتژی آدمهای ثروتمند وآدمهای فقیر
 
بخشی از مطالب برگرفته از کتاب " اسرار ذهن ثروتمند " می باشد.
 
در این مبحث کلمه "ثروتمند" و "فقیر" تنها مربوط به زمینه مالی نیست بلکه در تمام ابعاد مربوط به زندگی بشری هست. چه بسیارآدمهایی هستند که ازنظرمالی غنی ولی در سایرابعاد زندگی ضعیف و فقیر هستند. هدف از ثروتمند بودن، داشتن تمام خصوصیات ونکات مثبت در کلیه ابعاد مختلف بشری هست.
 
 
تفاوت اول:
 
+ آدمهای ثروتمند معتقدند: من خودم زندگی خودم را می سازم.
 
- آدمهای فقیرمعتقدند: زندگی برای من تصادفی پیش می آید.

ادامه مطلب
[ ۱۳٩٤/٥/٢٦ ] [ ۸:٠٥ ‎ب.ظ ] [ مهدی نوایی ]

فراگیری استفاده از شبکه‌های اجتماعی در بین کاربران موضوعی نیست که بتوان آن را به سادگی نادیده گرفت و از کنار آن بی‌تفاوت عبور کرد. کمپانی‌های کوچک و بزرگ در سراسر دنیا نیز از اهمیت بسترهای جدید تبلیغاتی خبر دارند و سبک جدیدی از بازاریابی را مبتنی بر شبکه‌های اجتماعی در این دنیای بی‌پایان به راه‌ انداخته‌اند. اما بسیاری از آنها هنوز دست به اشتباهات آزاردهنده‌ا‌ی می‌زنند.


ادامه مطلب
[ ۱۳٩٤/٥/٢٦ ] [ ٥:۳٦ ‎ب.ظ ] [ مهدی نوایی ]


🎈اوّل* تمام عددهای غیرضروری را از زندگیت بیرون بریز!!!!
این عددها شامل: سن، قد، وزن و سایز هستند....
🎈دوّم* با دوستان شاد و سرحال معاشرت کن...
🎈سوّم* به آموختن ادامه بده و همیشه مشغول یادگیری باش...
🎈چهارم* تا می توانی بخند...
🎈پنجم* وقتی اشک هایت سرازیر می شوند: آن را بپذیر! تحمل کن! و به پیشروی ادامه بده...
🎈ششم* رنگ های مشکی و خاکستری و تیره را از زندگیت پاک کن...
🎈هفتم* احساساتت را بیان کن، تا هیچ وقت زیبایی هایی را که احاطه ات کرده اند را از دست ندهی...
🎈هشتم* شادی هایت را به اطرافت پراکنده کن...
🎈نهم* با حدّ و حصرهایی که گذشته به تو تحمیل کرده مبارزه کن...
🎈دهم* از بهترین سرمایه ات که سلامتی ات است؛ بهره ببر...
🎈یازدهم* از جاده خارج شو و از شهر و کشورهای غریب دیدن کن...
🎈دوازدهم* روی خاطرات بد توقف نکن فراموشش کن...
🎈سیزدهم* هیچ فرصتی را برای گفتن دوستت دارم به آن هایی که دوستشان داری، از دست نده...
🎈چهارده* همیشه به خودت بگو که: زندگی تعداد دم و بازدم های مکرر نیست، بلکه لحظاتی است که: "قلبم" می تپد

[ ۱۳٩٤/٥/٢٥ ] [ ٦:٢٩ ‎ب.ظ ] [ مهدی نوایی ]

تاریخ تولد- تاریخ مرگ
آنها فقط با یک خط فاصله از هم جدا شده اند،
همین خط فاصله کوچک نشان دهنده تمام مدتی است که ما
روی کره زمین زندگی کرده ایم،
ما فقط به اندازه یک " خط فاصله" زندگی می کنیم!
و ارزش این خط کوچک را تنها کسانی می دانند که به ما عشق ورزیده اند.
آنچه در زمان مرگ مهم است پول و خانه و ثروتی که باقی می گذاریم نیست، بلکه چگونه گذراندن این خط فاصله است.
بیایید به چرایى خلقتمان بیاندیشیم
بیایید بیشتر یکدیگر را دوست داشته باشیم
دیر تر عصبانی شویم
بیشتر قدردانی کنیم
کمتر کینه توزی کنیم
بیشتر احترام بگذاریم
بیشتر لبخند بزنیم
و به یاد داشته باشیم که این " خط فاصله" خیلی کوتاه است!

[ ۱۳٩٤/٥/٢٥ ] [ ٦:٠۳ ‎ب.ظ ] [ مهدی نوایی ]

گوگل که حالا بخشی از شرکت آلفابت شده، دیگر آن موتور جستجوی ساده ای نیست که در روزهای نخستین بوده است. حالا که بنا به تغییرات ساختاری در گوگل دوباره نام این غول اینترنتی بر سر زبان ها افتاده است، بیایید به چند نکته جالب و البته کمتر شناخته شده درباره گوگل بپردازیم.


ادامه مطلب
[ ۱۳٩٤/٥/٢٥ ] [ ٥:٥٢ ‎ب.ظ ] [ مهدی نوایی ]

آیا انسان روزی خواهد توانست به آرزوی دیرینه‌ی خود یعنی جوانی ابدی دست پیدا کند؟ با متوقف کردن روند پیری در کرم‌ها از طریق دستکاری ژنتیک، دانشمندان یک قدم به این آرزو نزدیک شده‌اند؛ اگرچه تا رسیدن به این نتیجه در انسان راهی طولانی باقی‌مانده است،


ادامه مطلب
[ ۱۳٩٤/٥/٢٥ ] [ ٥:٤٠ ‎ب.ظ ] [ مهدی نوایی ]
در نیویورک، در ضیافت شامی که مربوط به جمع آوری کمک مالی برای مدرسه مربوط به بچه های دارای ناتوانی ذهنی بود، پدر یکی از این بچه ها نطقی کرد که هرگز برای شنوندگان آن فراموش نمیشود...
 او با گریه گفت: کمال در بچه من "شایا" کجاست؟ هر چیزی که خدا می آفریند کامل است. اما بچه من نمی تونه چیزهایی رو بفهمه که بقیه بچه ها می تونند. بچه من نمی تونه چهره ها و چیزهایی رو که دیده مثل بقیه بچه ها بیاد بیاره. کمال خدا در مورد شایا کجاست ؟!
افرادی که در جمع بودند شوکه و اندوهگین شدند... 
پدر شایا ادامه داد : به اعتقاد من هنگامی که خدا بچه ای شبیه شایا را به دنیا می آورد، کمال اون بچه رو در روشی میگذارد که دیگران با اون رفتار میکنند
و سپس داستان زیر را درباره شایا گفت
یک روز که شایا و من در پارکی قدم میزدیم. تعدادی بچه را دیدیم که بیسبال بازی میکردند. شایا پرسید: بابا به نظرت اونا منو بازی میدن...؟! من میدونستم که پسرم بازی بلد نیست و احتمالاً بچه ها اونو تو تیمشون نمیخوان، اما او فکر کردم که اگه شایا برای بازی پذیرفته بشه، حس یکی بودن با اون بچه ها میکنه. پس به یکی از بچه ها نزدیک شدم و پرسیدم: آیا شایا میتونه بازی کنه؟! اون بچه به هم تیمی هاش نگاه کرد که نظر آنها رو بخواهد ولی جوابی نگرفت و خودش گفت: ما 6 امتیاز عقب هستیم و بازی در راند 9 است. فکر میکنم اون بتونه در تیم ما باشه و ما تلاش میکنیم اونو در راند 9 بازی بدیم... 
درنهایت تعجب، چوب بیسبال رو به شایا دادند! همه میدونستند که این غیر ممکنه زیرا شایا حتی بلد نیست که چطوری چوب رو بگیره! اما همین که شایا برای زدن ضربه رفت، توپ گیر چند قدمی نزدیک شد تا توپ رو خیلی آروم بیاندازه که شایا حداقل بتونه ضربه آرومی بزنه... اولین توپ که پرتاب شد، شایا ناشیانه زد و از دست داد! یکی از هم تیمی های شایا نزدیک شد و دوتایی چوب رو گرفتند و روبروی پرتاب کن ایستادند. توپگیر دوباره چند قدمی جلو آمد و آروم توپ رو انداخت. شایا و هم تیمیش ضربه آرومی زدند و توپ نزدیک توپگیر افتاد، توپگیر توپ رو برداشت و میتونست به اولین نفر تیمش بده و شایا باید بیرون میرفت و بازی تمام میشد... اما بجای اینکار، اون توپ رو جایی دور از نفر اول تیمش انداخت و همه داد زدند: شایا، برو به خط اول، برو به خط اول!!!
تا به حال شایا به خط اول ندویده بود! شایا هیجان زده و با شوق خط عرضی رو با شتاب دوید. وقتی که شایا به خط اول رسید، بازیکنی که اونجا بود میتونست توپ رو جایی پرتاب کنه که امتیاز بگیره و شایا از زمین بره بیرون، ولی فهمید که چرا توپگیر توپ رو اونجا انداخته! توپ رو بلند اونور خط سوم پرت کرد و همه داد زدند: بدو به خط 2 ، بدو به خط 2!!! 
شایا بسمت خط دوم دوید. دراین هنگام بقیه بچه ها در خط خانه هیجان زده و مشتاق حلقه زده بودند. همینکه شایا به خط دوم رسید، همه داد زدند: برو به 3!!! وقتی به 3 رسید، افراد هر دو تیم دنبالش دویدند و فریاد زدند: شایا، برو به خط خانه...! 
شایا به خط خانه دوید و همه 18 بازیکن شایا رو مثل یک قهرمان رو دوششان گرفتنند مانند اینکه اون یک ضربه خیلی عالی زده و کل تیم برنده شده باشه...
 پدر شایا درحالیکه اشک در چشمهایش بود گفت:

 اون 18 پسر به کمال رسیدند

[ ۱۳٩٤/٥/٢٤ ] [ ۸:٢٥ ‎ب.ظ ] [ مهدی نوایی ]

دوره ی بین ۳۰ تا ۴۰ سالگی، یکی از هیجان انگیز ترین دوره های زندگیه. زمانی که تجربه های زیادی رو کسب کردین و از طرفی هنوز برای کسب تجربه های زیاد دیگه ای فرصت دارین :) اینکه تا رسیدن به این سن، چه عادتهای اشتباهی داشتین، خیلی هم مهم نیست! مهم اینه که از این به بعد عادت های خوب و جدیدی رو برای خودتون ایجاد کنین که نتیجه اش این خواهد بود که در آینده هم از سلامت جسمی و روحی برخوردار باشین و هم زمینه رو برای موفقیت های بیشتر آماده کنین :)

۱۰ تا تغییر که لازمه در این دوره توی سبک زندگیتون بدین، رو در این مطلب میخونین:


ادامه مطلب
[ ۱۳٩٤/٥/٢٤ ] [ ۸:٢٤ ‎ب.ظ ] [ مهدی نوایی ]
شوهر خواهرم کشوی پایینی دراور خواهرم را باز کرد و بسته ای را که میان کاغذ کادو پیچیده شده بود، بیرون آورد و گفت: "لای این تکه کاغذ یک پیراهن خواب است." او پیراهن خواب را از میان کاغذ کادو بیرون آورد و آن را به دستم داد. پیراهن خوابی بسیار زیبا، از پارچه ابریشمی با نوار های حاشیه دوزی شده. هنوز قیمت نجومی پیراهن خواب روی آن چسبیده بود. او گفت: "اولین بار که به نیویورک رفتم، هشت-نه سال پیش، "ژانت" آن را خرید. او هرگز آن را نپوشید، آن را برای موقع بخصوصی نگه داشته بود. به هرحال، گمان میکنم آن موقع فرا رسیده است." او پیراهن خواب را از من گرفت و آن را همراه با لباس های دیگر روی تخت گذاشت تا پیش مدیر بنگاه کفن و دفن ببرد. او با تاسف دستی روی پیراهن نرم و ابریشمین کشید، سپس کشو را محکم بست و رو به من کرد و گفت: "هرگز چیزی را برای موقع بخصوص نگذار. هر روزی که زنده هستی، خودش زمانی بخصوص است."
در هواپیما، هنگام برگشت از مراسم سوگواری خواهرم، حرف های شوهر او را به خاطر آوردم. یاد تمام آنچه خواهرم انجام نداده بود، ندیده بود یا نشنیده بود افتادم. یاد کار هایی افتادم که خواهرم بدون اینکه فکر کند آنها منحصر به فرد هستند، انجام داده بود. حرف های شوهر خواهرم مرا متحول کرد.
هم اکنون بیشتر کتاب میخوانم، کمتر گردگیری میکنم. توی ایوان مینشینم و از منظره ی طبیعت لذت میبرم، بدون اینکه علف های هرز باغچه کفرم را در بیاورند.
اوقات بیشتری را با خانواده و دوستانم سپری میکنم و اوقات کمتری را صرف جلسات میکنم. سعی میکنم از تمام لحظات زندگی لذت ببرم و قدر آنها را بدانم.
هرگز چیزی را نگه نمیدارم. از ظروف بلور و چینی های نفیس برای هر رویداد بخصوصی مثل وزن کم کردن، اتمام شست و شوی ظروف داخل ظرفشویی یا سرزدن به اولین شکوفه ی کاملیا استفاده میکنم.
وقتی به فروشگاه میروم، بهترین کتم را میپوشم. مرام من این است: "سعادتمندانه زندگی کن ." من عطر های گران قیمت خود را برای مواقع بخصوص نگه نمیدارم، نهایت تلاش خود را میکنم که کاری را به تعویق نیندازم، یا از کاری که خنده و شادی به زندگی ام می آورد، امتناع نکنم. هر روز صبح که چشمانم را باز میکنم، به خودم میگویم: "امروز منحصر به فرد است." در واقع، هر دقیقه، هر نفس موقعیتى ارزشمند است... 
 
رزا هرفورد
[ ۱۳٩٤/٥/٢٤ ] [ ٥:٥۱ ‎ب.ظ ] [ مهدی نوایی ]

هیچ یک از ما نیست که دوست نداشته باشد، پول بیشتری داشته باشد. اگر شما هم گاهی به ثروتمند شدن و موفقیت فکر می کنید، بهتر است تا این ایمیل را بخوانید. ما یک لیست ضربتی تهیه کرده ایم که می تواند به زندگی روزانه ی شما کمک کند تا بتوانید مانند افراد ثروتمند و البته در حد امکان پول پس انداز کنید.

1. مراقب مخارج کوچک باشید

همه ی ما راجع به سرمایه گذاری های بزرگ و خریدهای عظیم محتاط هستیم. اما تمایل به صرف هزینه های به ظاهر کوچک داریم. اما قطعا این هزینه ها و مخارج کوچک، به مرور تبدیل به مقدار بزرگی خواهند شد.

"سوزی اورمن" به درستی به این مسأله اشاره کرده است. "به اطراف خود دقیق نگاه کنید، شما می توانید بخش کوچکی از مخارج خود را حذف کنید. به مرور خواهید دید مجموع این هزینه ها چه مقدار عظیمی خواهد شد."


ادامه مطلب
[ ۱۳٩٤/٥/٢۱ ] [ ٦:٠٤ ‎ب.ظ ] [ مهدی نوایی ]

عکاس 34 ساله حیات وحش در عین ناباوری از وعده غذایی تمساح رود نیل عکس گرفت.

 عکاس حیات وحش پس از آنکه متوجه شد تمساح بزرگ رود نیل در آفریقای جنوبی قصد شکار فرزند خود را دارد، این صحنه ها را  تصویر کشید.



ادامه مطلب
[ ۱۳٩٤/٥/٢۱ ] [ ٥:٥٥ ‎ب.ظ ] [ مهدی نوایی ]

محققان معتقدند حضور رأس ساعت هشت صبح در مدارس برای نوجوانان بسیار زود است و ‌باید زمان شروع مدارس حداقل تا ساعت 8.30 صبح به تأخیر افتد.

  بسیاری از مدارس راس ساعت هشت صبح آغاز به کار می‌کنند اما این برنامه زمانی برای شروع درس، آیا مناسب حال کودکان و نوجوانان است؟


ادامه مطلب
[ ۱۳٩٤/٥/٢۱ ] [ ٥:٤٩ ‎ب.ظ ] [ مهدی نوایی ]

نتایج پژوهش جدید محققان دانشگاه مونترال حاکی از آن است که ناخن جویدن در بزرگسالان نشان‌دهنده برخی ویژگی‌های شخصیتی خاص در فرد است.

  محققان پی برده‌اند افراد بی‌تاب یا آنهایی که به راحتی خسته و آشفته می‌شوند،‌ بیشتر از سایرین، رفتارهای تکراری که بدن را درگیر می‌کند،‌ مانند کندن پوست،‌ جویدن ناخن و کندن مژه را انجام می‌دهند.


ادامه مطلب
[ ۱۳٩٤/٥/٢۱ ] [ ٥:٤٢ ‎ب.ظ ] [ مهدی نوایی ]

قورباغه به کانگورو گفت: من میتوانم بپرم و تو هم.
پس اگر باهم ازدواج کنیم
بچه مان می تواند از روی کوهها بپرد، یک فرسنگ بپرد،
و ما می توانیم اسمش را «قورگورو» بگذاریم.
کانگورو گفت: "عزیزم" چه فکر جالبی. من با خوشحالی با تو ازدواج می کنم. اما دربارهء قورگورو، بهتر است اسمش را بگذاریم «کانباغه».
هر دو بر سر «قورگورو» و «کانباغه» بحث کردند و بحث کردند.
آخرش قورباغه گفت: برای من نه «قورگورو» مهم است و نه «کانباغه». اصلا من دلم نمیخواهد با تو ازدواج کنم.
کانگورو گفت: بهتر
قورباغه دیگر چیزی نگفت.
کانگورو هم جست زد و رفت.
آنها هیچوقت ازدواج نکردند، بچه ای هم نداشتند
که بتواند از کوهها بجهد و یا یک فرسنگ بپرد.
چه بد، چه حیف
که نتوانستند فقط سرِ یک اسم توافق کنند.
این قصهء زیبا از شل سیلور استاین مفهوم جالبی دارد.
"پتانسیل موجود برای دستاوردهای بزرگ، قربانیِ اختلاف نظرهای کوچک میشود"

[ ۱۳٩٤/٥/۱٩ ] [ ٥:۳٧ ‎ب.ظ ] [ مهدی نوایی ]

دانشمندی در بیابان به چوپانی رسید
و به او گفت :
 چرا به جای تحصیل علم , چوپانی می کنی .

چوپان در جواب گفت :
آنچه خلاصه دانشهاست یاد گرفته ام.

دانشمند گفت
:خلاصه دانشها چیست ؟

چوپان گفت :پنج چیز است:

 تا راست تمام نشده دروغ نگویم

 تامال حلال تمام نشده , حرام نخورم

 تا از عیب و گناه خود پاک نگردم , عیب مردم نگویم.

 تا روزیِ خدا تمام نشده ,به در خانه ی دیگری نروم.

 تا قدم به بهشت نگذاشته ام ,از هوای نفس و شیطان , غافل نباشم


دانشمند گفت :
 حقاً که تمام علوم را دریافته ای ,
هر کس این پنج خصلت را داشته باشد
 از آب حقیقت علم و حکمت سیراب شده است

[ ۱۳٩٤/٥/۱۸ ] [ ۱٠:٥۱ ‎ب.ظ ] [ مهدی نوایی ]

 جوانی نزد عالمی آمد واز او پرسید:
 من جوان کم سنی هستم اما آرزوهای بزرگی دارم و نمی توانم خود رااز نگاه کردن به دختران منع کنم، چاره ام چیست؟
عالم نیز کوزه ای پر از شیر به او داد و به او توصیه کرد که کوزه را به سلامت به جای معینی ببرد و هیچ چیزاز کوزه نریزد. واز یکی از شاگردانش درخواست کرد او را همراهی کند واگر شیر را ریخت جلوی همه ی مردم او را کتک بزند.

جوان نیز شیر را به سلامت به مقصدرساند. و هیچ چیز از آن نریخت.

 وقتی عالم از او پرسید چند دختر را در سر راهت دیدی؟
 جوان جواب داد: هیچ، فقط به فکر آن بودم که شیر را نریزم که مبادا در جلوی مردم کتک بخورم و در نزد مردم خوار و خفیف شوم.

عالم هم گفت: این حکایت انسان مؤمن است که همیشه خداوند را ناظر بر کارهایش میبیند و از روز قیامت و حساب و کتاب بیم دارد.

[ ۱۳٩٤/٥/۱۸ ] [ ٦:٤۸ ‎ب.ظ ] [ مهدی نوایی ]

ما اغلب آن‌قدر خودمان را درگیر کار و اضطراب‌های آن کرده‌ایم که احساس می‌کنیم برای هیچ‌چیزی از جمله تفریح و لذت بردن از زندگی وقت نداریم. نه‌تنها از زندگی شخصی و تفریح لذت کافی نمی‌بریم بلکه در کارمان هم به اندازه کافی موفق نیستیم، چون فکر می‌کنیم تنها راه موفقیت بیشتر کار کردن و بی‌توجهی به خودمان است!


ادامه مطلب
[ ۱۳٩٤/٥/۱۸ ] [ ٦:٠۳ ‎ب.ظ ] [ مهدی نوایی ]

با وجود پیشرفت روزافزون علم و وارد شدن تکنولوژی در زندگی انسان و همچنین امکان آزمایش و ضبط وقایع و شناخته شدن بسیاری از شگفتی‌های جهان، هنوز هم وقایعی رخ می‌دهند که علم از یافتن پاسخی برای آن‌ها در می‌ماند و جای خود را به اما و اگرها می‌دهد.


ادامه مطلب
[ ۱۳٩٤/٥/۱۸ ] [ ٥:٥٠ ‎ب.ظ ] [ مهدی نوایی ]

انسان عادت‌هایی دارد که ممکن است به ضررش تمام شود. ۵ عادتی که در ادامه بررسی خواهیم کرد، دلایلی هستند که باعث می‌شوند هیچ‌وقت ثروتمند نشوید. این پنج عادت ثروت کش را از بین ببرید تا به اهداف مالی خود دست پیدا کنید.


ادامه مطلب
[ ۱۳٩٤/٥/۱۸ ] [ ٥:۳۱ ‎ب.ظ ] [ مهدی نوایی ]

ﻳﻪ ﺧﺎﻧﻢ ﺳﻔﻴﺪ ﭘﻮﺳﺖ ﭘﻨﺠﺎﻩ ﻭ دو ساله ، ﺗﻮﻯ ﻳﻜﻰ ﺍﺯ ﭘﺮﻭﺍﺯﻫﺎﻯ ﺷﻠﻮﻍ ﻫﻮﺍﭘﻴﻤﺎﻳﻰ ﺍﻳﺮﻓﺮﺍﻧﺲ ، ﺑﻪ ﻣﺤﺾ ﺭﺳﻴﺪﻥ ﺑﻪ ﺻﻨﺪﻟﻴﺶ، ﺍﺯ ﻧﺸﺴﺘﻦ ﺑﺮ ﺭﻭﻯ ﺁﻥ
ﺧﻮﺩﺩﺍﺭﻯ ﻛﺮﺩ .

ﺟﺎﻯ ﺧﺎﻧﻢ ﻛﻨﺎﺭ ﻳﻚ ﺁﻗﺎﻯ ﺳﻴﺎﻩ ﭘﻮﺳﺖ ﺑﻮﺩ
ﻭ ﺧﺎﻧﻢ ﺍﺯ ﻧﺸﺴﺘﻦ ﺩﺭ ﺁﻧﺠﺎ ﺣﺎﻟﺶ ﺧﺮﺍﺏ ﻣﻴﺸﺪ!!

ﺧﺎﻧﻢ ﻓﻮﺭﺍ ﺧﺪﻣﻪ ﭘﺮﻭﺍﺯ ﺭﺍ ﺻﺪﺍ ﻣﻴﺰﻧﻪ ﻭ ﺩﺭﺧﻮﺍﺳﺖ ﻳﻚ ﺟﺎﻯ ﺟﺪﻳﺪ ﻣﻴﻜﻨﻪ .
ﺧﺎﻧﻤﻪ ﮔﻔﺖ : ﻣﻦ ﺍﺻﻼ ﺣﺎﺿﺮ ﺑﻪ ﻧﺸﺴﺘﻦ ﻛﻨﺎﺭ ﺍﻳﻦ ﻣﺮﺩ ﺳﻴﺎﻩ ﭘﻮﺳﺖ ﻧﻴﺴﺘﻢ .

ﻣﻬﻤﺎﻧﺪﺍﺭ ﻫﻮﺍﭘﻴﻤﺎ ﮔﻔﺖ :
ﺍﺟﺎﺯﻩ ﺑﺪﻳﺪ ﻛﻪ ﻣﻦ ﺑﺮﺍﻯ ﻳﻚ ﺟﺎﻯ ﺩﻳﻜﺮ ﻧﮕﺎﻫﻰ ﺑﻪ ﻟﻴﺴﺖ ﻣﺴﺎﻓﺮﺍﻥ ﺑﻜﻨﻢ.
ﺑﻌﺪ ﻣﺪﺕ ﻛﻮﺗﺎﻫﻰ ﻣﻬﻤﺎﻧﺪﺍﺭ ﺑﺮﮔﺸﺖ ﻭ ﮔﻔﺖ
ﻛﻪ ﺩﺭ ﻗﺴﻤﺖ ﺩﺭﺟﻪ ﺩﻭ ﻫﻮﺍﭘﻴﻤﺎ ﻫﻴﭻ ﺟﺎﻯ ﺧﺎﻟﻰ ﺩﻳﮕﺮﻯ ﻧﻴﺴﺖ...

ﻭﻟﻰ به هرحال ﺑﺎ ﺧﻠﺒﺎﻥ ﺻﺤﺒﺖ میکنم.بعد از دقایقی مهماندار برگشت و گفت.

ﺟﻨﺎﺏ ﺧﻠﺒﺎﻥ ﮔﻔﺘﻨﺪ ﻛﻪ ﻳﻚ ﺟﺎﻯ ﺧﺎﻟﻰ ﺩﺭ ﻗﺴﻤﺖ ﺩﺭﺟﻪ ﻳﻚ ﻣﻴﺒﺎﺷﺪ
ﻭﻟﻰ ﺩﺭ ﻗﻮﺍﻧﻴﻦ ﺷﺮﻛﺖهای ﻫﻮﺍﭘﻴﻤﺎﺋﻰ ﺑﻪ ﻫﻴﭻ ﻭﺟﻪ ﺍﻣﻜﺎﻥ ﺍﻧﺘﻘﺎﻝ ﻳﻚ ﻣﺴﺎﻓﺮ ﺍﺯ
ﻗﺴﻤﺖ ﺩﺭﺟﻪ ﺩﻭ ﺑﻪ ﻗﺴﻤﺖ ﺩﺭﺟﻪ ﻳﻚ ﻧﻴﺴﺖ .

ﻭﻟﻰ ﺍﺯ ﻃﺮﻓﻰ ﻫﻢ ﻧﺸﺎﻧﺪﻥ ﻳﻚ ﻣﺴﺎﻓﺮ ﻣﺤﺘﺮﻡ ﺩﺭ ﻛﻨﺎﺭ ﻳﻚ ﺷﺨﺺ ﻧﺎﺧﻮﺷﺎﻳﻨﺪ ﻭ ﺑﻰ
ﺷﻌﻮﺭ، ﻳﻚ ﺟﻨﺠﺎﻝ ﻭ ﺍﻗﺪﺍﻣﻰ ﻏﻴﺮ ﺍﻧﺴﺎﻧﻴﺴﺖ !!

ﺑﻪ ﻫﻤﻴﻦ ﺩﻟﻴﻞ ﺟﻨﺎﺏ ﺧﻠﺒﺎﻥ ﺑﺎ ﺍﻧﺘﻘﺎﻝ ﺍﺯ ﻗﺴﻤﺖ ﺩﺭﺟﻪ ﺩﻭ ﺑﻪ ﺩﺭﺟﻪ ﻳﻚ ﻣﻮﺍﻓﻘﺖ ﻛﺮﺩﻩ ﺍﻧﺪ.

به گفته مسافران اشک در چشمان مرد سیاهپوست جاری شده بود.
ﻗﺒﻞ ﺍﺯ ﺍﻳﻨﻜﻪ ﺧﺎﻧﻢ ﻣﺴﺎﻓﺮ ﺑﺘﻮﺍﻧﺪ ﺟﻮﺍﺑﻰ ﺑﺪﻫﺪ ،
ﻣﻬﻤﺎﻧﺪﺍﺭ ﻫﻤﻮﺍﭘﻴﻤﺎ ﺭﻭ ﺑﻪ ﻣﺮﺩ ﺳﻴﺎﻩ ﭘﻮﺳﺖ ﻧﻤﻮﺩ ﻭ ﺑﺎ ﻟﺤﻦ ﻣﺤﺘﺮﻣﺎﻧﻪ ﺍﻯ ﮔﻔﺖ :
ﺁﻗﺎﻯ ﻣﺤﺘﺮﻡ! ﺍﮔﺮ ﻟﻄﻒ ﻛﻨﻴﺪ ﻭ ﻭﺳﺎﻳﻞ ﺷﺨﺼﻰ ﺧﻮﺩﺗﻮﻥ ﺭﻭ ﺟﻤﻊ ﻛﻨﻴﺪ ﺗﺎ ﻣﻦ ﺷﻤﺎ
ﺭﺍ ﺑﻪ ﻗﺴﻤﺖ ﭘﺮ ﺭﻓﺎﻩ ﺩﺭﺟﻪ ﻳﻚ ﻫﺪﺍﻳﺖ ﻛﻨﻢ...

ﻫﻤﺎﻧﻄﻮﺭ ﻛﻪ ﺟﻨﺎﺏ ﺧﻠﺒﺎﻥ ﮔﻔﺘﻨﺪ، ﺍﺻﻼ ﻛﺎﺭ ﺍﻧﺴﺎنی و درستی نیست ﻛﻪ ﺷﻤﺎ ﺩﺭ ﻛﻨﺎﺭ ﻳﻚ
ﺷﺨﺺ ﺑﻰ ﺷﻌﻮﺭ ﺑﻨﺸﻴﻨﻴﺪ!!

بعد ﺍﺯ ﺑﻴﺎﻥ ﺍﻳﻦ ﺟﻤﻼﺕ، ﺗﻤﺎﻡ ﻣﺴﺎﻓﺮﺍﻥ ﻛﻪ ﺷﺎﻫﺪ ﺍﻳﻦ ﻣﺎﺟﺮﺍ ﺑﻮﺩﻧﺪ، ﺍﻳﻦ ﻋﻤﻞ ﺭﻭ
ﺑﺎ ﺩﺳﺖ ﺯﺩﻥ ﻫﺎﻯ ﻃﻮﻻﻧﻰ ﺗﺎﺋﻴﺪ ﻭ ﺗﺸﻮﻳﻖ ﻛﺮﺩﻧﺪ. ﻭ ﺁﻥ ﺧﻠﺒﺎﻥ که نامش (دنیس گورالیدو) بود ﻧﻴﺰ ﺑﻪ ﺩﻟﻴﻞ ﺍﻳﻦ ﺣﺮﻛﺖ ﺯﻳﺒﺎ ﻭ ﺍﻧﺴﺎﻥ ﺩﻭﺳﺘﺎﻧﻪ ﺑﻪ ﺳِﻤﺖ ﺭﺋﻴﺲ ﺷﺮﻛﺖ ﻫﻮﺍﭘﻴﻤﺎﻳﻰ ﺍﻳﺮﻓﺮﺍﻧﺲ ﺍﻧﺘﺨﺎﺏ
ﺷﺪ.
هنوز هم که در سال 2015 هستیم لوحهای تقدیر و سپاس از او در دیواره های دفتر کارش خودنمایی میکند

ﺍﻧﺴﺎﻧﻢ ﺁﺭﺯﻭﺳﺖ...

ﻫﻤﻪ ﻣﯽ ﺗﻮﺍﻧﻨﺪ ﭘﻮﻟﺪﺍﺭ ﺷﻮﻧﺪ ﻭﻟﯽ ﻫﻤﻪ ﻧﻤﯽ ﺗﻮﺍﻧﻨﺪ "ﺑﺨﺸﻨﺪﻩ "ﺷﻮﻧﺪ؛
ﭘﻮﻟﺪﺍﺭﯼ ﯾﮏ ﻣﻬﺎﺭﺗﻪ ﻭ ﺑﺨﺸﻨﺪﮔﯽ ﯾﮏ ﻓﻀﯿﻠﺖ!

ﻫﻤﻪ ﻣﯽ ﺗﻮﺍﻧﻨﺪ ﺩﺭﺱ ﺑﺨﻮﺍﻧﻨﺪ ﺍﻣﺎ ﻫﻤﻪ " ﻓﻬﻤﯿﺪﻩ " ﻧﻤﯽ ﺷﻮﻧﺪ؛ ﺑﺎﺳﻮﺍﺩﯼ ﯾﮏ ﻣﻬﺎﺭﺗﻪ ﺍﻣﺎ ﻓﻬﻤﯿﺪﮔﯽ ﯾﮏ ﻓﻀﯿﻠﺖ!

ﻫﻤﻪ ﯾﺎﺩ ﻣﯽ ﮔﯿﺮﻧﺪ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﮐﻨﻨﺪ ﺍﻣﺎ ﻫﻤﻪ ﻧﻤﯽ ﺗﻮﺍﻧﻨﺪ ﺯﯾﺒﺎ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﮐﻨﻨﺪ؛
ﺯﻧﺪﮔﯽ ﯾﮏ ﻋﺎﺩﺗﻪ ﺍﻣﺎ ﺯﯾﺒﺎ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﮐﺮﺩﻥ ﯾﮏ ﻓﻀﯿﻠﺖ...!🌹

[ ۱۳٩٤/٥/۱٧ ] [ ٦:٠٤ ‎ب.ظ ] [ مهدی نوایی ]

گرمابه‌های تاریخی اصفهان همچون حمام علی قلی آقا و حمام شیخ‌بهایی با معماری زیبای درونی و فضاهای مختلفی مانند استخری برای ‌آب‌تنی، مکانی با سنگ‌ مرمر خاص برای ماساژ دادن کمر، مکان‌هایی برای استراحت، صرف غذا و نوشیدن گلاب اصفهانی بخشی از تمدن عظیم و دقت بالای ایرانیان در ساخت هرگونه بنایی را نشان می‌دهد. در این میان معماری عجیب برخی حمام‌های اصفهان مانند حمام شیخ‌بهایی سال‌ها همچون معمایی تو در تو ذهن کنجکاو جهانیان را به خود مشغول کرده بود چرا که این حمام دو راز شگفت با خود داشت؛ یکی اینکه آب این حمام تنها با یک شمع گرم می‌شده و دیگر اینکه این شمع همواره روشن بوده است. بنا بر نقلی مشهور زمانی که تعدادی محقق انگلیسی می‌خواستند راز گرم شدن این حمام به کمک شمع را بفهمند با دستکاری در معماری بنا باعث شدند که شمع حمام نیز با مشکل مواجه شود و از آن زمان دیگر این شمع‌ روشن نشده‌ است.
راز حمام شیخ‌بهایی چه بود؟ ساختمان حمام شیخ بهایی مربوط به دوره صفوی - قاجار است و در تاریخ 29 تیر 1377 با شمارهٔ ثبت 2063 به عنوان یکی از آثار ملی ایران به ثبت رسیده است. این حمام با استفاده از یک سیستم پیچیده مهندسی به مدت طولانی تنها با یک شمع روشن می‌شده است. درباره چگونگی گرم شدن این حمام به کمک شمع شایعات فراوانی وجود دارد، اما تنها نظریه قابل قبول درباره این حمام این است که یک سیستم سفالینه لوله کشی زیرزمینی در حد فاصل آبریزگاه مسجد جامع و این حمام وجود داشته که با روش مکش طبیعی، گازهایی مانند متان و اکسیدهای گوگردی را به مشعل خزینه حمام هدایت می‌کرده و این گازها به عنوان منبع گرما در مشعل خزینه می‌سوخته است. این احتمال وجود دارد که این گازها به طور مستقیم از مواد زاید دفع شده در خود حمام جمع آوری می‌شده است. در جریان مرمت خانه شیخ بهایی که در نزدیکی گرمابه قرار دارد در کف زمین تنپوشه‌های سفالی و چاه‌های مرتبطی پیدا شده که احتمال دارد مربوط به طراحی حمام باشد. همچنین با مطالعات باستان‌شناسی در این منطقه مشخص شد که فاضلاب شهر اصفهان توسط لوله‌های جمع آوری فاضلاب وارد خزینه حمام می‌شده است. در واقع شیخ بهایی طبق محاسباتی دقیقی خزینه حمام را به گونه‌ای طراحی کرده بود که فاضلاب این مکان تبدیل به گاز متان شود. همچنین بخشی از لجن‌های ته نشین شده در این مکان برای تولید بیوگاز مورد استفاده قرار می‌گرفت، بدین شکل که شیخ بهایی با محاسباتی حجم لجن مورد نیاز برای تولید بیوگاز را مشخص کرده بود و گاز تولید شده به وسیله شعله‌هایی مخزن آب حمام را گرم می‌کرد. بنابراین آب این حمام با سیستم «دم و گاز» یعنی به کمک گاز متان فاضلاب مسجد جامع و چکیدن روغن عصارخانه شیخ بهایی (عصارخانه محلی برای تهیه روغن از دانه‌های روغن بوده است) در مجاورت حمام روشن می‌شده است
اما سوال بعدی این است که چگونه یک شمع می‌تواند یک مخزن آب را گرم کند؟ در سال‌های اخیر یک مخترع مشهدی پس از 300 سال با شبیه سازی حمام شیخ بهایی به راز این موضوع پی برد. علی‌اصغر برهمند، رئیس انجمن مخترعان خراسان رضوی و طراح شبیه سازی حمام شیخ بهایی مدعی شد که منبع آب این گرمابه از طلا بوده و با توجه به این که طلا رساناترین فلز انتقال گرما است، با حرارت کم انرژی زیادی تولید و آب منبع گرم می‌شده است. در طرح شبیه سازی شده به علت دسترسی نداشتن به طلا از مس استفاده شده که در حمام منازل هم قابل استفاده است و موجب صرفه جویی 30 درصدی در مصرف سوخت می‌شود. این اثر پژوهشی که به تایید انجمن مخترعان خراسان رضوی رسیده موفق به کسب دو نشان طلای سوئیس در سال 2006 و مدال طلای مسکو 2007 شده است.

[ ۱۳٩٤/٥/۱٧ ] [ ٥:٤٥ ‎ب.ظ ] [ مهدی نوایی ]
متاهل ها میخواهند طلاق بگیرند
مجردها دوست دارند ازدواج کنند
کودکان میخواهند زود بزرگ شوند
بزرگتر ها دوست دارند به دوران کودکی برگردند
شاغلان از شغلشان مینالند
بیکارها دنبال شغلند
فقرا حسرت ثروتمندان را میخورند
ثروتمندان از دغدغه مینالند
افراد مشهور از چشم مردم قایم میشوند
مردم عادی میخواهند مشهور شند
سیاه پوستان دوست دارند سفید پوست شوند
سفید پوستان خود را برنزه میکنند
هیچ کس نمیداند تنها فرمول خوشحالی این است :
"قدر داشته هایت را بدان و از آنها لذت ببر"
[ ۱۳٩٤/٥/۱٧ ] [ ٥:۳٩ ‎ب.ظ ] [ مهدی نوایی ]

از کاسبی پرسیدند:
چگونه در این کوچه پرت و بی عابر کسب روزی میکنی؟
گفت:آن خدایی که فرشته مرگش
مرا در هر سوراخی که باشم پیدا میکند
چگونه فرشته روزیش مرا گم میکند
پسری با اخلاق و نیک سیرت اما فقیر به خواستگاری دختری می رود
پدر دختر گفت:
تو فقیری و دخترم طاقت رنج و سختی ندارد پس من به تو دختر نمیدهم
پسری پولدار اما بدکردار به خواستگاری همان دختر میرود
پدر دختر با ازدواج موافقت میکند و در مورد اخلاق پسر می گوید:
انشاءالله خدا او را هدایت میکند
دختر گفت:
پدرجان
مگر خدایی که هدایت میکند
با خدایی که روزی میدهد فرق دارد؟
👌از حاتم پرسیدند بخشنده تر از خود دیده ای
گفت:آری مردی که دارایی اش تنها دو گوسفند بود
یکی را شب برایم ذبح کرد
از طعم جگرش تعریف کردم
صبح فردا جگر گوسفند دوم را نیز برایم
کباب کرد
گفتند تو چه کردی؟
گفت:
پانصد گوسفند به او هدیه دادم
گفتند پس تو بخشنده تری
گفت نه چون او هر چه داشت به من داد اما من اندکی از آنچه داشتم به او
دادم
عارفی را گفتند :
خداوند را چگونه میبینی؟!
گفت آنگونه که همیشه میتواند مچم را بگیرد اما دستم رامیگیرد...✋یاد خدا را فراموش نکنیم😊🌿🌿😄

[ ۱۳٩٤/٥/۱٢ ] [ ۱٠:٥٦ ‎ب.ظ ] [ مهدی نوایی ]

فراموش نکنید بزرگترین آتش‌سوزی جهان را در ابتدا می‌توان با یک فنجان آب خاموش کرد (درایت، مدیریت بحران)

توان یک زنجیر به اندازه ضعیف‌ترین حلقه آن است. (مشارکت)

مداد هر رئیس باید پاک‌کن داشته باشد (گذشت)

به خاطر داشته باشید کشتی‌ها در لنگرگاه‌ها امنیت بیشتری دارند اما هیچ‌گاه برای چنین هدفی ساخته نشده‌اند. (تلاش در رفع موانع)

ذهن انسان مانند چتر نجات است که تنها زمانی کار می‌کند که باز باشد(ذهن باز)

با دو گوش و یک زبان که داریم، باید دو برابر آنچه که می‌گوییم، بشنویم (خوب شنیدن)

نسبت سطح بال زنبور به بدن او ، بسیار کم است با توجه به قوانین آیرودینامیک، پرواز ممکن نیست اما زنبور این را نمیداند و پرواز میکند .

[ ۱۳٩٤/٥/۱٢ ] [ ۸:۱۸ ‎ب.ظ ] [ مهدی نوایی ]

کت و شلوار آقایان در جلسات رسمی مانند جلسات اداری، سمینارها، کنفرانس‌ها، میهمانی‌های اداری و دیدارهای رسمی باید مشخصات زیر را داشته باشد تا رسمی به حساب بیاید:

۱- هیچ کت تکی به درد هیچ مجلس رسمی نمی‌خورد. بنابراین در جلسات رسمی با کت تک ظاهر نشوید.

٢- رنگ کت و شلوار رسمی سرمه‌ای و پس از آن مشکی است. برای جلسات رسمی هیچ رنگ دیگری استفاده نمی‌شود.

٣- در صورتی که تمایل به استفاده از کت و شلوار طرح‌دار دارید، خط‌های آن باید بسیار نازک باشد و خیلی جلب توجه نکند. کت شلوار مشکی با خط درشت سفید یا چهارخانه یک فاجعه محسوب می‌شود.

۴- فقط در شرایطی برای مجالس رسمی از کت و شلوار غیر سرمه‌ای استفاده کنید که در تمام فروشگاه‌های شهر هیچ کت و شلوار سرمه‌ای سایز شما وجود نداشته باشد. البته قبل از خرید رنگ دیگر به خودتان یا برادرتان یا پدرتان یا دوستان تان یک سری بزنید. چون به مراتب بهتر از کت و شلوارهای دیگر مثل کرم، قهوه‌ای و سفید است.

۵- زیر کت، پیراهن سفید یا آبی آسمانی بسیار کم رنگ ساده بپوشید و در صورتی که کت و شلوارتان خط‌دار است، پیراهن را حتما ساده انتخاب کنید و اگر کت و شلوار مشکی پوشیدید، صرفا از رنگ سفید برای پیراهن استفاده شود.

۶- هرگز زیر کت و شلوار خصوصا رسمی از پیراهن آستین کوتاه استفاده نکنید.

٧- پیراهن آستین بلند ترجیحا با دکمه سردست استفاده شود تا شکوه و نظم شما را به رخ دیگران بکشد.

٨- اگر از کراوات استفاده می‌کنید با لباس رسمی از رنگ‌های شاد مانند قرمز، بنفش و... استفاده شود. هرچند کراوات کاملا مرتبط با سلیقه شما است، بعضا مقامات و سران کشورها، رنگ کراوات خود را از رنگ غالب پرچم کشور خود اقتباس می‌کنند.

٩- کمربند شما حتما باید چرمی، مشکی و ساده باشد با سگکی که جلب توجه نکند.

١٠- شلوار شما باید فاقد هرگونه پیلی و چین باشد.

١١- جوراب کلا یک رنگ دارد آن هم مشکی. بقیه رنگ‌ها اصلا جوراب نیست. وقت خودتان را تلف نکنید.

١٢- کفش هم باید مشکی و بنددار ساده باشد، ترجیحا نوک‌تیز. از پوشیدن کفش‌های دارای لژ بزرگ پرهیز کنید. کفش مردانه رسمی دارای ۳سانتی متر پاشنه است.

١٣- از کت‌های ۳دکمه هرگز در جلسات رسمی استفاده نکنید. در جلسات رسمی از کت‌های ۲دکمه و تک دکمه استفاده شود با اولویت دو دکمه.

١۴- چاک پشت کت می‌تواند دوچاک یا تک چاک باشد، ولی کت‌های دوچاک خوش‌ فرم‌تر و به‌روزتر هستند.

١۵- در هنگام نشستن، هر دو دکمه کت باز باشد.

١۶- در هنگام ایستادن یا راه رفتن، صرفا دکمه بالایی کت (در کت‌های دو دکمه) یا دکمه کت تک بسته باشد و دکمه پایین کت‌های دو دکمه باز باشد.

١٧- جیب‌های کت صرفا جهت تزئین است. در جیب‌های کنار هیچ چیزی نگذارید. بعضا در هنگام خرید درب این جیب‌ها دوخته شده است اصلا بازشان نکنید.

١٨- در جیب‌های بغل کت چیزی نگذارید که در هنگام بستن دکمه کت برجستگی آن نمایان باشد.

١٩- همیشه در جلسات رسمی کارت ویزیت و روان‌نویس یا خودنویس همراه داشته باشید.

٢٠- با خودکار معمولی در جلسات رسمی چیزی را امضا یا یادداشت نکنید.

٢١- کاربرد ساعت دیگر صرفا نشان دادن زمان نیست. ساعت شما قدرت شما را نشان می‌دهد و جایگاه اجتماعی شما را. پس همواره ساعت خوب و روان‌نویس یا خودنویس مارک‌دار به همراه داشته باشید.

٢٢- هرگز تحت هیچ شرایطی استفاده از ادوکلن را فراموش نکنید، چراکه به آن شناخته می شوید.

همیشه خوش تیپ باشید

[ ۱۳٩٤/٥/۱٢ ] [ ٥:٥٦ ‎ب.ظ ] [ مهدی نوایی ]

پژوهش جدید محققان آمریکایی حاکی از آن است که فکر کردن در مورد فضای یک خاطره بد می‌تواند باعث کمتر شدن فشار روانی آن شود.

  ‌به گفته روانپزشکان، به یاد آوردن احساس‌های مربوط به یک تجربه شخصی منفی، همچون این‌که چه اندازه غمگین بوده یا چقدر احساس آشفتگی می‌کرده‌اید، می‌تواند باعث احساس پریشانی و اندوه شود. خصوصا زمانی که نمی‌توانید از فکرکردن به این خاطرات دست بردارید.


ادامه مطلب
[ ۱۳٩٤/٥/۱٢ ] [ ٥:٤٩ ‎ب.ظ ] [ مهدی نوایی ]

ﮔﺮﻭﻫﯽ ﺍﺯ ﺑﭽﻪ ﻫﺎ ﺩﺭ ﻧﺰﺩﯾﮑﯽ ﺩﻭ ﺭﯾﻞ ﺭﺍﻩ ﺁﻫﻦ، ﻣﺸﻐﻮﻝ ﺑﻪ ﺑﺎﺯﯼ ﮐﺮﺩﻥ ﺑﻮﺩﻧﺪ.

ﯾﮑﯽ ﺍﺯ ﺍﯾﻦ ﺩﻭ ﺭﯾﻞ ﻗﺎﺑﻞ ﺍﺳﺘﻔﺎﺩﻩ ﺑﻮﺩ ﻭﻟﯽ ﺁﻥ ﺩﯾﮕﺮﯼ ﻏﯿﺮﻗﺎﺑﻞ ﺍﺳﺘﻔﺎﺩﻩ.
ﺗﻨﻬﺎ ﯾﮑﯽ ﺍﺯ ﺑﭽﻪ ﻫﺎ ﺭﻭﯼ ﺭﯾﻞ ﺧﺮﺍﺏ ﺷﺮﻭﻉ ﺑﻪ ﺑﺎﺯﯼ ﮐﺮﺩ ﻭ ﭘﺲ ﺍﺯ ﻣﺪﺗﯽ ﺭﻭﯼ ﻫﻤﺎﻥ ﺭﯾﻞ ﻏﯿﺮﻗﺎﺑﻞ ﺍﺳﺘﻔﺎﺩﻩ ﺧﻮﺍﺑﺶ ﺑﺮﺩ.
3 ﺑﭽﻪ ﺩﯾﮕﺮ ﻫﻢ ﭘﺲ ﺍﺯ ﮐﻤﯽ ﺑﺎﺯﯼ ﺭﻭﯼ ﺭﯾﻞ ﺳﺎﻟﻢ، ﻫﻤﺎﻥ ﺟﺎ ﺧﻮﺍﺑﺸﺎﻥ ﺑﺮﺩ.
ﻗﻄﺎﺭ ﺩﺭ ﺣﺎﻝ ﺁﻣﺪﻥ ﺑﻮﺩ ﻭ ﺳﻮﺯﻧﺒﺎﻥ ﺗﻨﻬﺎ ﻣﯽ ﺑﺎﯾﺴﺖ ﺗﺼﻤﯿﻢ ﺻﺤﯿﺤﯽ ﺑﮕﯿﺮﺩ ...
ﺳﻮﺯﻧﺒﺎﻥ ﻣﯽ ﺗﻮﺍﻧﺪ ﻣﺴﯿﺮ ﻗﻄﺎﺭ ﺭﺍ ﺗﻐﯿﯿﺮ ﺩﺍﺩﻩ ﻭ ﺁﻥ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺳﻤﺖ ﺭﯾﻞ ﻏﯿﺮﻗﺎﺑﻞ ﺍﺳﺘﻔﺎﺩﻩ ﻫﺪﺍﯾﺖ ﮐﻨﺪ ﻭ ﺍﺯ ﺍﯾﻦ ﻃﺮﯾﻖ ﺟﺎﻥ 3 ﻓﺮﺯﻧﺪ ﺭﺍ ﻧﺠﺎﺕ ﺩﻫﺪ ﻭ ﻧﺘﻬﺎ 1 ﮐﻮﺩﮎ ﻗﺮﺑﺎﻧﯽ ﺍﯾﻦ ﺗﺼﻤﯿﻢ ﮔﺮﺩﺩ ﻭ ﯾﺎ ﻣﯽ ﺗﻮﺍﻧﺪ ﻣﺴﯿﺮ ﻗﻄﺎﺭ ﺭﺍ ﺗﻐﯿﯿﺮ ﻧﺪﺍﺩﻩ ﻭ ﺍﺟﺎﺯﻩ ﺩﻫﺪ ﮐﻪ ﻗﻄﺎﺭ ﺑﻪ ﺭﺍﻩ ﺧﻮﺩ ﺍﺩﺍﻣﻪ ﺩﻫﺪ.
 
ﺳﻮﺍﻝ: ﺍﮔﺮ ﺷﻤﺎ ﺑﻪ ﺟﺎﯼ ﺳﻮﺯﻧﺒﺎﻥ ﺑﻮﺩﯾﺪ ﺩﺭ ﺍﯾﻦ ﺯﻣﺎﻥ ﮐﻮﺗﺎﻩ ﻭ ﺣﺴﺎﺱ ﭼﻪ ﻧﻮﻉ ﺗﺼﻤﯿﻤﯽ ﻣﯽ ﮔﺮﻓﺘﯿﺪ؟
 
 
 ﺑﯿﺸﺘﺮ ﻣﺮﺩﻡ ﻣﻤﮑﻦ ﺍﺳﺖ ﻣﻨﺤﺮﻑ ﮐﺮﺩﻥ ﻣﺴﯿﺮ ﻗﻄﺎﺭ ﺭﺍ ﺑﺮﺍﯼ ﻧﺠﺎﺕ 3 ﮐﻮﺩﮎ ﺍﻧﺘﺨﺎﺏ ﮐﻨﻨﺪ ﻭ 1 ﮐﻮﺩﮎ ﺭﺍ ﻗﺮﺑﺎﻧﯽ ﻣﺎﺟﺮﺍ ﺑﺪﺍﻧﻨﺪ ﮐﻪ ﺍﻟﺒﺘﻪ ﺍﺯ ﻧﻈﺮ ﺍﺧﻼ‌ﻗﯽ ﻭ ﻋﺎﻃﻔﯽ ﺷﺎﯾﺪ ﺗﺼﻤﯿﻢ ﺻﺤﯿﺢ ﺑﻪ ﻧﻈﺮ ﺑﺮﺳﺪ ﺍﻣﺎ ﺍﺯ ﺩﯾﺪﮔﺎﻩ ﻣﺪﯾﺮﯾﺘﯽ ﭼﻄﻮﺭ ... ؟
ﺩﺭ ﺍﯾﻦ ﺗﺼﻤﯿﻢ، ﺁﻥ (1) ﮐﻮﺩﮎ ﻋﺎﻗﻞ ﺑﻪ ﺧﺎﻃﺮ ﺩﻭﺳﺘﺎﻥ ﻧﺎﺩﺍﻥ ﺧﻮﺩ (3 ﮐﻮﺩﮎ ﺩﯾﮕﺮ) ﮐﻪ ﺗﺼﻤﯿﻢ ﮔﺮﻓﺘﻪ ﺑﻮﺩﻧﺪ ﺩﺭ ﺁﻥ ﻣﺴﯿﺮ ﺍﺷﺘﺒﺎﻩ ﻭ ﺧﻄﺮﻧﺎﮎ (ﺭﯾﻞ ﺳﺎﻟﻢ) ﺑﺎﺯﯼ ﮐﻨﻨﺪ، ﻗﺮﺑﺎﻧﯽ ﻣﯽ ﺷﻮﺩ.
ﺍﯾﻦ ﻧﻮﻉ ﺗﺼﻤﯿﻢ ﮔﯿﺮﯼ ﻣﻌﻀﻠﯽ ﺍﺳﺖ ﻛﻪ ﻫﺮ ﺭﻭﺯ ﺩﺭ ﺍﻃﺮﺍﻑ ﻣﺎ، ﺩﺭ ﺍﺩﺍﺭﻩ، ﺩﺭ ﺟﺎﻣﻌﻪ ﺩﺭ ﺳﯿﺎﺳﺖ ﻭ ﺑﻪ ﺧﺼﻮﺹ ﺩﺭ ﯾﮏ ﺟﺎﻣﻌﻪ ﻏﯿﺮﺩﻣﻮﮐﺮﺍﺗﯿﮏ ﺍﺗﻔﺎﻕ ﻣﯽ ﺍﻓﺘﺪ، ﺩﺍﻧﺎﯾﺎﻥ ﻗﺮﺑﺎﻧﯽ ﻧﺎﺩﺍﻧﺎﻥ ﻗﺪﺭﺗﻤﻨﺪ ﻭ ﺍﺣﻤﻘﺎﻥ ﺯﻭﺭﻣﻨﺪ ﻭ ﺗﺼﻤﯿﻢ ﮔﯿﺮﻧﺪﻩ ﻣﯽ ﺷﻮﻧﺪ.
ﮐﻮﺩﮐﯽ ﮐﻪ ﻣﻮﺍﻓﻖ ﺑﺎ ﺍﻧﺘﺨﺎﺏ ﺑﻘﯿﻪ ﺍﻓﺮﺍﺩ ﺑﺮﺍﯼ ﻣﺴﯿﺮ ﺑﺎﺯﯼ ﻧﺒﻮﺩ ﻃﺮﺩ ﺷﺪ ﻭ ﺩﺭ ﺁﺧﺮ ﻫﻢ ﺍﻭ ﻗﺮﺑﺎﻧﯽ ﺍﯾﻦ ﺍﺗﻔﺎﻕ ﮔﺮﺩﯾﺪ ﻭ ﻫﯿﭻ ﮐﺲ ﺑﺮﺍﯼ ﺍﻭ ﺍﺷﮏ ﻧﺮﯾﺨﺖ.
ﮐﻮﺩﮐﯽ ﮐﻪ ﺭﯾﻞ ﺍﺯ ﮐﺎﺭ ﺍﻓﺘﺎﺩﻩ ﺭﺍ ﺑﺮﺍﯼ ﺑﺎﺯﯼ ﺍﻧﺘﺨﺎﺏ ﮐﺮﺩﻩ ﺑﻮﺩ ﻫﺮﮔﺰ ﻓﮑﺮ ﻧﻤﯽ ﮐﺮﺩ ﮐﻪ ﺭﻭﺯﯼ ﻣﺮﮔﺶ ﺍﯾﻨﮕﻮﻧﻪ ﺭﻗﻢ ﺑﺨﻮﺭﺩ.
ﺍﮔﺮﭼﻪ ﻫﺮ 4 ﮐﻮﺩﮎ ﻣﮑﺎﻥ ﻧﺎﻣﻨﺎﺳﺒﯽ ﺭﺍ ﺑﺮﺍﯼ ﺑﺎﺯﯼ ﺍﻧﺘﺨﺎﺏ ﮐﺮﺩﻩ ﺑﻮﺩﻧﺪ ﻭﻟﯽ ﺁﻥ ﮐﻮﺩﮎ ﺗﻨﻬﺎ ﻗﺮﺑﺎﻧﯽ ﺗﺼﻤﯿﻢ ﺍﺷﺘﺒﺎﻩ ﺁﻥ 3 ﮐﻮﺩﮎ ﺩﯾﮕﺮ ﮐﻪ ﺁﮔﺎﻫﺎﻧﻪ ﺗﺼﻤﯿﻢ ﺑﻪ ﺁﻥ ﮐﺎﺭ ﺍﺷﺘﺒﺎﻩ ﮔﺮﻓﺘﻪ ﺑﻮﺩﻧﺪ ﺷﺪ. ﺍﻣﺎ ﺑﺎ ﺍﯾﻦ ﺗﺼﻤﯿﻢ ﻋﺠﻮﻼ‌ﻧﻪ ﻧﻪ ﺗﻨﻬﺎ ﺁﻥ ﮐﻮﺩﮎ ﺑﯽ ﮔﻨﺎﻩ ﻭ ﻋﺎﻗﻞ ﺟﺎﻧﺶ ﺭﺍ ﺍﺯ ﺩﺳﺖ ﺩﺍﺩ ﺑﻠﮑﻪ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﻫﻤﻪ ﻣﺴﺎﻓﺮﺍﻥ ﺭﺍ ﻧﯿﺰ ﺑﻪ ﺧﻄﺮ ﺍﻧﺪﺍﺧﺖ ﺯﯾﺮﺍ ﺭﯾﻞ ﺍﺯ ﮐﺎﺭ ﺍﻓﺘﺎﺩﻩ ﻣﻨﺠﺮ ﺑﻪ ﻭﺍﮊﮔﻮﻥ ﺷﺪﻥ ﻗﻄﺎﺭ ﮔﺮﺩﯾﺪ ﻭ ﻫﻤﻪ ﻣﺴﺎﻓﺮﺍﻥ ﻧﯿﺰ ﻗﺮﺑﺎﻧﯽ ﺍﯾﻦ ﺗﺼﻤﯿﻢ ﺷﺪﻧﺪ ﻭ ﻧﺘﯿﺠﻪ ﺍﯾﻦ ﺗﺼﻤﯿﻢ ﭼﯿﺰﯼ ﺟﺰ ﺯﻧﺪﻩ ﻣﺎﻧﺪﻥ 3 ﮐﻮﺩﮎ ﺍﺣﻤﻖ ﻧﺒﻮﺩ.
ﻣﺴﺎﻓﺮﺍﻥ ﻗﻄﺎﺭ ﺭﺍ ﻣﯽ ﺗﻮﺍﻥ ﺑﻪ ﻋﻨﻮﺍﻥ ﺗﻤﺎﻣﯽ ﮐﺎﺭﻣﻨﺪﺍﻥ ﺳﺎﺯﻣﺎﻥ ﻓﺮﺽ ﮐﺮﺩ ﻭ ﮔﺮﻭﻩ ﻣﺪﯾﺮﺍﻥ ﺭﺍ ﻫﻤﺎﻥ ﮐﻮﺩﮐﺎﻧﯽ ﺩﺭ ﻧﻈﺮ ﮔﺮﻓﺖ ﮐﻪ ﻣﯽ ﺗﻮﺍﻧﻨﺪ ﺳﺮﻧﻮﺷﺖ ﺳﺎﺯﻣﺎﻥ (ﻗﻄﺎﺭ) ﺭﺍ ﺗﻌﯿﯿﻦ ﮐﻨﻨﺪ.
ﮔﺎﻫﯽ ﺩﺭ ﻧﻈﺮ ﮔﺮﻓﺘﻦ ﻣﻨﺎﻓﻊ ﭼﻨﺪ ﺗﻦ ﺍﺯ ﻣﺪﯾﺮﺍﻥ ﮐﻪ ﺑﻪ ﺍﺷﺘﺒﺎﻩ ﺗﺼﻤﯿﻤﯽ ﮔﺮﻓﺘﻪ ﺍﻧﺪ ، ﻣﻨﺠﺮ ﺑﻪ ﺍﺯ ﺩﺳﺖ ﺭﻓﺘﻦ ﻣﻨﺎﻓﻊ ﮐﻞ ﺳﺎﺯﻣﺎﻥ ﺧﻮﺍﻫﺪ ﺷﺪ ﻭ ﺍﯾﻦ ﻫﻤﺎﻥ ﻗﺮﺑﺎﻧﯽ ﮐﺮﺩﻥ ﺻﺪﻫﺎ ﻧﻔﺮ ﺑﺮﺍﯼ ﻧﺠﺎﺕ ﺍﯾﻦ ﭼﻨﺪ ﻧﻔﺮ ﺍﺳﺖ.
ﺯﻧﺪﮔﯽ ﮐﺎﺭﯼ ﻫﻤﻪ ﻣﺪﯾﺮﺍﻥ ﭘﺮ ﺍﺳﺖ ﺍﺯ ﺗﺼﻤﯿﻢ ﮔﯿﺮﯼ ﻫﺎﯼ ﺩﺷﻮﺍﺭ ﮐﻪ ﺑﺎ ﻋﺪﻡ ﺍﺗﺨﺎﺫ ﺗﺼﻤﯿﻤﺎﺕ ﺻﺤﯿﺢ ﺑﻪ ﺳﺒﮏ ﻣﺪﯾﺮﯾﺘﯽ، ﺑﻪ ﭘﺎﯾﺎﻥ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﻣﺪﯾﺮﯾﺘﯽ ﺧﻮﺩ ﺧﻮﺍﻫﯿﺪ ﺭﺳﯿﺪ
[ ۱۳٩٤/٥/۱٠ ] [ ٥:٢٩ ‎ب.ظ ] [ مهدی نوایی ]

اشتیاق انسان برای تشخیص دروغ، غیرقابل انکار است؛ اگرچه دروغ گفتن امری رایج است اما اکثر افراد بیشتر به سمت گفتن حقیقت تمایل دارند، حتی زمانی که احساس کنند که نیاز است که دروغ بگویند. بیش از ۸۰ درصد دروغگوها را نمی‌توان شناسایی کرد اما همیشه راه‌هایی وجود دارد که با استفاده از آن می‌توانید دست کسانی را که به شما دروغ می‌گویند رو کنید.


ادامه مطلب
[ ۱۳٩٤/٥/۱٠ ] [ ٥:٢۳ ‎ب.ظ ] [ مهدی نوایی ]
ژاپنی ها همواره عاشق ماهی تازه هستند. ولی آب نزدیک ژاپن برای چند دهه ماهی زیادی نداشت. بنابراین برای فراهم کردن غذای ژاپنی ها ، قایق های ماهی گیری بزرگتر شدند و مسافتی بیشتر از قبل را طی می کردند. هرچه ماهیگیران دورتر می رفتند، بیشتر طول می کشید تا ماهی بیاورند. اگر برگشتشان بیشتر طول می کشید ماهی ها دیگر تازه نبود.
برای حل این مشکل، شرکتهای ماهیگیری فریزرهایی را در قایقهایشان نصب کردند . آنها ماهی های به دست آمده را در فریزر قرار می دادند. فریزرها این امکان را فراهم می کرد که قایقها دورتر بروند و بیشتر بمانند. ولیکن ژاپنی ها توانستند به تفاوت بین ماهی تازه و منجمد پی ببرند و آنها مزه ماهی منجمد را دوست نداشتند. قیمت ماهی منجمد کاهش پیدا کرد.
بنابراین شرکتهای ماهیگیری مخزنهایی نصب کردند. آنها ماهی میگرفتند و درون مخزن قرار می دادند. ماهی ها پس از کمی تحرک، خسته می شدند و مزه تازه بودن خود را از دست می دادند. صنعت ماهیگیری دچار بحران قریب الوقوعی شد. ولی امروزه آنها ماهی های تازه به ژاپن می فرستند. چطور توانستند مدیریت کنند؟ برای اینکه طعم ماهی تازه بماند، شرکتهای ماهیگیری ژاپنی هنوز ماهی ها را در مخزنها قرار میدهند ولی با یک کوسه کوچک.
ماهی ها تقلا می کنند و از اینرو دائما در حال حرکتند. تلاشی که می کنند باعث می شود آنها تازه و سرحال باشند.
 
 
تاحالا به این پی بردید که برخی از ما در استخر زندگی می کنیم ولی بیشتر مواقع خسته و کسل هستیم؟ اساسا در زندگی ما، کوسه ها چالش های تازه ای هستند که ما را فعال نگه می دارند. اگر شما مدام در تکاپو باشید، شاد خواهید بود. تلاشهایتان است که شما را پر انرژی نگه می دارد. در وضعیتی از سکون موفقیت را کسب نکنید و به آن شاد نباشید.
شما منابع، مهارتها، و توانایی هایی را برای ایجاد این تفاوت دارید. کوسه ای را درون مخزنتان قرار دهید و سپس خواهید دید که واقعا چقدر می توانید پیش بروید.
[ ۱۳٩٤/٥/٧ ] [ ٦:۳٥ ‎ب.ظ ] [ مهدی نوایی ]

برای میلیون‌ها سال حیات در زمین در حال رشد و تکامل است و در این کارزار قانونی به نام قانون جنگل حکمفرما بوده و هست. قوی زنده می‌ماند و ضعیف از بین می‌رود؛ اما معیارهای قدرت از نظر طبیعت با آنچه ما تصور می‌کنیم تفاوت دارد. از حیوانات کوچک ولی سمی تا غول‌های شکارچی، مرگبارترین حیوانات بر روی زمین کدام هستند،


ادامه مطلب
[ ۱۳٩٤/٥/٧ ] [ ٦:۱۳ ‎ب.ظ ] [ مهدی نوایی ]

یک روز یک دختر کوچک در آشپزخانه نشسته بود و به مادرش که داشت آشپزى مى‌کرد نگاه مى‌کرد.
ناگهان متوجه چند تار موى سفید در بین موهاى مادرش شد.
از مادرش پرسید: مامان ! چرا بعضى از موهاى شما سفیده؟
مادرش گفت: هر وقت تو یک کار بد مى‌کنى و باعث ناراحتى من مى‌شوی، یکى از موهایم سفید مى‌شود.
دختر کوچولو کمى فکر کرد و گفت: حالا فهمیدم چرا همه موهاى مامان بزرگ سفید شده! 😂😂
 
************ ********* ********* ******
عکاس سر کلاس درس آمده بود تا از بچه‌هاى کلاس عکس یادگارى بگیرد. معلم هم داشت همه
بچه‌ها را تشویق می‌کرد که دور هم جمع شوند.
معلم گفت: ببینید چقدر قشنگه که سال‌ها بعد وقتى همه‌تون بزرگ شدید به این عکس نگاه کنید و
بگوئید : این مرجان، الان دکتره. یا اون سهیلا، الان وکیله.
یکى از بچه‌ها از ته کلاس گفت: این هم خانوم معلمه، الان مُرده!😄😂
 
************ ********* ********* ********* ********
معلم داشت جریان خون در بدن را به بچه‌ها درس مى‌داد. براى این که موضوع براى بچه‌ها روشن‌تر
شود گفت بچه‌ها! اگر من روى سرم بایستم، همان طور که مى‌دانید خون در سرم جمع مى‌شود و صورتم قرمز مى‌شود.
بچه‌ها گفتند : بله
معلم ادامه داد: پس چرا الان که ایستاده‌ام خون در پاهایم جمع نمى‌شود؟
یکى از بچه‌ها گفت: براى این که پاهاتون مثل سرتون خالى نیست!😂😄
 
************ ********* ********* ********* ********
بچه‌ها در ناهارخورى مدرسه به صف ایستاده بودند. سر میز یک سبد سیب بود که روى آن نوشته
بود: فقط یکى بردارید. خدا ناظر شماست.
در انتهاى میز یک سبد شیرینى و شکلات بود. یکى از بچه‌ها رویش نوشت: هر چند تا مى‌خواهید
بردارید! خدا مواظب سیب‌هاست

[ ۱۳٩٤/٥/٦ ] [ ٥:٤۸ ‎ب.ظ ] [ مهدی نوایی ]
» برای ناخدایی که به بندر مقصد نمی اندیشد هیچ بادی موافق نیست «

» غالباً برد با کسی است که خود را برای باختن مهیا کرده است «

» بهتر است بخش کوچکی از یک چیز بزرگ باشی تا بخش بزرگی از یک چیز کوچک «

» هیچ وقت نمی توانی با مشت گره کرده دست کسی را به گرمی بفشاری «

» همیشه یکی هست که درد دلت را به او بگویی ولی وای از آن روزی که همان شخص درد دلت باشد«

» همانگونه که یک تکه گوشت طی زمان زیادی ایجاد می شود ودر چند دقیقه خورده می شود آبروی انسان نیز طی سالها ایجاد شده وطی چند دقیقه ریخته میشود «

» امروز همان فردایی است که دیروز منتظرش بودی «

» هرگز درباره چیزی نگو آن را از دست داده ام فقط بگو آن را پس داده ام «

» موفقیت به دست آوردن چیزهایی است که دوست داری و خوشبختی دوست داشتن چیز هایی است که داری «

» بهتر است ثروتمند زندگی کنی تا اینکه ثروتمند بمیری «

» کسانی که دیر قول می دهند خوش قول ترین مردمان دنیا هستند «

» خطا کردن یک کار انسانی است اما تکرار آن یک کار حیوانی «

» کسی که به تو تملق می گوید یا سرت کلاه گذاشته و یا امیدوار است بگذارد «

» عشق به دیگری یک نیاز است نه یک ضرورت عشق به وطن یک ضرورت است نه یک نیاز عشق به خدا هم ضرورت است هم نیاز «

» انسانها غالباً از نادانی وحشتی ندارند از اینکه آنها را نادان بدانند می ترسند «

» کسی که اندرز ارزان را رد می کند به زودی پشیمانی را با قیمت گرانی خواهد خرید «

» سعی کن آنچه تو را راضی می کند به دست آوری وگرنه زمانی می رسد که ناچاری به آنچه به دست آورده ایی راضی باشی«

» فقیر کسی نیست که کم دارد کسی است که بیشتر می طلبد «

» کسی که قدرت را با پول بخرد عدالت را هم به پول می فروشد «

» عیوب دیگران را نباید با انگشت کثیف نشان داد «

» هرگز درباره هیچکس قضاوت نکن مگر آنکه خود را به جای او بگذاری «

» در هر جا اگر دیر برسی بهتر از آن است که غایب باشی «

» بهترین راه حمله به یک چیز دفاع بد از همان چیز است «

» نگرانی هرگز از گرفتاری فردای تو نمی کاهد فقط شادی امروزت را از بین میبرد «

» امروز اولین روز بقیه زندگی توست «

» آنقدر به دنبال مفقود نگرد که موجود را هم از دست بدهی «

»... زندگی را باید عاقلانه شناخت ،  عاشقانه پیمود  ،  عارفانه به پایان رسانید «
[ ۱۳٩٤/٥/٦ ] [ ٥:٤٢ ‎ب.ظ ] [ مهدی نوایی ]

روزی زنی نزد شیوانا استاد معرفت آمد و به او گفت که همسرش نسبت به او و فرزندانش بی‌تفاوت شده است و او می‌ترسد که نکند مرد زندگی‌اش دلش را به دیگری سپرده باشد.

شیوانا از زن پرسید: “آیا مرد نگران سلامتی او و بچه‌هایش هست و برایشان غذا و مسکن و امکانات رفاهی را فراهم می‌کند؟!” زن پاسخ داد: “آری، در رفع نیازهای ما سنگ تمام می‌گذارد و از هیچ چیز کوتاهی نمی‌کند!” شیوانا تبسمی کرد و گفت: “پس نگران نباش و با خیال راحت به زندگی خود ادامه بده!

دو ماه بعد دوباره همان زن نزد شیوانا آمد و گفت: “به مرد زندگی‌اش مشکوک شده است. او بعضی شبها به منزل نمی‌آید و با ارباب جدیدش که زنی پولدار و بیوه است صمیمی شده است. زن به شیوانا گفت که می‌ترسد مردش را از دست بدهد.” شیوانا از زن خواست تا بی‌خبر به همراه بچه ها به منزل پدر برود و واکنش همسرش را نزد او گزارش دهد.

روز بعد زن نزد شیوانا آمد و گفت شوهرش روز قبل وقتی خسته از سر کار آمده و کسی را در منزل ندیده هراسان و مضطرب همه جا را زیر پا گذاشته تا زن و بچه‌اش را پیدا کند و دیشب کلی همه را دعوا کرده که چرا بی‌خبر منزل را ترک کرده اند.. شیوانا تبسمی کرد و گفت: “نگران مباش! مرد تو مال توست. آزارش مده و بگذار به کارش برسد. او مادامی که نگران شماست، به شما تعلق دارد.”

شش ماه بعد زن گریان نزد شیوانا آمد و گفت: “ای کاش پیش شما نمی‌آمدم و همان روز جلوی شوهرم را می‌گرفتم. او یک هفته پیش به خانه ارباب جدیدش یعنی همان زن پولدار و بیوه رفته و دیگر نزد ما نیامده و این نشانه آن است که او دیگر زن و زندگی را ترک کرده است و قصد زندگی با زن پولدار را دارد.”

زن به شدت می‌گریست و از بی‌وفایی شوهرش زمین و زمان را دشنام می داد. شیوانا دستی به صورت خود کشید و خطاب به زن گفت: “هر چه زودتر مردان فامیل را صدا بـزن و بی‌مقدمه به منزل ارباب پولدار بروید. حتماً بلایی سر شوهرت آمده است!” زن هراسناک مردان فامیل را خبر کرد و همگی به اتفاق شیوانا به در منزل ارباب پولدار رفتند. ابتدا زن پولدار از شوهر زن اظهار بی‌اطلاعی کرد. اما وقتی سماجت شیوانا در وارسی منزل را دید تسلیم شد.

سرانجام شوهر زن را درون چاهی در داخل باغ ارباب پیدا کردند. او را در حالی که بسیار ضعیف و درمانده شده بود از چاه بیرون کشیدند. مرد به محض اینکه از چاه بیرون آمد به مردان اطراف گفت که سریعاً به همسر و فرزندانش خبر سلامتی او را بدهند که نگران نباشند. شیوانا لبخندی زد و گفت: این مرد هنوز نگران است. پس هنوز قابل اعتماد است و باید حرفش را باور کرد.

بعداً مشخص شد که زن بیوه ارباب هر چه تلاش کرده بود تا مرد را فریب دهد موفق نشده بود و به خاطر وفاداری مرد او را درون چاه زندانی کرده بود. یک سال بعد زن هدیه ای برای شیوانا آورد. شیوانا پرسید: “شوهرت چطور است؟!” زن با تبسم گفت: “هنوز نگران من و فرزندانم است؛ بنابراین دیگر نگران از دست دادنش نیستم!”

[ ۱۳٩٤/٥/٥ ] [ ٩:٢٠ ‎ب.ظ ] [ مهدی نوایی ]

خسیسی غذای خانواده اش را نان خالی مقرر کرده بود و تا اینکه زن و بچه اش به صدا در آمده و قاتق طلبیدند.

وی مختصر پنیری خریده و در شیشه انداخت آن را در صندوق نهاده قفلی بر صندوق زده و کلیدش را در جیب گذارده و در هر نوبت شیشه پنیر را از صندوق بیرون آورده و دستور میداد عائله اش لقمه نان را پشت شیشه مالیده و بخورند.

تا روزی که به خانه نیامده بود بچه ها قاتق خواستند و مادر دستور داد نان را پشت صندوق مالیده و بخورند.

چون خسیس به خانه آمد و شنید خون به چهره دوانده و نعره زد:

ای هوار؛ کارتان به جائی رسیده که حتی یک وعده نان خالی بی قاتق نمیتوانید بخورید...

[ ۱۳٩٤/٥/٥ ] [ ٩:۱٢ ‎ب.ظ ] [ مهدی نوایی ]

می‌گویند روزی مرد کشک سابی نزد شیخ بهائی رفت و از بیکاری و درماندگی شکوه نمود و از او خواست تا اسم اعظم را به او بیاموزد چون شنیده بود کسی اسم اعظم را بداند درمانده نشود و به تمام آرزوهایش برسد .

شیخ مدتی او را سر گرداند بعد به او گفت: اسم اعظم از اسرار خلقت است و نباید دست نااهل بیافتد و ریاضت لازم دارد و برای این کار به او دستور پختن فرنی را یاد می دهد و می‌گوید آن را پخته و بفروشد به صورتی که نه شاگرد بیاورد و نه دستور پخت را به کسی یاد دهد.

مردک رفته پاتیل و پیاله‌ای خریده شروع به پختن و فروختن فرنی می‌کند و چون کار و بارش رواج می‌گیرد طمع کرده و شاگردی می‌گیرد و کار پختن را به او می‌سپارد بعد از مدتی شاگرد رفته بالا دستش دکانی باز کرده مشغول فرنی فروشی میشود به طوری که کارش کساد می‌گردد.

کشک ساب دوباره نزد شیخ بهائی میرود با ناله و زاری طلب اسم اعظم می کند شیخ چون از چند و چون کارش خبردار میشود به او میگوید: تو راز یک فرنی پزی را نتوانستی حفظ کنی حالا میخواهی راز اسم اعظم را حفظ کنی برو همون کشک تو بساب...

[ ۱۳٩٤/٥/٥ ] [ ٩:۱٠ ‎ب.ظ ] [ مهدی نوایی ]

چراغ در قدیم به صور مختلف در کوی و برزن و منازل مردم خودنمایی میکرد و چراغ فقرا و طلبه های حجرات و مدارس دینی در واقع ظرفی بود که درون آن را با چربی و روغن از قبیل پیه، روغن کرچک، روغن بَزرَک و غیره پر کرده و فتیله را روشن میکردند و به زندگی روشنی می بخشیدند. در قدیم علما و محصلان فقیر و بی بضاعت چه در کوره ده ها و چه حجره های مدارس و خانه های خود برای صرفه جوئی و اینکه روغن مختصر چراغشان در طول شب تمام نشود و فتیله اش را پس از روشن کردن پایین نمی کشیدند تا روغن یا نفت مخزن را زیاد بالا نکشد و مصرف نکند، بلکه فتیله را در همان بالا و وضع اولیه که اصطلاحاً تاجری می گفته اند نگاه میداشتند و با آن نور ضعیف، شب را به صبح میرساندند.

نور تاجری در چراغ اگرچه کم‌مصرف و متناسب با وضع مالی طلبه بود ولی این عیب را داشت که چون روغن یا نفت به قدر کفایت از مخزن به فتیله نمیرسید لذا دود میزد و در و دیوار و سقف و فضای اطراف را آلوده میکرد و طلبۀ بی چیز آن دود چراغ را میخورد و به تحصیل و مطالعه ادامه میداد تا به مقصد کمال رسد. دود چراغ خوردن در حجرات طلبگی عمومی بود و همه در پرتو نور بی فروغ چراغ‌های کم‌سو و کور سو که دودش تا اعماق سینه و ریتین آنها فرو میرفت به مطالعه می‌پرداختند تا رفته رفته پلک‌ها سنگین میشد و چشمان دود آلودشان به خواب میرفت.

فکر میکنم تاجری یا نور تاجری از ابتکارات کسبه و تجار متوسط الحال قدیم بود که فتیلۀ چراغ را به منظور صرفه‌جویی در مصرف نفت یا روغن پایین نمی‌کشیدند و این روش صرفه‌جوئی به حجرات طلبگی هم راه پیدا کرده بود...

[ ۱۳٩٤/٥/٥ ] [ ٩:٠٧ ‎ب.ظ ] [ مهدی نوایی ]

سلطان عثمانی از شاه اسماعیل صفوی درخواست کرد شمشیری که با آن لوله ی توپی را به دو نیم کرده بود را برای وی بفرستد. شاه اسماعیل درخواست سلطان عثمانی را اجابت کرد. وقتی شمشیر به دارالخلافه عثمانی رسید و سلطان در حضور اعیان و اشراف آن را بر روی لوله ی توپی آزمود،‌ اثر مطلوبی را به دست نیاورد و نامه ای به شاه اسماعیل نوشت و گله کرد که معلوم میشود شاه قزلباش یک شمشیر را از برادرش مضایقه کرده است. شاه اسماعیل هم در پاسخ نوشت: شمشیر همان شمشیر است، ولی بازو همان بازو نیست...

[ ۱۳٩٤/٥/٥ ] [ ٩:٠٤ ‎ب.ظ ] [ مهدی نوایی ]

یک دانشمند انگلیسی فسیل 113 میلیون ساله متعلق به ماری را کشف کرده که دارای انگشتان دست و پاست.

  این مار موسوم به Tetrapodophis amplectus نخستین سرنخ درباره مارهای چهارپا به شمار می‌آید.

 این اسکلت 20 سانتی‌متری دارای سر ریزی به اندازه ناخن انگشت انسان است.


ادامه مطلب
[ ۱۳٩٤/٥/٥ ] [ ٥:٥٠ ‎ب.ظ ] [ مهدی نوایی ]

.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

کارشناس روابط عمومی----- گواهی نامه مدیر تور------ گواهی نامه فنون مذاکره------ گواهی نامه زبان بدن------- گواهی نامه +Network
لینک های مفید
صفحات اختصاصی
امکانات وب
RSS Feed

Google

در اين وبلاگ
در كل اينترنت
فونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا ساز


Free Page Rank Tool