دهکده جهانی ---------------------- GLOBAL VILLAGE
با ویکی بلاگ به روز باشید Keep up to date with the wikiblog
نويسندگان
http://www.uplooder.net/

روزی مردی جان خود را به خطر انداخت تا جان پسر بچه ای را که در دریا در حال غرق شدن بود نجات دهد. اوضاع آنقدر خطرناک بود که همه فکر می کردند هر دوی آنها غرق می شوند. و اگر غرق نشوند حتما در بین صخره ها تکه تکه خواهند شد. ولی آن مرد با تلاش فراوان پسر بچه را نجات داد.آن مرد خسته و زخمی پسرک

را به نزدیکترین صخره رساند و خود هم از آن بالاتر رفتبعد از مدتی که هر دو آرام تر شدند. پسر بچه رو به مرد کرد و گفت: «از اینکه به خاطر نجات من جان خودت را به خطر انداختی متشکرم» مرد در جواب گفت: «احتیاجی به تشکر نیست. فقط سعی کن طوری زندگی کنی که زندگیت ارزش نجات دادن را داشته باشد.

[ ۱۳٩٦/٤/٢٤ ] [ ٥:٥٤ ‎ب.ظ ] [ مهدی نوایی ]

روزی گدایی به دیدن زاهدی  رفت و دید که او بر روی تشکی مخملین در میان چادری زیبا که طناب هایش به گل میخ های طلایی گره خورده اند، نشسته است.
گدا وقتی اینها را دید فریاد کشید:
"این چه وضعی است؟ زاهد محترم! من تعریف های زیادی از زهد و وارستگی شما شنیده ام اما با دیدن این همه تجملات در اطراف شما، کاملا سرخورده شدم."

زاهد خنده ای کرد و گفت:
"من آماده ام تا تمامی اینها را ترک کنم و با تو همراه شوم."

با گفتن این حرف، درویش بلند شد و به دنبال گدا به راه افتاد. او حتی درنگ هم نکرد تا کفش هایش را به پا کند.
بعد از مدت کوتاهی، گدا با پریشانی و ناراحتی گفت:
"دیدی چه شد؟ من کاسه گداییم را در چادر تو جا گذاشته ام. من بدون کاسه گدایی چه کنم؟ لطفا کمی صبر کن تا من بروم و آن را بیاورم."

زاهد خندید و گفت:
"دوست من! گل میخ های طلای چادر من در زمین فرو رفته اند، نه در دل من، اما کاسه گدایی تو هنوز تو را تعقیب می کند؟"


 نگذارید تعلقات بی ارزش، شما را از حرکت باز دارند.

[ ۱۳٩٦/٤/٢٤ ] [ ٥:٥۳ ‎ب.ظ ] [ مهدی نوایی ]

یک روز استاد دانشگاه به هر کدام از دانشجویان کلاس یک بادکنک باد شده و یک سوزن داد و گفت یک دقیقه فرصت دارید بادکنک‌های یکدیگر را بترکانید. هر کس بعد از یک دقیقه بادکنکش را سالم تحویل داد برنده است.

مسابقه شروع و بعداز یک دقیقه من و چهار نفر دیگه با بادکنک سالم برنده شدیم.

سپس استاد رو به دانشجویان کرد و گفت:
«من همین مسابقه را در کلاس دیگری برپا کردم و همه کلاس برنده شدند زیرا هیچکس بادکنک دیگری را نترکاند چرا که قرار بود بعد از یک دقیقه هرکس بادکنکش سالم ماند برنده باشد که اینچنین هم شد!

ما انسان‌ها رقیب یکدیگر نیستیم و قرار نیست ما برنده باشیم و دیگران بازنده.

قرار نیست خوشبختی خود را با تخریب دیگران تضمین کنیم. می‌توانیم با هم بخوریم. با هم رانندگی کنیم. با هم شاد باشیم. پس چرا بادکنک دیگری را بترکانیم؟»

[ ۱۳٩٦/٤/٢٤ ] [ ٥:٥٠ ‎ب.ظ ] [ مهدی نوایی ]


مرد دانا صبح زود از مقابل مغازه نانوایی عبور می کرد. دید نانوا عمدا مقداری آرد ارزان جو را با آرد مرغوب گندم مخلوط می کند تا در طول روز به مردم به اسم نان مرغوب گندم بفروشد و سود بیشتری به دست آورد. مرد دانا از مرد نانوا پرسید:" آیا دوست داری با آن بخش از وجودت که به تو دستور این کار را داد و الآن مشغول انجام این کار است تمام عمر همنشین باشی!؟"

مرد نانوا با مسخرگی پاسخ داد:" من فقط برای مدتی اینکار را انجام خواهم داد و بعد که وضع مالی ام بهتر شد اینکار را ترک می کنم و مثل بقیه نانواها آدم درست و صادقی می شوم!؟"

مرد دانا سری تکان داد و گفت:" متاسفم دوست من!! هر انسانی که کاری انجام می دهد بخشی از وجود او می فهمد که قادربه این کار هست. این بخش همه عمر با انسان می آید. در نگاه و چهره و رفتار و گفتار و صدای آدم خودش را نشان می دهد.

 کم کم انسان های اطراف ات هم می فهمند که چیزی در وجود تو قادر به این جور کارهای خلاف است و به خاطر آن از توفاصله می گیرند. تو کم کم تنها می شوی و این بخش که تو دیگر دوستش نخواهی داشت همچنان با تو همراه خواهد شد و نهایتا وقتی همه را از دست دادی فقط این بخش از وجودت یعنی بخشی که قادر به فریب است در کلک زدن مهارت دارد با تو می ماند و تو مجبوری تمام عمر با تکه ای که دوست نداری زندگی کنی و حتی در آن دنیا با همان تکه همراه شوی!

[ ۱۳٩٦/٤/٢٤ ] [ ٥:٤۸ ‎ب.ظ ] [ مهدی نوایی ]

سیستم ثروت ‌سریع برای کسانی است که از قبل صاحب کسب‌و‌کاری هستند، برای کسانی که می‌خواهند صاحب کسب‌و کاری بشوند و برای کسانی است که درحال حاضر شغلی دارند، اما به دنبال این امنیت هستند که «بدانند» اگر کارشان را ترک کنند یا کارشان آن‌ها را ترک کند، می‌توانند در زندگی بر روی پای خودشان موفق باشند! برای هرکسی است که از تقلا برای پول خسته شده و می‌خواهند یک‌بار برای همیشه به آزادی مالی برسند.

[ ۱۳٩٦/٤/٢٤ ] [ ٥:٤٥ ‎ب.ظ ] [ مهدی نوایی ]

این سوال اصلی و مهم کتاب چگونه ثروتمند شویم است. در این کتاب با مراقبه های قدرتمند و نوشته های الهام بخشی روبه رو می شوید که می توانید از آن ها برای رسیدن به ثروت استفاده کنید

[ ۱۳٩٦/٤/٢٤ ] [ ٥:٤٠ ‎ب.ظ ] [ مهدی نوایی ]

سطح مریخ از آنچه دانشمندان تصور می‌کردند، خطرناک‌تر و سمی‌تر است.

مطالعات نشان می‌دهد تابش اشعه ماورای بنفش از خورشید موجب فعال شدن ترکیبات کلرین و در نتیجه تبدیل آنها به میکروب‌های قوی در خاک این سیاره سرخ می‌شود.


ادامه مطلب
[ ۱۳٩٦/٤/۱۸ ] [ ٦:٠٠ ‎ب.ظ ] [ مهدی نوایی ]

کتاب: راهنمای پدر ثروتمند برای ثروتمند شدن(بدون استفاده از کارت اعتباری)

نویسنده:رابرت کیوساکی و شارون لچر

مترجم: اقدص رضایی

[ ۱۳٩٦/٤/۱۸ ] [ ٥:٥٥ ‎ب.ظ ] [ مهدی نوایی ]

روزیکه کشیشی پای پیاده بسوی دهی میرفت تا برای مردم موعظه کند وآنان را از دام  شیطان نجات دهد مردی زخمی را دید که روی زمین دراز کشیده بود و  ناله میکرد و کمک میخواست ... پدر روحانی در دلش گفت :  این مرد حتماً دزد است . شاید می خواسته مسافرها را لخت کند و نتوانسته . کسی زخمی اش کرده  می ترسم بمیرد و مرا متهم به کشتن او کنند.... از کمک به او منصرف شد و به سفرش ادامه داد اما فریاد مرد محتضر او را متوقف کرد: ترکم نکن ! دارم می میرم بیا جلو! بیا، ما دوست قدیمی هستیم . تو پدر روحانی هستی ،  من هم نه دزدم و نه دیوانه !!!

کشیش  با کنجکاوی به مرد نزدیک شد، اما او را نشناخت با کمی ترس پرسید تو کی هستی؟

مرد گفت من شیطان ام !

کشیش  پس از دقت بر بدن کج ومعوج او فریادی از وحشت کشید و گفت :

خداوند تو را به من نشان داد تا تنفرم از تو بیشتر شود. نفرین بر تو. تو باید بمیری...

شیطان گفت : بیا  زخمهای مرا ببند… تو نمیفهمی چه میگویی!  اینجا عده ای فرشته به من حمله کردند ومیکاییل با شمشیر دو لبه اش ضربه ای کاری به من وارد کرده !

کشیش گفت خدا را شکر که میکاییل بشر را از شر شیطان نجات داد !

شیطان گفت : تو مرا نفرین میکنی؟ در حالیکه هرچه قدرت وثروت است از من داری!!!

بازار حرفه تو  بدون من کساد است. اگر من بمیرم ، تو هم از گرسنگی می میمیری چون مردم دیگر گناه نمیکنند وبه تو نیازی ندارند. مگر کار تو این نیست که به مردم هشدار بدهی به دام من نیفتند ؟!

اگر من اینجا بمیرم تو و کلیسا دیگر به چه دردی میخورند؟ بیا تا تاریک نشده من را نجات بده...!

کشیش شیطان را کول کرد وبطرف خانه راه افتاد ودر راه برای نجات شیطان دعا میکرد !!!

[ ۱۳٩٦/٤/۱٢ ] [ ٦:۳٤ ‎ب.ظ ] [ مهدی نوایی ]

جهانگردی آمده بود و می‌گفت که هیچ‌کس نمی‌تواند جواب سوال‌هایش را بدهد.
امیر ملا نصرالدین را صدا کرد.
گفتند «هرچه هست از این مرد بپرس.»
جهانگرد روی زمین دایره کشید.
ملا وسطش یک خط کشید.
جهانگرد یک دایره دیگر کشید و آن را چهار قسمت کرد.
ملا با اشاره یک قسمت را به او حواله داد.
جهانگرد پشت دستش را روی به زمین گرفت و انگشتانش را رو به آسمان کرد.
ملا برعکس کرد. انگشت‌ها روی به زمین گرفت، پشت را دست بالا کرد.
سیاح خیلی ملا را تحسین کرد و گفت «قدر این دانشمند خودتان را بدانید.»
ملا رفت.
امیر پرسید «رمز و رازش چه بود؟»
جهانگرد گفت «من کره زمین را کشیدم، او خط استوا را کشید.
دفعه دوم که زمین را چهار قسمت کردم او اشاره کرد که یک‌چهارم زمین خشکی است سه قسمت آب.
من با دستم گیاهان را نشان دادم که رو به آسمان رشد می‌کنند.
او با دستش باران را نشان داد که باعث رشد گیاهان می‌شود.»
همه خیلی هوش و ذکاوت ملا را تحسین کردند.
بیرون عده‌ای از ملا پرسیدند «قضیه چی بود؟»
ملا گفت «او عکس زمین را کشید و گفت همه‌اش مال ماست.
من نصفش کردم گفتم نخیر! نصفش هم مال ماست.
بعد یک بشقاب پلو کشید و آن را چهار قسمت کرد.
من سه قسمت را خودم برداشتم یک قسمت را به او تعارف کردم.
بعد با دست اشاره کرد که پس برویم بخوریم، چون خیلی گرسنه‌ام.
من هم با دست اشاره کردم که اگر کشمش و خرما و پسته هم داشته باشد خیلی بهتر است.»

[ ۱۳٩٦/٤/۱٢ ] [ ٦:٢٧ ‎ب.ظ ] [ مهدی نوایی ]

کشاورز مستأجری با صاحب خانه اش جر و بحث داشت. ماه ها بود که کارشان شده بود اره بده و تیشه بگیر! اما هیچ کدامشان هم یک ذره کوتاه نمی آمد. تا این که کشاورز تصمیم گرفت به دادگاه شکایت کند.
بنابراین پیش وکیلی رفت و از او خواست که راه پیروز شدن را به او نشان بدهد.
وکیل به او امیدواری زیادی نداد، چون بنابر صحبت های کشاورز، قانون بیش تر طرف صاحب خانه را می گرفت تا او را.
بالاخره کشاورز گفت: «چه طوره برای شام قاضی پیر یک جفت مرغابی سرحال درست و حسابی بفرستم.»
وکیل با ترس و لرز گفت: «تو چه کار می کنی؟! این رشوه است!»
کشاورز با شرم و خجالت گفت: «نه بابا، این فقط یه هدیه ی محترمانه ست، نه بیش تر.»
وکیل جواب داد: «همینه که بهت می گم، اگه می خوای فرصتت رو از دست بدی، این کار رو بکن.»
خلاصه کشاورز به دادگاه رفت و وکیل را هم مثل بقیه متعجب کرد. او پیروز شد!
کشاورز همین طور که دادگاه را ترک می کرد به طرف وکیلش برگشت و گفت: «مرغابی ها رو فرستادم .»
وکیل گفت: «نه؟!»
کشاورز گفت : «چرا، اما به اسم صاحب خونه م فرستادم .»

[ ۱۳٩٦/٤/۱٢ ] [ ٦:٢٤ ‎ب.ظ ] [ مهدی نوایی ]

فردى ازدواج کرد و به خانه جدید رفت
ولی هرگز نمیتوانست با همسر خود کنار بیاید

آنها هرروز باهم جروبحث میکردند

روزی نزد داروسازی قدیمی رفت واز او تقاضا کرد سمی بدهد تا بتواند با آن همسر خود را بکشد
داروساز گفت اگر سمی قوی به تو بدهم که همسرت فورأ کشته شود همه به تو شک میکنند پس سم ضعیفی میدهم که هر روز در خوراک او بریزی و کم کم اورا از پای درآورى و
توصیه کرد دراین مدت تامیتوانی به همسرت مهربانی کن
تاپس از مردن او کسی به تو شک نکند
فرد معجون را گرفت
و به توصیه های داروساز عمل کرد
هفته ها گذشت
مهربانی او کار خود را کرد و اخلاق همسر را تغییر داد

تا آنجا که او نزد داروساز رفت و گفت
من او را به قدر مادرم دوست دارم
و دیگر دلم نمیخواهد او بمیرد
دارویی بده تا سم را از بدن او خارج کند
داروساز لبخندی زد و گفت
آنجه به تو دادم سم نبود
سم در ذهن خود تو بود
و حالا
با مهر و محبت آن سم از ذهنت بیرون رفته است

مهربانی
موثرترین معجونیست که
به صورت تضمینی
نفرت و خشم را نابود میکند...خواهشا تو هر گروهی هستید بزارید شاید خیلی اززندگیها رو نجات بده

[ ۱۳٩٦/٤/۱٢ ] [ ٦:۱٧ ‎ب.ظ ] [ مهدی نوایی ]

اولی: تو به زندگی بعد زایمان اعتقاد داری؟
دومی: آره. حتما یه جایی هست که می تونیم راه بریم، شاید با دهن چیزی بخوریم...

اولی: امکان نداره! ما با جفت تعذیه می شیم. طنابشم انقد کوتاهه که به بیرون نمی رسه. اصلا اگه دنیای دیگه هم هست چرا کسی تا حالا از اونجا نیومده بهمون نشونه بده؟
دومی: شاید مادرمونم ببینیم!

اولی: مگه تو به مامان اعتقاد داری؟ اگه هست پس چرا نمی بینیمش؟
دومی: به نظرم مامان همه جا هست. دور تا دورمونه.

اولی: من مامانو نمی بینم پس وجود نداره.
دومی: اگه ساکت ساکت باشی صداشو می شنوی و اگه خوب دقت کنی حضورشو حس می کنی....

تا حالا بودن خدا رو به این سادگی حس نکرده بودیم!

[ ۱۳٩٦/٤/۱٢ ] [ ٦:۱٥ ‎ب.ظ ] [ مهدی نوایی ]

شبی هنگام خواب، صاحبخانه متوجه دزدی شد که وارد خانه شده است. صاحبخانه با زیرکی و به دروغ، به همسرش گفت مقداری پول در چاه داخل حیاط پنهان کرده ام تا از دست دزدان در امان باشد، دزد که صدای صاحبخانه را شنید فریب حرف او را خورد و خوشحال داخل چاه رفت، سپس صاحبخانه به زنش گفت: «خانم چون هوا خیلی گرم است امشب رختخواب را در حیاط روی درِ چاه پهن کن»، دزد که در پی یافتن پول داخل چاه رفته بود هنگامی که ناامید شد، خواست که از چاه بیرون بیاید اما دید که صاحبخانه رویِ درِ چاه خوابیده و به همسرش وعده خرید طلا می دهد و می گوید برای تو چنین و چنان می کنم، دزد از داخل چاه بلند فریاد زد:

«آهای زن صاحبخانه! من با طناب شوهرت داخل چاه رفتم اما تو مواظب باش با طناب او در چاه نروی.»

[ ۱۳٩٦/٤/۱٢ ] [ ٦:٠۸ ‎ب.ظ ] [ مهدی نوایی ]

یه اربابى بود که یه زن و دو تا پسر و دو تا دختر داشت. یه روز کدخدای دِه پنج تا غاز ورداشت از ده آورد براى ارباب. ارباب گفت:«کدخدا، حالا که این پنج تا غاز آوردی، خودتم باید قسمت کنی که میون ما دعوا نشه. اگه به پسرا بیشتر بدى دخترا اوقاتشون تلخ میشه، اگه به دخترا زیادتر بدى پسرا بدشون میاد». کدخدا هم گفت:«منم همچى تقسیم مى‌کنم که هیچ کدوم زیاد و کم نبره». ارباب گفت:«بسم‌الله! بفرما ببینم چطور قسمت مى‌کنی!»
کدخدا گفت:«خیلی خوب، ارباب، تو با زنت دو نفر هستین، یه غاز مال شما، میشه سه نفر، دو تا پسرام دو نفر هستن، یه غازم مال اونا، اونم سه نفر، دو تا دخترام دو نفر هستن یه غازم مال اونا، اونام سه نفر. من خودم یه نفر هستم دو غازم مال من، مام سه نفریم. همه‌مون مساوی، سه‌تا سه‌تا شدیم». ارباب خندید و گفت:«خیلی خوب، حالا غاز خودمونو مى‌کشیم، گوشتشو چطور قسمت کنیم که دعوا نشه؟» کدخدا گفت: غازو بکشین، شب منو دعوت کنین بیام قسمت کنم!»
شب شد، کدخدا اومد. غازو پختند، آوردن سر سفره، گفتند:«کداخدا بسم‌الله، قسمت کن!» کدخدا گفت:«آقاى ارباب، شما سرِ خونواده هستید، این کله غاز مال شما، نوشِ جونتون!» دو تا بالشو ورداشت، داد به دوتا دخترا، گفت:«تا کى تو خونه بابا نشستین؟ این بالارو بگیرین، پر بزنین برین خونه شوهرتون، پدر و مادرو راحت کنین!» دو تا پاهاى غازو ورداشت، داد به دو تا پسر، گفت:«این پاهارو بگیرین، همون راهى که پدرتون رفته، همون راه رو بگیرید و برید!» دل غازو درآورد، داد به زن ارباب، گفت:«این صندوقخونه‌ی عشقِ دل غازو بخور، عشق و محبتت به شوهرت زیادتر بشه!» کدخدا بقیه غازو ورداشت و گفت: «اینم حق‌ زحمه من که به این خوبى براتون قسمت کردم.»

[ ۱۳٩٦/٤/۱٢ ] [ ٦:٠٥ ‎ب.ظ ] [ مهدی نوایی ]

قطره‌ دلش‌ دریا می‌خواست . خیلی‌ وقت‌ بود که‌ به‌ خدا گفته‌ بود .

هر بار خدا می گفت :
از قطره‌ تا دریا راهی ست‌ طولانی . راهی‌ از رنج‌ و عشق‌ و صبوری . هر قطره‌ را لیاقت‌ دریا نیست .

قطره‌ عبور کرد و گذشت . قطره‌ پشت‌ سر گذاشت .

قطره‌ ایستاد و منجمد شد . قطره‌ روان‌ شد و راه‌ افتاد .

قطره‌ از دست‌ داد و به‌ آسمان‌ رفت . و هر بار چیزی‌ از رنج‌ و عشق‌ و صبوری‌ آموخت .

تا روزی‌ که‌ خدا گفت :
امروز روز توست . روز دریا شدن .

خدا قطره‌ را به‌ دریا رساند . قطره‌ طعم‌ دریا را چشید . طعم‌ دریا شدن‌ را . اما ...

روزی‌ قطره‌ به‌ خدا گفت :
از دریا بزرگتر ، آری‌ از دریا بزرگتر هم‌ هست ؟

خدا گفت : هست .
قطره‌ گفت : پس‌ من‌ آن‌ را می خواهم . بزرگترین‌ را . بی نهایت‌ را .

خدا قطره‌ را برداشت‌ و در قلب‌ آدم‌ گذاشت‌ و گفت : اینجا بی نهایت‌ است .

آدم‌ عاشق‌ بود . دنبال‌ کلمه ای‌ می گشت‌ تا عشق‌ را توی‌ آن‌ بریزد .
اما هیچ‌ کلمه ای‌ توان‌ سنگینی‌ عشق‌ را نداشت !

آدم‌ همه‌ عشقش‌ را توی‌ یک‌ قطره‌ ریخت . قطره‌ از قلب‌ عاشق‌ عبور کرد .
و وقتی‌ که‌ قطره‌ از چشم‌ عاشق‌ چکید ، خدا گفت :

حالا تو بی نهایتی ، چون که‌ عکس‌ من‌ در اشک‌ عاشق‌ است.

[ ۱۳٩٦/٤/۱٢ ] [ ٥:٥٧ ‎ب.ظ ] [ مهدی نوایی ]

آورده اند که روزی زبیده زوجه ی هارون الرشید در راه بهلول را دید که با کودکان بازی میکرد و با انگشت بر زمین خط می کشید.

پرسید : چه می کنی؟

گفت : خانه می سازم.

پرسید : این خانه را می فروشی؟

گفت : آری.

پرسید : قیمت آن چقدر است؟

بهلول مبلغی ذکر کرد.

زبیده فرمان داد که آن مبلغ را به بهلول بدهند و خود دور شد.

بهلول زر بگرفت و بر فقیران قسمت کرد.

شب هارون الرشید در خواب دید که وارد بهشت شده به خانه ای رسید و چون خواست داخل شود او را مانع شدند و گفتند این خانه از زبیده زوجه ی توست.

دیگر روز هارون ماجرا را از زبیده بپرسید.

زبیده قصه بهلول را باز گفت.

هارون نزد بهلول رفت و او را دید که با اطفال بازی می کند و خانه می سازد.

گفت : این خانه را می فروشی؟

بهلول گفت : آری

هارون پرسید : بهایش چه مقدار است؟

بهلول چندان مال نام برد که در جهان نبود.

هارون گفت : به زبیده به اندک چیزی فروخته ای.

بهلول خندید و گفت : زبیده ندیده خریده و تو دیده می خری میان این دو، فرق بسیار است.

[ ۱۳٩٦/٤/۱٢ ] [ ٥:٥۳ ‎ب.ظ ] [ مهدی نوایی ]

محققان علت تاثیر نور بر چرخه خواب و بیداری را کشف کردند.

 بسیاری از ما شنیده‌ایم زمانی که تاریک است احساس خواب و در نور احساس بیداری داریم، اما چرا نور و تاریکی در ریتم روزانه تاثیر دارند و چرخه خواب و بیداری را تنظیم می‌کنند.

نتایج تحقیقات جدید ممکن است بخشی از این سوالات را پاسخ دهد.


ادامه مطلب
[ ۱۳٩٦/٤/۱٠ ] [ ٤:٥۱ ‎ب.ظ ] [ مهدی نوایی ]

 درباره کتاب :
در دنیایی که بیش از شش میلیارد نفر جمعیت دارد، فقط پانصدو هشتاد و هفت بیلیونر وجود دارد. این یک باشگاه بسیار اختصاصی است . آیا دوست دارید به ما بپیوندید ؟ البته احتمال موفقیت شما یک در ده میلیون است ؛ اما اگر مثل یک بیلیونر فکر کنید، این احتمال اندک نباید شما را ناامید کند .
بیلیونرها به فرصت ها یا موانع اهمیت نمی دهند. ما به معقول بودن ، به این که مردم چه فکر می کنند، چه چیزی متعارف است و یا چه چیزی متعارف است و یا چه چیزی انتظار می رود فکر نمی کنیم. ما پیرو شهود و بینش خود هستیم و اهمیتی نمی دهیم که دیگران آن را ابلهانه یا احمقانه تصور کنند. این همان چیزی است که کتاب حاضر می خواهد به شما یاد بدهد : « چگونه مثل یک بیلیونر فکر کنید ؟ » حتی اگر شما بتوانید ده درصد از پیام این کتاب را بگیرید ، باز هم فرصتی مناسب برای بیلیونر شدن خواهید داشت.

[ ۱۳٩٦/٤/۱٠ ] [ ٤:٤٦ ‎ب.ظ ] [ مهدی نوایی ]

.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

کارشناس روابط عمومی----- گواهی نامه مدیر تور------ گواهی نامه فنون مذاکره------ گواهی نامه زبان بدن------- گواهی نامه +Network
لینک های مفید
صفحات اختصاصی
امکانات وب
RSS Feed

Google

در اين وبلاگ
در كل اينترنت
فونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا ساز


Free Page Rank Tool