دهکده جهانی ---------------------- GLOBAL VILLAGE
با ویکی بلاگ به روز باشید Keep up to date with the wikiblog
نويسندگان
http://www.uplooder.net/

روزی سلطانی به وزیر خود گفت:

((بهترین نوع پادشاهی،همان است که همیشگی باشد.))

وزیر در جواب گفت:

((اگر اینگونه بود،هیچ وقت،نوبت به شما نمی رسید!))


1-مردی زمینش را به مبلغی فروخت و در برابر آن اسبی خرید.

حکیمی به او رسید و گفت:

((دانستی که چه معامله ای کردی؟

چیزی را که به آن می دادی و در برابرش جو می گرفتی،با چیزی عوض کردی که باید به آن جو بدهی و در برابرش سرگین بگیری!))

2-سلطانی به معلم فرزندش گفت:

((پیش از آنکه به فرزند من خواندن و نوشتن بیاموزی،به او شنا کردن را یاد بده. زیرا اگر خواندن و نوشتن را نیااموخت،یکی دیگر می تواند به جای او بخواند و بنویسد. اما اگر در دریا غرق شود،کسی به جای او نمی تواند شنا کند!))

3-یکی از پیامبران دعا می کرد و می گفت:((پروردگارا!محبتی کن و زبان بد گویان را که علیه من دراز است،کوتاه فرما...))

ندایی از سوی پروردگار آمد که:((این کاری را که می خواهی،من برای خودم هم انجام ندادم؛تا چه رسد که برای تو انجام دهم!))

4-یکی از یکی دیگر در خواست کرد،تا مبلغی را با مهلت یک ماهه به او قرض دهد.

آن یکی گفت:(( اکنون مبلغی را که می خواهی ندارم؛ اما می توانم به جای یک ماه به تو یک سال مهلت بدهم!))

5-شیر و گرگ و روباهی،گوره خر و آهو و خرگوشی را شکار کردند. شیر به گرگ دستور داد تا شکارها را تقسیم کند.

گرگ گفت:(( گوره خر برای تو، آهو برای من و خرگوش برای روباه.))

شیر ناراحت شد و گرگ را با چنگال هایش خون آلود کرد. سپس به روباه دستور داد تا شکارها را تقسیم کند.

روباه گفت:((خوشبختانه شکارها تقسیم شده اند. گوره خر برای صبحانه شما، آهو برای نهار شما و خرگوش هم برای شام شما.))

شیر گفت:((چطور به این گونه تقسیم کردن پی بردی؟))

روباه گفت:(( از جامعه سرخ رنگی که بر تن گرگ کردید!))

6-عربی شتر خود را گم کرد. سوگند خورد که اگر آن را پیدا کند، به یک درهم بفروشد. از اتفاق، شتر را پیدا کرد و دلش راضی نشد که آن حیوان را به یک درهم بفروشد.

گربه ای را به گردن شتر آویزان کرد و در کوچه و بازار فریاد زد:(( شتر به یک درهم و گربه پانصد درهم به فروش می رسد و هر دو را هم با هم می فروشم...))

یکی از همان جا رد شد. گفت:((شتر ارزان قیمتی است، اما اگر بدون گردن بند باشد!))

7- بزغاله ای بالای پشت بامی رفته بود. در آن هنگام،گرگی از کنار آن خانه عبور می کرد.

بزغاله به وی ناسزا گفت. گرگ به بزغاله گفت:(( تو به من ناسزا نمی گویی. بلکه آن جای بلندی که بر بالای آن ایستاده ایی، به من ناسزا می گوید!))

[ ۱۳٩٠/٥/۳٠ ] [ ۱:٢٥ ‎ب.ظ ] [ مهدی نوایی ]

.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

کارشناس روابط عمومی----- گواهی نامه مدیر تور------ گواهی نامه فنون مذاکره------ گواهی نامه زبان بدن------- گواهی نامه +Network
لینک های مفید
صفحات اختصاصی
امکانات وب
RSS Feed

Google

در اين وبلاگ
در كل اينترنت
فونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا ساز


Free Page Rank Tool