دهکده جهانی ---------------------- GLOBAL VILLAGE
با ویکی بلاگ به روز باشید Keep up to date with the wikiblog
نويسندگان
http://www.uplooder.net/

شبی هنگام خواب، صاحبخانه متوجه دزدی شد که وارد خانه شده است. صاحبخانه با زیرکی و به دروغ، به همسرش گفت مقداری پول در چاه داخل حیاط پنهان کرده ام تا از دست دزدان در امان باشد، دزد که صدای صاحبخانه را شنید فریب حرف او را خورد و خوشحال داخل چاه رفت، سپس صاحبخانه به زنش گفت: «خانم چون هوا خیلی گرم است امشب رختخواب را در حیاط روی درِ چاه پهن کن»، دزد که در پی یافتن پول داخل چاه رفته بود هنگامی که ناامید شد، خواست که از چاه بیرون بیاید اما دید که صاحبخانه رویِ درِ چاه خوابیده و به همسرش وعده خرید طلا می دهد و می گوید برای تو چنین و چنان می کنم، دزد از داخل چاه بلند فریاد زد:

«آهای زن صاحبخانه! من با طناب شوهرت داخل چاه رفتم اما تو مواظب باش با طناب او در چاه نروی.»

[ ۱۳٩٦/٤/۱٢ ] [ ٦:٠۸ ‎ب.ظ ] [ مهدی نوایی ]

 

مردی تعریف می کرد که شخصی اسفراغ کرده و چهل کلاغ از گلوی او بیرون آمده است. حقیقت موضوع را از آن شخص پرسیدند، گفت: خیر، من نبودم، فلان کس استفراغ کرده است آن هم نه چهل کلاغ، بلکه سی و نه کلاغ. نزد او رفتند و موضوع را از او پرسیدند، گفت: خیر من نبودم، فلان کس بود، آن هم نه سی و نه کلاغ بلکه سی و هشت کلاغ و همین طور این سئوال ادامه پیدا کرد تا رسیدند با آن کسی که گفته بودند یک کلاغ قی کرده است و چون از او پرسیدند گفت: آری من قی کردم و چیز کوچکی سیاه رنگ از گلویم بیرون آمد، ولی به شکل کلاغ بود نه خود کلاغ.

[ ۱۳٩۱/۱٢/٢٠ ] [ ٥:٥٥ ‎ب.ظ ] [ مهدی نوایی ]

 

در زمان نادر یکی از استانداران او به مردم خیلی ظلم می کرد و مالیات های فراوان از آن ها می گرفت.مردم به تنگ آمده و شکایت او را نزد نادر بردند. نادر پیغامی برای استاندار فرستاد ولی او همچنان به ظلم خود ادامه می داد. وقتی خبر به نادر رسید، چون دوست نداشت کسی از فرمانش سرپیچی کند، همه ی استانداران را به مرکز خواند .دستور داد استاندار ظالم را قطعه قطعه کنند و از او آشی تهیه کنند . بعد آش را در کاسه ریختند و به هر استاندار یک کاسه دادند و نا در به آنها گفت:" هر کس به مردم ظلم و تعدی کند، همین آش است و همین کاسه.

[ ۱۳٩۱/۱٢/٢٠ ] [ ٥:٤٩ ‎ب.ظ ] [ مهدی نوایی ]

 

مردی از دهی می گذشت، ناگاه بوی ناخوشایندی به مشامش رسید. از جوانی روستایی پرسید: این بو از کجاست؟ جوان گفت: در همین نزدیکی خری عمرش را به شما داده و این بو از آن خر مرده است! سئوال کننده از جواب ابلهانه و تعبیر جوان سخت ناراحت شد و به راه خود رفت و در راه به مردی سالخورده رسید و گفت: چرا مردم این ده، این اندازه بی تربیت هستند؟ مرد پیر گفت: شما به چه دلیل چنین حرفی را می زنید؟ مرد ماجرا را باز گفت. پیر مرد گفت: عجب عجب! خیلی ببخشید آن جوان پسر من است، و متوجه حرف زدن خود نشده؛ من هزار بار به او گفته ام که همه خرها را به یک چوب نمی رانند ولی باز به شما چنین حرفی زده!

[ ۱۳٩۱/۱٢/٢٠ ] [ ٥:٢٦ ‎ب.ظ ] [ مهدی نوایی ]

قبیل عرب هر کدام بتی به نام داشتند که با آداب مخصوص به زیارت آن می رفتند و قربانی تقدیم می کردند . معروفترین بت های سرزمین عربستان عبارت بودند از : هبل بر وزن زحل ، ود بر وزن رد ، بعل بر وزن لعل ، منت ، عزی ، سعد ، سواع ، یغوث ، یعوق ، که تقریباً کلیه قبیل عرب در زمان جاهلیت آنها را می پرستیدند و قربانی می دادند .

علاوه بر بتهای مذکور صدها بت دیگر هم مورد ستایش و نیایش بود که ذکر اسامی آنها از حوصله و بحث این مقاله خارج است . اما جالب ترین بت پرستی ها که مورد بحث ما می باشد بت پرستی طایفه حنیفه بوده است زیرا کار جهل و انحطاط و گمراهی را این طایفه به جایی رسانیده بودند که بت معبود خویش را از آرد و خرما می ساختند و آن را می پرستیدند . در یکی از سال های مجاعه و قحطی که شدت گرسنگی به حد نهایت رسیده بود افراد قبیله حنیفه آن خدای خرمایی را بین خود قسمت کردند و خوردند !!

[ ۱۳٩۱/۱٢/٢٠ ] [ ٥:٢٢ ‎ب.ظ ] [ مهدی نوایی ]

 

در زمان قدیم شخص خطاکاری بود که حاکم دستور داد برای جریمه خطایش باید یکی از این سه راه را انتخاب کند یا صد ضربه چوب بخورد یا یک من پیاز بخورد یا اینکه صد تومان پول بدهد . مرد گفت : پیاز را می ‌خورم ، یک من پیاز برای او آوردند . مقداری از آن را که خورد دید دیگر نمی ‌تواند بخورد گفت : پیاز نمی ‌خورم چوب بزنید ، به دستور حاکم او را لخت کردند . چند ضربه چوب که زدند گفت : نزنید پول می ‌دهم ، او را نزدند و صد تومان را داد .

[ ۱۳٩۱/۱٢/٢٠ ] [ ٥:۱٧ ‎ب.ظ ] [ مهدی نوایی ]

می‌گویند : درویشی بود که در کوچه و محله راه می ‌رفت و می‌ خواند : " هر چه کنی به خود کنی گر همه نیک و بد کنی " اتفاقاً زنی مکاره این درویش را دید و خوب گوش داد که ببیند چه می‌ گوید وقتی شعرش را شنید گفت : " من پدر این درویش را در می ‌آورم " .

زن به خانه رفت و خمیر درست کرد و یک فتیر شیرین پخت و کمی زهر هم لای فتیر ریخت و آورد و به درویش داد و رفت به خانه ‌اش و به همسایه‌ ها گفت : " من به این درویش ثابت می ‌کنم که هر چه کنی به خود نمی ‌کنی " .

از قضا زن یک پسر داشت که هفت سال بود گم شده بود یک دفعه پسر پیدا شد و برخورد به درویش و سلامی کرد و گفت : " من از راه دور آمده ‌ام و گرسنه ‌ام " درویش هم همان فتیر شیرین زهری را به او داد و گفت : " زنی برای ثواب این فتیر را برای من پخته، بگیر و بخور جوان ! "

پسر فتیر را خورد و حالش به هم خورد و به درویش گفت : " درویش ! این چی بود که سوختم ؟"

درویش فوری رفت و زن را خبر کرد . زن دوان ‌دوان آمد و دید پسر خودش است ! همانطور که توی سرش می ‌زد و شیون می‌ کرد ، گفت : " حقا که تو راست گفتی ؛ هر چه کنی به خود کنی گر همه نیک و بد کنی " .

[ ۱۳٩۱/۱٢/٢٠ ] [ ٩:٠٧ ‎ق.ظ ] [ مهدی نوایی ]

 

در فصل تابستان که نعمت فراوان بود و گنجشک از هر طرف به قوت و غذای خود می‌رسید مستانه به این طرف و آن طرف پرواز می‌کرد. مورچه موقع را غنیمت می‌شمرد و قوت و غذای زمستان خود را جمع می‌کرد و زیر زمین ذخیره می‌کرد.

زمستان سر رسید برف روی زمین را پوشید، گنجشک گرسنه ماند، رفت در لانه مورچه التماس کرد: «آقا مورچه روزگار سخت است من گنجشک بدبخت گرسنه ماندم به من رحم کن و به من دانه بده!»

مورچه گفت: «آن وقت که جیک جیک مستانت بود فکر زمستانت نبود؟»

[ ۱۳٩۱/۱٢/٢٠ ] [ ٩:٠٢ ‎ق.ظ ] [ مهدی نوایی ]

می گویند قورباغه ای بر لب برکه ای نشسته بود . عقربی نزد او آمد و پس از سلام و احوال پرسی گفت : منزل من آن سوی آب است . بنا به دلایلی به این سو آمده ام . می توانم خواهش کنم کمک کنی تا به آن طرف بروم ؟ من شنا کردن نمی دانم . اگر مرا بر پشت خود سوار کنی و به آن طرف ببری ، یک عمر ممنون تو خواهم بود !

قورباغه گفت : من حرفی ندارم ، اما اگر تو را کول کردم و در میان آب ناگهان تو هوس کنی و مرا نیش بزنی ، آن وقت چه کنم؟!

عقرب گفت : امکان ندارد ، من اینقدر نمک نشناس باشم ! نه ممکن نیست من چنین کاری کنم !

قورباغه قبول کرد و عقرب بر پشت او سوار شد .کمی که از کنار برکه دور شدند ، ناگهان عقرب بی اراده نیش خود را برپشت قورباغه فرو کرد ! قورباغه فریاد بر آورد : دیدی نامردی کردی؟!

عقرب نیش دوم را چاشنی کرد و قورباغه طاقت نیاورد و به زیر آب رفت . عقرب در زیر آب دست و پا می زد .

قورباغه که هنوز نیم نفسی داشت ، فریاد بر آورد : ای بد طینت در چه حالی؟!

عقرب گفت : دارم غرق می شوم!

قورباغه گفت :

رفتن زیر آب نه از غرض است

ترک عادت موجب مرض است

عقرب هم درجواب گفت :

نیش عقرب نه از ره کین است

اقتضای طبیعتش این است

[ ۱۳٩۱/۱٢/٢٠ ] [ ۸:٥۳ ‎ق.ظ ] [ مهدی نوایی ]

 

کودکی هر شب در رختخواب خود می شاشید. شبی چون زودتر از موقع خوابش برده بود، زودتر از خواب بیدار شد و چون تشک خود را خشک دید خندان و شادان با صدای بلند به مادرش گفت: مادر جان امشب نشاشیده ام. مادر گفت: ننه جان، غم مخور، هنوز اول شب است و اگر نشاشیده ای شب دراز است.

[ ۱۳٩۱/۱٢/۱٩ ] [ ٩:٢٠ ‎ق.ظ ] [ مهدی نوایی ]

 

یک نفر در فصل زمستان به خانه یکی از خویشاوندانش رفت.چند روز پیاپی برف و باران می آمد و مهمان هم در آنجا مانده بود صاحبخانه که از دست مهمان خسته شده بود رو به مهمان کرد و گفت:هیچکس ندیده مهمان شش روزه.مهمان جواب داد:مهمون چه کنه برف و بارونه!صاحبخانه گفت: بیخ بیخ دیوار راه رفتن آسونه

[ ۱۳٩۱/۱٢/۱٩ ] [ ٩:۱٢ ‎ق.ظ ] [ مهدی نوایی ]

 

در گیلان اگر شخصی فوت می کرد بر خلاف سنتی که در سایر مناطق ایران است برای مدت یک هفته تمام تسهیلات زندگی را برای بازماندگان متوفی تدارکات می دیدند تا مزاحمتی مزید بر تالمات روحی و سوگ عزیز از دست رفته احساس نکنند، بدین ترتیب که همسایگان و بستگان متوفی چندین بار شام و ناهار تهیه دیده به خانه عزادار می فرستادند و از تسلیت گویندگان و عزاداران پذیرایی می کردند.

[ ۱۳٩۱/۱٢/۱٩ ] [ ۸:٥۸ ‎ق.ظ ] [ مهدی نوایی ]


یکی از شعرا در فصل زمستان پیش رئیس دزدها رفت و او را مدح و ثنا گفت .

اما رئیس دزدها خوشش نیامد و دستور داد لباسهایی را که شاعر پوشیده بود از او گرفتند و او را بیرون کردند ! 

شاعر بیچاره بدون لباس درسرما درحالی که میرفت به تعدادی سگ برخورد کرد خواست تا سنگی بردارد و سگها را از خود دور کند که زمین یخ بسته بود .
گفت : چه مردم بدی هستند ! سگ ها را باز گذاشته اند و سنگ هارا بسته اند.

رئیس دزدان صدای او را شنید و خندید و گفت :‌ای حکیم از من چیزی بخواه ! 

گفت :‌لباس خودم را میخواهم اگر انعامی هم بدهی لطف کرده ای !
امیدوار بود آدمی به خیر کسان 
مرا به خیر تو امید نیست ، شرمرسان

رئیس دزدان به او رحم کرد و دستور داد لباسهایش را به او بازگردانند و پوستین و درهمی به او داده و از او عذرخواهی کردند.

[ ۱۳٩۱/۱٢/۱٩ ] [ ۸:۳٥ ‎ق.ظ ] [ مهدی نوایی ]

 

سگی تکه گوشتی را از دکان قصابی دزدید و فرار کرد. قصاب او را تعقیب کرد. سگ از ترس دل را به دریا زد و خود را به آب رودخانه انداخت و همین که در میان رودخانه رسید عکس خود را در آب دید و خیال کرد سگ دیگری است که پاره گوشتی در دهان دارد. سگ حریص طعمه موجود را به خیال دزدیدن آن لقمه ی در آب رها کرد، آب گوشت را برد و در نتیجه از طعمه خویش نیز محروم گشت و سخت پشیمان شد.

[ ۱۳٩۱/۱٢/۱٩ ] [ ۸:٢٦ ‎ق.ظ ] [ مهدی نوایی ]

روزی به مختارالسلطنه اطلاع دادند که نرخ ماست در تهران خیلی گران شده است.

مختارالسلطنه دستور داد که کسی حق ندارد ماست را گران بفروشد.

چون چندی بدین منوال گذشت برای اطمینان خاطر با قیافه ی ناشناخته به یکی از دکان های لبنیات فروشی رفت و مقداری ماست خواست.

ماست فروش که او را نشناخته بود پرسید: چه جور ماستی می خواهی ؟ ماست معمولی یا ماست مختارالسلطنه ! مختارالسلطنه با حیرت و شگفتی از ترکیب و خاصیت این دو ماست پرسید.

ماست فروش گفت: ماست معمولی همان است که از شیر می گیرند و بدون آب است و با قیمت دلخواه. اما ماست مختارالسلطنه همین طغار دوغ است که در جلوی دکان میبینید و یک ثلث ماست و باقی آب است و به نرخ مختار السلطنه می فروشیم و بدان نیز لقب دادیم. حال کدام می خواهی؟!

مختارالسلطنه دستور داد ماست فروش را جلوی دکانش به طور وارونه آویزان کرده و بند تنبانش رامحکم بستند.

سپس طغار دوغ را از بالا در دو لنگه شلوارش سرازیر کردند و شلوارش را از بالا به مچ پاهایش بستند.

سپس به او گفت: آنقدر باید به این شکل آویزان باشی تا تمام آبهایی که داخل این ماست کردی از شلوارت خارج شود که دیگر جرات نکنی آب داخل ماست بکنی!

چون سایر لبنیات فروش ها از این ماجرا با خبر شدند، فورا همگی ماست ها را کیسه کردند .

[ ۱۳٩۱/۱٢/۱٦ ] [ ۱٠:٠٤ ‎ق.ظ ] [ مهدی نوایی ]

 

هنگام عروسی محمدرضا شاه پهلوی و فوزیه چون مقرر بود میهمانان مصری و همراهان عروس به وسیلۀ راه آهن جنوب تهران وارد شوند از طرف دربار و شهربانی دستور اکید صادر شده بود که دیوارهای تمام دهات طول راه و خانه های دهقانی مجاور خط آهن را سفید کنند. در یکی از دهات چون گچ در دسترس نبود بخشدار دستور می دهد که با کشک و ماست که در آن ده فراوان بود دیوارها را موقتاً سفید نمایند، و به این منظور متجاوز از یکهزار و دویست ریال از کدخدای ده گرفتند و با خرید مقدار زیادی ماست کلیۀ دیوارها را ماستمالی کردند

[ ۱۳٩۱/۱٢/۱٦ ] [ ٩:٥٩ ‎ق.ظ ] [ مهدی نوایی ]

میگن دوتا برادر بودند که یکی از برادرا زنی مطیع و دومی زنی زبون دراز داشت که مرده مثل موم تو دست زنه بود و این برادر هر لحظه از خدای کریم طلب مرگ می کرد . یکی از روزها یه سوالی براش پیش اومد که چرا همسر برادرش مطیعه و با همسر خودش فرق می کنه . و برادرش پاسخ داد : در شب زفاف گربه ای وارد حجله من شد و من برای اینکه زهر چشمی از همسرم بگیرم شمشیرم را کشیدم و گربه  را جا در جا در جلوی چشم او به دو نیم تقسیم کردم و همسرم از همان جا حساب کار دستش آمد .

یکی از روزا که زن و شوهر غذا می خوردن یه گربه اومد و مرده بلافاصله شمشیرشو کشید و خواست گربه را نصف کنه که زنش دستشو گرفت و گفت : اون که گربه را می کشد تو نیستی ، من سراپای تو را کاملا می شناسم .

[ ۱۳٩۱/۱٢/۱٦ ] [ ٩:٥٧ ‎ق.ظ ] [ مهدی نوایی ]

 

 روزی گربه‌ای به سر وقت شیر داغی رفت، چون لب به شیر زد زبانش سوخت و نتوانست آن را بخورد در همین هنگام صاحبخانه سر رسید و دید که گربه در کنار ظرف شیر نشسته و سرپوش شیر را هم برداشته، اما آن را نخورده، صاحبخانه چون این وضع را دید به گربه گفت: «گربه! چرا شیری را که سرپوش آن را برداشتی نخوردی؟» گربه در جواب گفت: «چون شیر مال صغیر بود آن را نخوردم!»

[ ۱۳٩۱/۱٢/۱٦ ] [ ٩:۳٥ ‎ق.ظ ] [ مهدی نوایی ]

 

می گویند شخصی از راهی می گذشت. دید دو نفر گدا، سر یک کوچه جلوی دروازه خانه ای با یکدیگر گفتگو دارند و نزدیک است بینشان دعوا شود. آن شخص نزدیک شد و از یکی از آن ها سؤال کرد: «چرا با یکدیگر مشاجره و بگو مگو می کنید؟» یکی از گداها جواب داد: «چون من اول می خواستم بروم در این خانه گدایی کنم، این گدا جلوی مرا گرفته و می گوید: من اول باید بروم. بگو مگوی ما برای همین است». آن شخص تا این حرف را از دهن گدا شنید سرش را به سوی آسمان بلند کرد و به دو نفر گدا اشاره کرد و گفت: «گدا به گدا، رحمت به خدا.» یعنی گدا راضی نیست گدای دیگر از کیسه مردم روزی بخورد؛ پس رحمت به خدا که به هر دوی آن ها رزق و روزی می رساند.

[ ۱۳٩۱/۱٢/۱٦ ] [ ٩:٢٩ ‎ق.ظ ] [ مهدی نوایی ]

 

مردی بالای درخت چناری می‌رود و چون به شاخه آخر می‌رسد باد تندی می‌وزد. مرد به وحشت می‌افتد و سر به آسمان برمی‌دارد که: «ای پروردگار! من از این درخت سالم پایین بیایم تمام گوسفندهایم را نذر می‌کنم».

از قضا باد لحظه‌ای آرام می‌شود و مرد چند شاخه پایین می‌آید و به سلامت خود امیدوار می‌شود. می‌گوید: «خدایا پشم آنها را می‌دهم» باد آرام‌تر می‌شود و مرد چند شاخه دیگر پایین می‌آید. این دفعه می‌گوید: «خدایا کشک آنها را می‌دهم» خلاصه چون از درخت به زیر می‌آید شاد و خندان می‌گوید: «کشک چه و پشم چه؟»

 

[ ۱۳٩۱/۱٢/۱٦ ] [ ٩:۱٧ ‎ق.ظ ] [ مهدی نوایی ]

کینه شتری کینه پیگیری است که شتر نسبت به ساربان خود به دل می گیرد و تاکنون سابقه نشان داده که ملاطفت مجدد ساربان نمی تواند آن را تعدیل نماید. شتر خشمگین همواره منتظر فرصت مناب است که انتقامش را از ساربان بگیرد. عجب در این است که شتر به ساربان مورد نظر هنگامی که در جمع قرار دارد هرگز حمله نمی کند. وای به روزی که شتر مست و کینه توز فرصت مناسب را به چنگ آورد و ساربان مورد نظر را یکه و تنها در بیابان گیر بیاورد. وقتی ساربان در بیابان مورد حمله لوک (شتر نر) خشمگین قرار بگیرد راه نجاتش این است که در حال فرار تک تک لباسهایش را درآورد و به پشت سرش بیندازد.

 در اینجاست که شتر گول می خورد و به جای ساربان که در حال فرار است لباسی را که جلویش افتاده به دندان می گیرد و تنه سنگین خود را روی آن می مالد. سپس مجددا با لنگهای درازش به تعقیب ساربان می پردازد و خود را به او می رساند. ساربان یک تکه دیگر از لباسهایش را می اندازد و به این ترتیب تا آخرین تکه لباس خود را بیرون آورده و جلوی شتر انتقامجو می اندازد. چنانچه تا زمانی که لباسهایش تمام شد توانست خود را به آبادی یا پناهگاهی برساند بدون شک نجات خواهد یافت وگرنه مرگش حتمی است، آن هم چه مرگ فجیع و دلخراشی.

[ ۱۳٩۱/۱٢/۱٥ ] [ ٩:۳٢ ‎ق.ظ ] [ مهدی نوایی ]

 

به فیلسوف و دانشمند یونانی گفتند: کور شو فورا چشم بر هم گذاشت.

گفتند: مشنو، گوش خود را گرفت، مگو، دست بر لب نهاد، گفتند: مدان،

گفت: بر این یکی دیگر قدرت ندارم، کور می شوم، کر می شوم، لال

می شوم، ولی خر نمی شوم.

[ ۱۳٩۱/۱٢/۱٥ ] [ ٩:۱٤ ‎ق.ظ ] [ مهدی نوایی ]

خفاشی با آفتاب پرستی دشمن شد و آتش دشمنی میانشان بالا گرفت و خفاش ها با هم تصمیم گرفتند که در سیاهی شب به آفتاب پرست حمله کنند و او را اسیر کنند.

چون شب شد خفاش ها با کمک یکدیگر آفتاب پرست را اسیر نموده و به آشیانه ی خود بردند و او را زندانی کردند صبح که شد تصمیم گرفتند تا او را مجازات کرده و به قتل برسانند. بعد از مشورت زیاد به این نتیجه رسیدند که او را در زیر آفتاب قرار دهند چون خفاش ها از آفتاب بیزار هستند این را بهترین وسیله می دانستند خلاصه او را از خانه ی خود بیرون انداختند تا با نور آفتاب عذاب شود غافل از آن که او از خدای خود همان را می خواست چنانچه گویند: «کور از خدا چه می خواهد؟ دو دیده ی بینا»

 

[ ۱۳٩۱/۱٢/۱٥ ] [ ٩:۱٢ ‎ق.ظ ] [ مهدی نوایی ]

 

مرد روستایی الاغ خود را برای فروش به میدان برد. از صبح تا غروب ایستاد و

یک نفر پیدا نشد که اقلا قیمت الاغ را سوال نماید. مرد گفت: کسی ...

[ ۱۳٩۱/۱٢/۱٥ ] [ ٩:٠٤ ‎ق.ظ ] [ مهدی نوایی ]

 

 

خدمتکاری که کاسه اربابش، در کوچه از دستش افتاد وشکست،از ترس تنبیه آقا یا خانم جرات برگشتن به منزل نداشت.
پهلوی کاسه نشست و گریه کرد و می گفت:ای خدا چه کنم.
اربابش به سراغ او بیرون آمد در کوچه ها می گشت و از هر آشنایی می پرسید:خدمتکار ما را ندیده اید؟
تا این که یکی درجواب گفت:اورادر فلان نقطه دیدم که کاسه ی چه کنم پیشش افتاده بود.


[ ۱۳٩۱/۱٢/۱٥ ] [ ۸:٥۸ ‎ق.ظ ] [ مهدی نوایی ]

روزی بهرام گور ساسانی با کنیزک چینی زیبای خود به شکار رفت و گورخرهای زیادی صید کرد . با آنکه تمام ملازمان به مهارت و استادی بهرام در شکار گورخر آفرینها گفتند مع هذا از کنیزک صدایی برنیامد ودر مدح و ثنای شهریار ساسانی سخنی نگفت .

بهرام مدتی تامل کرد تا گورخری از دورپیدا شد و آن گاه به کنیزک گفت :« میل دارم این گور را به هر شکلی که دلخواه توباشد شکار کنم .» کنیزک از روی ناز و تکبر :

 

گفت باید که رخ برافروزی

سر این گور در سمش دوزی

 

بهرام گورمهره ای در کمان گروهه نهاد و به دقت رها کرد تا درگوش گورخرجای گرفت ، حیوان بیچاره سم پای راستش را برای خاراندن به گوش خود نزدیک کرد تا مهره رااز گوش خارج کند . کنیزک گفت که آدمی در هر کاری اگرمداومت و ممارس کند مسلما ورزیده و کارآزموده خواهد شد چه کار نیکو کردن از پرکردن است .

شاه چون این سخن شنید خشمگین شد و کینه اورا به دل گرفت پس به سرهنگی که در التزام رکاب بود فرمان داد آن کنیزک جسور وفضول را گردن بزند .

 

 


ادامه مطلب
[ ۱۳٩۱/۱٢/۱٤ ] [ ٩:٢۳ ‎ق.ظ ] [ مهدی نوایی ]

فردی به خاطر قوزی که بر پشتش بود خیلی غصه می خورد. یک شب مهتابی از خواب بیدار شد خیال کرد سحر شده، بلند شد رفت حمام. از سر آتشدان حمام که رد شد صدای ساز و آواز به گوشش خورد. اعتنا نکرد و رفت تو. سر بینه که داشت لخت می‌شد حمامی را خوب نگاه نکرد و ملتفت نشد که سر بینه نشسته. وارد گرمخانه که شد دید جماعتی بزن و بکوب دارند و مثل اینکه عروسی داشته باشند می‌زنند و می‌رقصند. او هم بنا کرد به آواز خواندن و رقصیدن و خوشحالی کردن. درضمن اینکه می‌رقصید دید پاهای آنها سم دارد. آن وقت بود فهمید که آنها از ما بهتران هستند. اگرچه خیلی ترسید اما خودش را به خدا سپرد و به روی آنها هم نیاورد.

از ما بهتران هم که داشتند می‌زدند و می‌رقصیدند فهمیدند که او از خودشان نیست ولی از رفتارش خوششان آمد و قوزش را برداشتند. فردا رفیقش که او هم قوزی بر پشتش داشت، از او پرسید: «تو چکار کردی که قوزت صاف شد؟» او هم ماوقع آن شب را تعریف کرد. چند شب بعد رفیقش رفت حمام. دید باز حضرات آنجا جمع شده‌اند خیال کرد که همین که برقصد از ما بهتران خوششان می‌آید. وقتی که او شروع کرد به رقصیدن و آواز خواندن و خوشحالی کردن، از ما بهتران که آن شب عزادار بودند اوقاتشان تلخ شد. قوز آن بابا را آوردند گذاشتند بالای قوزش آن وقت بود که فهمید کار بی‌مورد کرده، گفت: «ای وای دیدی که چه به روزم شد ـ قوزی بالای قوزم شد!»

[ ۱۳٩۱/۱٢/۱٤ ] [ ٩:٢۱ ‎ق.ظ ] [ مهدی نوایی ]

 

قمپوز توپی بود کوهستانی و سرپر به نام قمپوز کوهی که دولت امپراطوری عثمانی در جنگهای با ایران مورد استفاده قرار میداد .

این توپ اثر تخریبی نداشت زیرا گلوله در آن به کار نمی رفت بلکه مقدار زیادی باروت در آن می ریختند و پارچه های کهنه و مستعمل را با سنبه در آن به فشار جای می دادند و می کوبیدند تا کاملا سفت و محکم شود . سپس این توپها را در مناطق کوهستانی که موجب انعکاس و تقویت صدا می شد به طرف دشمن آتش می کردند . صدایی آنچنان مهیب و هولناک داشت که تمام کوهستان را به لرزه در می آورد و تا مدتی صحنه جنگ را تحت الشعاع قرار می داد ولی کاری صورت نمی داد زیرا گلوله نداشت .

در جنگهای اولیه بین ایران و عثمانی صدای عجیب و مهیب آن در روحیه سربازان ایرانیان اثر می گذاشت و از پیشروی آنان تا حدود موثری جلوگیری می کرد ولی بعدها که ایرانیان به ماهیت و توخالی بودن آن پی بردند هرگاه صدای گوشخراشش را می شنیدند به یکدیگر می گفتند :" نترسید قمپوز درمی کنند." یعنی تو خالی است وگلوله ندارد .

کلمه قمپوز مانند بسیاری از کلمات تحریف و تصحیف شده رفته رفته به صورت قمپز تغییر شکل داده ضرب المثل شده است .

[ ۱۳٩۱/۱٢/۱٤ ] [ ٩:۱۳ ‎ق.ظ ] [ مهدی نوایی ]

 

مردی خروسی داشت که به پشت بام فرار کرد و به خانه یکی از همسایه ها رفت. صاحب خروس هم در خانه ی همسایه ها را میزد و دنبال خروسش میگشت. مردی که خروس در خانه اش بود ناگهان صدای در را شنید و چون حدس زد صاحب خروس باشد، آن را بلافاصله زیر عبایش پنهان کرد و در را باز کرد. تا مرد را دید که نشانی خروس را میگرفت سریع گفت: "به حضرت عباس قسم خروست به خانه ی من نیامده است." ولی دم خروس که از گوشه عبای مرد بیرون زده بود بهترین شاهد بر دروغ بودن حرف آن مرد داشت. صاحب خروس هم نگاهی به مرد انداخت و گفت: "دم خروس را باور کنم یا قسم حضرت عباس"

[ ۱۳٩۱/۱٢/۱٤ ] [ ٩:٠٥ ‎ق.ظ ] [ مهدی نوایی ]

استاد کوزه گری بود که خیلی با تجربه بود و کوزه های لعابی که می ساخت خیلی مشتری داشت .

شاگردی نزد وی کار می کرد که زرنگ بود و استاد به او علاقه داشت و تمام تجربه های کاری خود را به او یاد داد .

شاگرد وقتی تمام کارها را یاد گرفت . شروع به ایراد گرفتن کرد و گفت مزد من کم است . و کم کم زمزمه کرد که من می توانم بروم وبرای خودم کارگاهی راه اندازی کنم و کلی فایده ببرم .

هرچه استاد کوزه گر از او خواهش کرد مدتی دیگر نزد او بماند تا شاگردی پیدا کند و کمی کارها را یاد بگیرد تا استاد دست تنها نباشد ، پسرک قبول نکرد و او را دست تنها گذاشت و رفت .

 

شاگرد رفت و کارگاهی راه اندازی کرد وهمانطور که یاد گرفته بود کاسه ها را ساخت و رنگ کرد و روی آن لعاب داد و در کوره گذاشت . ولی متوجه شد که رنگ کاسه های  او مات است و شفاف نیست .

دوباره از نو شروع کرد و خاک خوبتر انتخاب کرد و در درست کردن خمیر بیشتر دقت کرد و بهترین لعاب را استفاده کرد و آنها را در کوره گذاشت ولی باز هم مشکل قبلی بوجود آمد .

شاگرد فهمید که تمام اسرار کار را یاد نگرفته . نزد استاد رفت و مشکل خود را گفت . و از استاد خواهش کرد که او را راهنمائی کند .

 

استاد از او پرسید که چگونه خاک را آماده می کند و چگونه لعاب را تهیه می کند و چگونه آنرا در کوره می گذارد . شاگرد جواب تمام سوالها را داد .

استاد گفت : درست است که هر شاگردی باید روزی استاد شود ولی تو مرا بی موقع تنها گذاشتی . بیا یک سال اینجا بمان تا شاگرد تازه هم قدری کار یاد بگیرد و آن وقت من هم تو را راهنمائی خواهم کرد و تو به کارگاه خودت برو .

شاگرد قبول کرد یکسال آنجا ماند ولی هر چه دقت کرد متوجه اشتباه خودش نمی شد . یک روز استاد او را صدا زد و گفت بیا بگویم که چرا کاسه های لعابی تو مات است .

استاد کنار کوره ایستاد و کاسه ها را گرفت تا در کوره بگذارد به شاگردش گفت چشمهایت را باز کن تا فوت وفن کار را یاد بگیری .                            

استاد هنگام گذاشتن کاسه ها در کوره به آنها چند فوت می کرد . بعد از او پرسید : ” فهمیدی “ . شاگرد گفت : نه . استاد دوباره یک کاسه دیگر برداشت و چند فوت محکم به آن کرد و گرد وخاکی که از آن برخاسته بود به شاگرد نشان داد و گفت : این فوت و فن کار است ، این کاسه که چند روز در کارگاه می ماند پر از گرد و خاک می شود در کوره این گرد وخاک با رنگ لعاب مخلوط می شود و رنگ لعاب را کدر می کند . وقتی آنرا فوت می کنیم گرد وغبار پاک می شود و لعاب خالص پخته می شود و رنگش شفاف می شود . حالا پی کارت برو که همه کارهایت درست بود و فقط همین فوت را کم داشت .

[ ۱۳٩۱/۱٢/۱٢ ] [ ۱۱:۱۱ ‎ق.ظ ] [ مهدی نوایی ]

ناملایمات و ناگواریهای زندگی از اندازه فزون و گاهی از حدود مقدورات و توانایی بشر خارج است. واقعا مرد می خواهد که بار سنگین مصایب و تالمات را بر دوش کشد و در مقابل حوادث و وساوس شیطانی استقامت و پایداری نماید سهل است بلکه رنج و بلا را به جان و دل پذیرفته از بارگاه رب العزه جز مزید صبر و شکر و ایمان و بندگی چیزی نخواهد به داده اش شکر کند و نداده اش را به اقتضا و مشیت الهی تلقی نماید.

ایوب از فرزندان لاوی بن یعقوب و از انبیا و امرای معروف عرب بود که یک قرن قبل از ابراهیم پیغمبر در سرزمین یمن می زیست. مدفنش در هشتاد میلی عدن بر قله کوه جحاف قرار دارد . مردی ثروتمند و نیکوکار بود به قسمی که تا ده نفر گرسنه را سیر نمی کرد نان نمی خورد و تا ده نفر مستمند را نمی پوشانید هرگز جامعه نمی پوشید :« هفت هزار میش و بره و سه هزار شتر و پانصد جفت گاو نر و پانصد ماده الاغ داشت.»

تا اینکه امتحان الهی بر ایوب نازل گشت و خداوند خواست ایوب را بیازماید. پس مال او برفت فرزندانش هلاک گشتند و بدبختی بــــر او چیره گشت . زینا همسر ایوب که از آنهمه رنج و بلا و مصیبت به تنگ آمده و سخنان دلنشین شیطان نیز مزید بر علت شده بود بی درنگ به سوی ایوب شتافت و گفت:« تا کی خدایت به رنج و زحمت می دارد و به دست درد و مصیبت باید مبتلا باشی؟ آن همه مال و ثروت چه شد؟ جگر گوشه های عزیزت به کجا رفتند ؟ دوستان و آشنایانت کجا هستند؟ آن همه عزت و جوانی و جاه و جلالت کو؟ چرا از خدا نمی خواهی که بیش از این ترا رنج ندهد و ابرهای تیره مصائب و بلیات را از بالای سرت دور کند؟»

ایوب گفت:« روزگار عزت و سلامت چند سال دوام داشت؟» زینا جواب داد :« هشتاد سال» ایوب گفت:« اکنون چند سال است که در رنج و بلا به سر می بریم؟» زینا جواب داد: « هفت سال.» ایوب گفت:« من از خدا شرم دارم پیش از آن که روزگار رنج و بلا با دوران نعمت و آسایش برابر شود رفع گرفتاری خود را از او بخواهم . معلوم می شود که ایمان تو ضعیف و سستی گرفت. من اگر روزی از این رنج و بلا رهایی پیدا کنم ترا صد تازیانه خواهم زد. از نزد من دور شو که دیگر خوردن و آشامیدن از دست تو حرام می دانم.»

سپس حق تعالی در برابر صبر ایوب دو برابر مال و منالش را به او باز پس داد. هفت فرزندش را زنده کرد و فرزندان صالح دیگری نیز نصیبش ساخت و در خانه اش یک روز از صبح تا شام ملخ طلا بارید و هفتاد سال دیگر به عزت بزیست.

[ ۱۳٩۱/۱٢/۱٢ ] [ ۱۱:۱٠ ‎ق.ظ ] [ مهدی نوایی ]

 

رختشوئی ، لباس هر کس را میگرفت ، دیگر پس نمیداد و می گفت : گم شده یا دزدبرده . از این جهت هیچکس دوبار به او لباس نمی داد و او مدام در جستجوی مشتری تازه بود . نزد مسافری رفت که مرتبه ای دیگر لباس اورا برای شستن برده بود اما فراموش کرده بود .
رختشوی گفت : آقا لباستان را بدهید تا صابون بزنم ، مسافر که ناگهان اورا شناخت ، گفت : صابون شما یک مرتبه به رخت من خورده است

[ ۱۳٩۱/۱٢/۱٢ ] [ ۱۱:٠٥ ‎ق.ظ ] [ مهدی نوایی ]

یکی از مهمترین معجزات پیغمبر شق القمر است که روایت می کنند عده ای از مشرکان قریش مجتمعا خدمت پیغمبر رسیدند و گفتند:« ای محمد، اگر در دعوی نبوت صادق هستی و عمل تو سحر و جادو نیست هم اکنون ماه را در وسط آسمان دو نیمه کن تا ما به رای العین شق القمر را ببینیم و با رسالت تو ایمان بیاوریم زیرا شنیدمی که سحرو جادو فقط در روی زمین امکان دارد ولی در آسمان موثر نیست.» در آن هنگان مردم در منی بودند.

پیغمبر اسلام دست به دعا بر داشت و از خداوند مسئلت کرد که این آخرین حجت رسالتش را با این قوم مشترک نشان دهد تا شاید دست از عناد و لجاج بردارند. بلافاصله وحی نازل شد که ماه در اختیار توست و می توانی آن را دو پاره کنی.

پیغمبر اکرم(ص) به روایتی انگشت مجسمه اش را به جانب آسمان دراز کرد و ماه از میان دو نیمه شد. « در آن هنگام که مردم در منی بودند به طوری شکافته شد که کوه حرا در میان دو پاره آن که مانند دو شعله بود می نمود.»

[ ۱۳٩۱/۱٢/۱٢ ] [ ۱٠:٥۳ ‎ق.ظ ] [ مهدی نوایی ]

فردوسی پس از سرودن هجانامه (اختلاف عقیده مذهبی و نژادی فردوسی و سلطان محمود غزنوی) موفق شد یک نسخه از هجانامه را به وسیله دوستانی که در دستگاه سلطنت محمود غزنوی داشت مخفیانه به آخر شاهنامه موجود در کتابخانه سلطنتی اضافه نماید و بعدها خطاطان به منظور تکثیر و توزیع نسخه ها هجانامه آخر شاهنامه را نیز می نوشتند. هر کس شاهنامه را مطالعه می کرد چون مکرر به مدح و ستایش از سلطان محود غزنوی برخورد می کرد سلطان را که مشوق فردوسی در تنظیم شاهنامه شده بود، از جان و دل تحسین می کرد و بر آن همه عشق و علاقه به تاریخ و ادب ایران آفرین می گفت!

بی خبر از اینکه شاهنامه آخرش خوش است. زیرا وقتی که به آخر شاهنامه می رسید و منظومه هجانامه را در آخر شاهنامه می خواند تازه متوجه می شد که محمود غزنوی نسبت به سسلطان ادب و ملیت ایران تا چه اندازه ناجوانمردی و ناسپاسی کرده است. به همین دلیل هر کس در گذشته شاهنامه را می خواند قبلا به او می گفتند تا زمانی که کتاب را به پایان نرسانده در قضاوت نسبت به سلطان محمود غزنوی عجله نکند زیرا شاهنامه آخرش خوش است یعنی در آخر شاهنامه است که فردوسی محمود غزنوی را به خواننده کتاب می شناساند و با این قصیده هجاییه حق ناسپاسی و رفتار توهین آمیز را در کف دستش می گذارد.

[ ۱۳٩۱/۱٢/٩ ] [ ۱۱:۱۸ ‎ق.ظ ] [ مهدی نوایی ]

در زمان‌های نه چندان دور، مردی سوار بر شتر از بیابان داغ و خشکی می‌گذشت. مرد سواره دلش می‌خواست هر چه زودتر به شهر برسد. اما راه طولانی بود و مقصد دور. سواره رفت و رفت تا در پای تپه‌ای به مردی پیاده رسید. مرد پیاده خسته بود، به مرد سواره گفت: «برادر خسته‌ام! جان به دست و پایم نمانده، مرا هم سوار شتر کن و به شهر برسان.» خورجین قشنگی بر دوش مرد پیاده بود. مرد سواره گفت: «این خورجین را بفروش و یک الاغ بخر». مرد پیاده لبخندی زد و گفت: «نمی‌توانم، این خورجین زندگی من است» و التماس کرد که او را هم سوار بر شتر کند. مرد سواره با اخم به مرد پیاده نگاهی انداخت و گفت: «شتر، بچه من است، طاقت ندارد و فقط یک نفر می‌تواند بر آن سوار شود». مرد سواره این را گفت و به راهش ادامه داد. زمانی گذشت، مرد پیاده از خورجینش نان و خرمایی درآورد و خورد و به راه افتاد. در وسط راه به مرد سواره رسید. مرد سواره روی زمین نشسته بود و شکمش را می‌مالید. مرد سواره گفت: «برادر گرسنه هستم. اگر ممکن است نان و آبی به من بده». مرد پیاده نیشخندی زد و گفت: «این شتر را بفروش و نان و خرما بخر و آن را بخور و سفر کن.» مرد سواره لبخندی زد و گفت: «نمی‌توانم، این شتر یاور من است. مرا از این آبادی به آن آبادی می‌برد.» بعد با التماس به مرد پیاده گفت: «لقمه‌ای نان بده، خیلی گرسنه‌ام.» مرد پیاده با اخم به مرد سواره نگاهی کرد و گفت: «خورجین من کوچک است، نان و خرما به اندازه یک نفر جا می‌گیرد و فقط یک نفر را سیر می‌کند!» مرد پیاده این را گفت و زفت. زن و بچه‌های مرد سواره و مرد پیاده کنار دروازه شهر منتظر بودند تا آنها بیایند. اما همه با تعجب دیدند که شتر بی‌سوار می‌آید و خورجینی هم به دهان دارد. جوانان شهر در جست‌وجوی دو مرد به طرف بیابان به راه افتادند. راه زیادی نرفته بودند که به مرد پیاده رسیدند. او خسته روی زمین افتاده بود. او را سوار بر اسبی کردند. کمی آن سوتر، مرد سواره هم از گرسنگی روی زمین افتاده بود. او را نیز سوار بر اسب به شهر بازگرداندند و از آن پس بی‌خبری سیر از گرسنه و سواره از پیاده ضرب‌المثل خاص و عام شد.

[ ۱۳٩۱/۱٢/٩ ] [ ۱٠:٥۱ ‎ق.ظ ] [ مهدی نوایی ]

 

مردی در مغازه کلاه مالی می رود و می نشیند و از کلاه مال می پرسد : این پشمها را که کلاه می کنی پشم چیست ؟ کلاه مال می گوید : اینها کرک بز است . مرد می پرسد : پشم بره هم کلاه میشه ؟کلاه مال می گوید : بله  مرد می گوید : پشم میش چطور ؟ کلاه مال می گوید : آن هم بله  مرد باز می پرسد : پشم سگ هم کلاه می شود ؟  کلاه مال نگاهی به مرد می کند و می گوید :  چشمت کور شه ، سگ چی چیه که پشمش باشه ؟

[ ۱۳٩۱/۱٢/٩ ] [ ۱٠:٢۳ ‎ق.ظ ] [ مهدی نوایی ]

 

آرایشگری در حال تراشیدن سر مردی بود که ناگهان دستش لرزید و سر مرد

را برید. مرد بیچاره فریاد زد که ای مردک سر مرا بریدی. آرایشگر گفت ساکت

باش که سر بریده سخن نمیگوید!

[ ۱۳٩۱/۱٢/٩ ] [ ۱٠:٠٩ ‎ق.ظ ] [ مهدی نوایی ]

اسکندر مقدونی به ملاقات فردی به نام دیوژن  که شهرت وارستگی اش را شنیده بود رفت.دیوژن در آفتاب دراز کشیده بود و خود را گرم می کرد،اعتنایی به اسکندر نکرد و از جایش تکان نخورد.اسکندر ناراحت شد وگفت:مگر مرا نشناختی که احترام لازم را به جای نیاوردی؟دیوژن با خونسردی جواب داد:شناختم ولی از آنجا که بنده ای از بندگان خدا هستی،ادای احترام را ضروری ندانستم.اسکندر توضیح بیشتری خواست.دیوژن گفت:تو بنده حرص و آز و خشم و شهوت هستی در حالیکه من این خواهشهای نفسانی را بنده و مطیع خود ساختم.به قولی دیگر در جواب اسکندر گفت:تو هر که باشی مقام و منزلت مرا نداری،مگر جز این است که تو پادشاه و حاکم مطلق یونان هستی؟اسکندر تصدیق کرد!دیوژن گفت:بالاتر از مقام تو چیست؟اسکندر جواب داد:"هیچ" دیوژن بلافاصله گفت:من همان هیچ هستم و بنابراین از تو بالاتر و والاترم!اسکندر سر به زیر افکند و پس از مدتی تفکر گفت:از من چیزی بخواه و بدان هر چه بخواهی می دهم.آن مرد وارسته به اسکندر که در آن موقع بین او و آفتاب حایل شده بود گوشه چشمی انداخت و گفت:می خواهم سایه خودت را از سرم کم کنی.این جمله به قدری در مغز و استخوان اسکندر اثر کرد که بی اختیار فریاد زد:اگر اسکندر نبودم می خواستم دیوژن باشم!

[ ۱۳٩۱/۱٢/٩ ] [ ٩:٤٢ ‎ق.ظ ] [ مهدی نوایی ]

در روز ازل خداوند برای همه عمری معین کرده بود و برای انسان سی و پنج سال عمر تعیین کرده بود. آدمیزاد که به هیچ قانع نیست پیش خدا شکایت برد که: خداوندا، این سی و پنج سال کم است، مقداری بر آن اضافه کن تا بتوانیم در آخر عمر عبادت کنم. مامور اجرا، خر را از همه ساکت تر دید، بیست سال از عمر او برداشت و بر عمر آدمی اضافه کرد. بنابراین عمر بشر از سی و پنج سال به پنجاه و پنج اضافه شد. اما متاسفانه چون از عمر خر بود این بیست سال بعد از سی و پنج سال را آدمی ناچار شد مثل خر کار کند و جان بکند! باز زمانی برای عبادت نماند، باز پیش خدا شکایت کرد. خداوند فرموده ده سال دیگر از عمر مخلوقی دیگر بردارند و بر عمر آدمی اضافه کنند. این بار نوبت سگ بود، ده سال از عمر او برداشتند و بر عمر آدمی گذاشتند ولی متاسفانه باز هم به عبادت نرسید زیرا این ده سال بعد از پنجاه و پنج سالگی یک زندگی سگی بود.

[ ۱۳٩۱/۱٢/۸ ] [ ۸:٥٢ ‎ق.ظ ] [ مهدی نوایی ]

افراد فقیر هنگام درس خواندن برای آنکه روغن چراغشان در طول شب تمام

نشود و چراغ خاموش نشود فتیله اش را پس از روشن کردن پایین نمیکشیدند

تا حرارت فتیله، روغن یا نفت مخزن را زیاد بالا نکشد و مصرف نکند و با آن نور

ضعیف، شب را به صبح می رسانیدند. چون روغن یا نفت به قدر کافی از مخزن

به فتیله نمی رسیدند لذا دود می زد و فضای اتاق را دود آلود می کرد و فرد

دود چراغ را می خرد ولی همچنان به مطالعه ادامه می داد. این فرد زمانی که

از لحاظ علمی به مقام و مرتبه بلندی می رسید می گفتند که دود چراغ

خورده است

[ ۱۳٩۱/۱٢/۸ ] [ ۸:٢٢ ‎ق.ظ ] [ مهدی نوایی ]

حضرت سلیمان از خدا خواست تا اجازه دهد یک روز تمام مخلوقات خدا را برای صرف ناهار دعوت کند. سلیمان به کلیه، پیروان دستور داد هر چه توانند غذا جمع آوری کنند.

پس از طی چندین ماه مقدار زیادی از هر نوع غذا در ساحل دریا جمع آوری شد و در روزی تعیین شده بود حضرت سلیمان کلیه ی جانداران را به ساحل دعوت کرد و همین که تمام آنها آمدند ناگهان ماهی بزرگی سرش را از آب بیرون آورد و گفت: یا سلیمان صبحانه ی مرا زود بیاور که خیلی گرسنه هستم.

حضرت سلیمان دستور داد تا مقداری غذا در دهان او انداختند، ولی ماهی دهانش همچنان باز بود. دوباره مقداری غذا ریختند اما ماهی همچنان گرسنه بود به ناچار هر چه غذا تهیه کرده بودند در دهان ماهی ریختند، اما همچنان دهانش باز بود. حضرت سلیمان از آن ماهی پرسید:مگر تو در روز چقدر غذا می خوری؟ عرض کرد: هر روز سه قورت، آن چه تو به من دادی نیم قورتش بود و اینک دو قورت و نیم دیگرش باقی است.

[ ۱۳٩۱/۱٢/٧ ] [ ٩:٢۱ ‎ق.ظ ] [ مهدی نوایی ]

پیرمرد کشاورزی بود که جالیزی داشت که هندوانه اش زیاد بود ولی از یک بابت خیلی ناراحت بود، چون یک روباه مکار شب که می شد، به طرف جالیز راه می افتاد و در چشم به هم زدن مقدار زیادی از خربزه و هندوانه های رسیده و کال را خرد می کرد و همه ی بوته ها را می کند، پیر مرد هر کاری که کرد نتوانست روباه را بگیرد. پیرمرد سر راه روباه یک چاه کند و روی آن را با ساقه و برگ نازک علف پوشاند ولی روباه از این حیله پیرمرد با خبر شد. ناچار آرد آورد و خمیری درست کرد و توی آن زهر ریخت و سر راه روباه گذاشت، ولی روباه مکار همین که خمیر را بو کشید فهمید که زهر دارد و آن را نخورد. عاقبت پیرمرد با یک نفر مشورت کرد و او به پیرمرد گفت که سر راه روباه تله ای در زمین کار بگذارد و به زمین، میخ کند و یک تکه گوشت سر راه روباه گذاشت، روباه شب که آمد و سفره چرب و نرمی دید جلو رفت، ولی از این فکر هم غافل نبود که ممکن است دامی برایش گذاشته باشند، به همین جهت دمش را به طرف تله نزدیک کرد و عقب عقب رفت که ناگهان دم روباه در تله گیر کرد روباه و به هر طرف که رفت و هر زرنگی که به خرج داد خلاص نشد که نشد تا صبح آنقدر تلاش کرد که خسته و بی حال افتاد. پیرمرد آمد و گفت: آقا روباه تو با آن زرنگی چطور شد که توی تله افتادی؟ روباه گفت: من که در تله نیستم بلکه این دم من است که در تله افتاده، من به این سادگی ها در تله نمی افتم! پیر مرد گفت: بله دم روباه از زرنگی در تله است.

[ ۱۳٩۱/۱٢/٧ ] [ ۸:۳٥ ‎ق.ظ ] [ مهدی نوایی ]

مردان و زنان هنگامی که به حمام می رفتند پس از حمام کردن دور هم

می نشستند و هر کدام به کاری مشغول می شدند، عده ای حنا را آب می

کردند و در گوشه ای دلاک حمام موی سر و ریش و سبیل آنها را حنا می بست

سپس دست و پایشان را توی حنا می گذاشت.

حنا بسته نا چار بود چند ساعت تکان نخورد و از جای خود بلند نشود تا حنا

رنگ بگیرد و تا هفته دیگر که دوباره به حمام برود رنگ دوام بیاورد و زود پاک نشود.

[ ۱۳٩۱/۱٢/٥ ] [ ۸:٥۱ ‎ق.ظ ] [ مهدی نوایی ]

پادشاهی برای سرگرمی اعلام کرد که هر کس دروغی بگوید که من باور نکنم اجازه می دهم با دخترم ازدواج کند. افراد طمع کار از دور و نزدیک با دروغهای گوناگون به دربار آمدند و دروغ های خود را برای پادشاه گفتند و او همه را تایید کرد و گفت: ممکن است تا اینکه جوانی فکری کرد و دستور داد در خارج از شهری سبدی بزرگ که از دروازه ی شهر داخل نشود برایش بسازند. پس از ساخته شدن سبد، روزی به قصر رفت و اطلاع داد که دروغی باور نشدنی ساخته است. او را پیش شاه بردند، شاه گفت: دروغت را بگو. مرد جوان گفت دروغ من به اندازه ای بزرگ است که نتوانستم آن را از دروازه ی شهر داخل کنم و اعلی حضرت باید آن را ببیند و بشنوند. پادشاه روز بعد به عنوان گردش به خارج شهر رفت، تا جایی که سبد آنجا گذاشته شده بود، دروغگو پیش آمد و گفت: پدر شما وقتی به پول احتیاج پیدا کردند پدر من که از ثروتمندان نامی مملکت بود به اندازه این سبد پول و طلا به عنوان قرض به ایشان داد و حالا از اعلی حضرت می خواهم قرض پدر خود را به من بدهند. پادشاه گفت: این دروغ است، پدر من چنین قرضی نگرفته است. مرد زیرک به پادشاه گفت: حالا که دروغ مرا باور نفرمودید لطفا به قول و عهد خود وفا کنید و مرا به دامادی خود بپذیرید.

[ ۱۳٩۱/۱٢/٢ ] [ ۱۱:٠٢ ‎ق.ظ ] [ مهدی نوایی ]

پادشاهی دستور قتل اسیری را داد. بیچاره در حالت ناامیدی پادشاه را به باد فحش و نفرین گرفت، و از قدیم گفته اند: که هر که دست از جان بشوید هر چه در دل دارد می گوید.

پادشاه پرسید: چه می گوید؟

یکی از وزرای خوش نیت گفت: ای پادشاه! می گوید: خداوند پادشاه را به سلامت بدارد و خداوند بخشایندگان را دوست می دارد.

پادشاه دلش به رحم آمد و دستور داد که او را آزاد کنند.

وزیر دیگر که بر ضد او بود گفت: ما نباید به پادشاه دروغ بگوییم. این زندانی پادشاه را فحش داده و نفرین کرده است.

پادشاه از این حرف وزیر بدجنس ناراحت شد و گفت: من از آن دروغ بیشتر خوشحال شدم تا از این راستگویی تو، زیرا در آن دروغ مصلحتی بود ولی در این راستگویی بدی و خردمندان گفته اند: دروغی مصلحت آمیز به از راست فتنه انگیز!

[ ۱۳٩۱/۱٢/۱ ] [ ٩:٤۳ ‎ق.ظ ] [ مهدی نوایی ]

روزی لقمان به فرزندش گفت: برو خودت را آماده کن تا با هم به مسافرت برویم. لقمان بر اسب سوار و پسرش دنبال او حرکت کرد. تا به شهری رسیدند. مردم آن شهر چون به آن دو را در آن حالت دیدند، گفتند: این مرد چقدر سنگ دل است، خودش سوار است و کودک ضعیفش را به دنبال پیاده می کشد. لقمان پسرش را سوار کرد و خودش پیاده شد و به راه خود ادامه دادند تا به گروهی دیگر رسید. این بار چون مردم این حال را دیدند اعتراض کردند که این جوان را ببینید که سوار است و پدر پیرش پیاده است. در این حال لقمان نیز در کنار فرزندش سوار شد و رفتند تا به قومی دیگر رسیدند قوم دیگر چون این حال را دیدند گفتند: ای مردم بی رحم چرا هر دو بر پشت حیوانی ضعیف سوار شده اید اگر هر کدام به نوبت سوار می شدید هم خودتان اذیت نمی شدید و هم این حیوان را اذیت نمی کردید.

در این هنگام لقمان و پسر هر دو از اسب پیاده شدند تا به دهکده ای رسیدند. مردم دهکده چون آن دو را در این حالت دیدند با تعجب گفتند: این پیر سالخورده و جوان را نگاه کنید که هر دو پیاده هستند و سختی می کشند در صورتی که اسب هیچ باری بر پشتش ندارد. شاید این حیوان را از جان خود بیشتر دوست دارند. چون کار سفر پدر و پسر به این مرحله رسید لقمان با لبخندی همراه با اندوه به فرزندش گفت: این تصویری از آن حقیقت بود که با تو گفتم در دروازه را می توان بست ولی دهان مردم را نمی توان بست.

[ ۱۳٩۱/۱۱/۳٠ ] [ ۱٠:۳۱ ‎ق.ظ ] [ مهدی نوایی ]

در روزگار قدیم خیاطی بود که دکانش سر راه گورستان بود. وقتی کسی می مرد و او را به گورستان می بردند از جلو دکان خیاط می گذشتند.

یک روز خیاط فکر کرد که هر ماه تعداد مردگان را بشمارد و چون سواد نداشت کوزه ای به دیوار آویزان کرد و یک مشت سنگ ریزه پهلوی آن گذاشت.

هر وقت از جلوی دکانش جنازه ای را به گورستان می بردند یک سنگ داخل کوزه می انداخت و آخر ماه کوزه را خالی می کرد و سنگها را می شمرد.

کم کم بقیه دوستانش این موضوع را فهمیدند و برایشان یک سرگرمی شده بود و هر وقت خیاط را می دیدند از او می پرسیدند چه خبر؟ خیاط می گفت امروز سه نفر تو کوزه افتادند.

روزها گذشت و خیاط هم از دنیا رفت. یک روز مردی که از فوت خیاط اطلاعی نداشت به دکان او رفت و مغازه را بسته یافت از همسایگان پرسید: خیاط کجاست؟ یکی از همسایه ها به او گفت: خیاط هم در کوزه افتاد.

[ ۱۳٩۱/۱۱/٢٩ ] [ ۱٢:٤٥ ‎ب.ظ ] [ مهدی نوایی ]

مردی در بیرون شهر آسیابی داشت. از هر کجا که گندم به طرف شهر حمل می گشت در آسیای او آرد می شد و درآمد خوبی داشت. روزی از روزها که سرش گرم کار بود یک غول بیابانی وارد آسیا شد و رفت در یک گوشه آسیا نشست و بنا کرد به آسیابان نگاه کردن.

آسیابان پرسید: اسم تو چیست؟ غول گفت: اسم تو چیست؟ آسیابان گفت: اسم من خودم است. غول گفت: اسم من هم، خودم است.

آسیابان هر چه کوشید و هر نیرنگی به کار برد که غول را از آسیا بیرون کند نتوانست و غول از جای خود تکان نخورد.

به ناچار آسیابان به دوست عاقل و با تدبیری که داشت مراجعه کرد و جریان را برای او گفت. رفیقش دستوری به او داد. آسیابان شادمان و خوشحال یه آسیا رسید و ظرفی پر از نفت در یک طرف آسیا گذاشت و یک ظرف نظیر آن، ولی پر از آب، در طرف دیگر.


ادامه مطلب
[ ۱۳٩۱/۱۱/٢٩ ] [ ۱۱:۱٦ ‎ق.ظ ] [ مهدی نوایی ]

بر اثر بلای آسمانی تمامی مردم شهری دیوانه شدند به جز یک نفر، که قبلا از آن شهر خارج شده بود. همین که به آن جا برگشت دید مردم همه لخت و عریان گشته، خندان و رقص کنان دنبال یکدیگر می دوند، برخی از در و دیوار بالا می روند، عده ای یکدیگر را به باد فحش و کتک می گیرند و هر یک به نحوی از خود دیوانگی نشان می دهند. بیچاره حیران در گوشه ای ایستاده و شاهد این منظره بود که ناگهان یکی از دیوانگان به او نزدیک شد. چون او را دارای لباس دید، به او نگاه کرد و سپس فریاد برکشید: هی دیوانه را ... جمعیت نیز او را هل می دادند و می کشیدند و می گفتند: هی دیوانه را... هی دیوانه را... بیچاره مرد دید چاره ای ندارد مگر اینکه او نیز هم رنگ جماعت بشود تا از آزار و اذیت آنان نجات پیدا کند و همان طوری که او را می کشیدند و می بردند کم کم توانست لباسهایش را یکی یکی درآورد تا اینکه او نیز مانند آنها لخت شود. سپس او نیز بالا و پایین پرید و گفت: هی دیوانه را.. هی دیوانه را..

همین که دیوانگان این اثر را از او دیدند آزادش کردند و از اطراف او پراکنده شدند و آن بیچاره با این حیله توانست از میان آن دیوانه ها به سلامت فرار کند.

[ ۱۳٩۱/۱۱/٢٩ ] [ ۱٠:۱٧ ‎ق.ظ ] [ مهدی نوایی ]

یک روز جوانی در بین راه که می رفت، مردی از او کمک خواست و گفت: خرم با بار افتاده و نمی توانم آن را بلند کنم. جوان جلو رفت و دم خر را گرفت تا به کمک صاحبش آن خر را بلند کند. از قضا دم خر کنده شد. صاحب خر با خشونت دم خر را گرفت و دوید دنبال او، و همینطور که داشت می دوید، یک نفر را دید که دوان دوان می آید و فریاد می زند که اسب مرا بگیرید. جوان از زمین سنگی برداشت و به طرف اسب پرت کرداز قضا سنگ به چشم اسب خورد و چشم اسب را کور کرد. دوباره صاحب اسب و مالک خر دوتایی گذاشتند دنبال آن جوان. مرد جوان به طرف خانه ای که روبه رویش بود دوید و محکم به در کوفت و در به شکم زن حامله نه ماهه خورد و بچه اش را کشت. باز هم شوهر زن با صاحبان اسب و خر، جوان را دنبال کردند. جوان وقتی خود را در محاصره دید به بالای بام پرید و از بالای بام لحافی را دید که زیر بام افتاده بود به روی لحاف پرید و شخص مریضی را که مدتی بود داخل لحاف پیچیده بودند کشت. صاحبان شخص مریض از جلو و دیگر اشخاص از عقب، جوان را دستگیر کردند و پیش قاضی بردند.


ادامه مطلب
[ ۱۳٩۱/۱۱/٢۸ ] [ ۱٠:٠٦ ‎ق.ظ ] [ مهدی نوایی ]

مرد دهاتی یک خر و یک کره خر داشت که هر دو را کنار مزرعه اش بسته بود.

خر به هوای چرا افسارش را پاره کرد و داخل مزرعه شد. مرد روستایی

برای بیرون کردن خر به داخل مزرعه رفت ولی همین که نزدیک خر شد خر بنا

کرد به جفتک زدن، یک لگدی هم به صاحبش زد و فرار کرد. مرد دهاتی که

از گرفتن خر خسته و نا امید شده بود با چوب دستی اش به کره خر حمله

کرد و پای کره خر را شکست! یک نفر که آنجا بود به مرد دهاتی کفت:

مرد حسابی! خر لگدت زده، پای کره خر را می شکنی!؟

[ ۱۳٩۱/۱۱/٢٥ ] [ ۱:۳۳ ‎ب.ظ ] [ مهدی نوایی ]

ناصر الدین شاه دلقکی به اسم کریم شیره ای داشت. یکی از اسباب مسخره

و بازی او الاغ سواری بود که به هر جا می رفت سوار آن می شد. نظر به

نزدیکی که با شاه داشت، اغلب اعیان و رجال از شوخی های فضاحت آورش

می ترسیدند، لذا از بذل و بخشش درباره ی وی خود داری نکرده، به عنوان

قیمت نعل الاغ رشوه و باج به او می دادند و خود کریم نیز هر وقت می خواست

از کسی پول بگیرد می گفت: خر کریم را نعل کنید.

[ ۱۳٩۱/۱۱/٢٥ ] [ ۱:٢٤ ‎ب.ظ ] [ مهدی نوایی ]

مردی باقلای فراوان خرمن کرده بود و در کنارش خوابیده بود. فردی که کارش

زورگویی و دزدی بود آمد بنا کرد به پر کردن کیسه اش، صاحب باقلا بلند شد که

دزد را بگیرد. هر دو با هم گلاویز شدند عاقبت دزد صاحب باقلا را به زمین انداخت و

روی سینه اش نشست و گفت: بی انصاف! من می خواستم مقدار کمی از باقلا

های تو را ببرم، حالا که اینجور شد می کشمت و همه را می برم صاحب باقلا که

دید زورش به او نمی رسد گفت: حالا که پای جان در کار است برو خر بیار باقلا

بار کن!

[ ۱۳٩۱/۱۱/٢٥ ] [ ۱٢:٥٩ ‎ب.ظ ] [ مهدی نوایی ]

شخص ساده لوحی شنیده بود خداوند روزی رسان است. به همین خاطر یک روز صبح به مسجد رفت و مشغول عبادت شد. همین که ظهر شد از خداوند درخواست ناهار کرد ولی هر چه به انتظار نشست برایش ناهاری نرسید تا اینکه شام شد و او باز، از خدا طلب خوراکی برای شام کرد و چشم به راه ماند. چند ساعتی از شب گذشته بود که درویشی وارد مسجد شد در پای ستونی نشست، و از کیسه خود غذایی بیرون آورد و شروع به خوردن کرد. مرد ساده لوح که از صبح با شکم گرسنه از خدا طلب روزی کرده بود دید درویش نیمی از غذای خود را خورد و نزدیک است که نیم دیگر را هم بخورد. مردک بی اختیار سرفه ای کرد و درویش که صدای سرفه را شنید گفت: هر که هستی بفرما پیش. مرد بینوا که از گرسنگی داشت می لرزید پیش آمد و مشغول خوردن شد. وقتی سیر شد، درویش شرح حالش را پرسید و آن هم حکایت خود را تعریف کرد. درویش به آن مرد گفت: فکر کن تو اگر سرفه نکرده بودی من از کجا می دانستم تو در مسجد هستی تا به تو تعارف کنم و تو هم به روزی خودت برسی؟ شکی نیست که خدا روزی رسان است ولی یک سرفه ای هم باید کرد

[ ۱۳٩۱/۱۱/٢٥ ] [ ۱٢:٠٧ ‎ب.ظ ] [ مهدی نوایی ]

حمام های قدیم از طلوع آفتاب تا ساعت هشت صبح مردانه بود و از آن ساعت تا ظهر و حتی چند ساعت بعد ظهر در اختیار زنان قرار داشت. مردان جز نظافت و تطهیر و انجام فرایض مذهبی کار دیگری نداشتند و زود از حمام خارج می شدند. اما زنان و بانوان علاوه پس از شستشو و نظافت خود یک یا چند بچه قد و نیم قد را که همراه می بردند باید چرک گیری می کردند که همین کار مدتی از وقت حمام را می گرفت. گاهی به دستها و پا ها و موی سر خود حنا می بستند. زنان ایرانی حمام را بهترین نقطه تجمع خویش می دانستند. دید و بازدیدها صورت می گرفت و در هر گوشه ای از آن زنان که مشغول در و دل بودند به چشم می خورد. سر صحبت از وضع خانوادها در حمام ها باز می شود. شکوه و شکایات و صلاح اندیشی با گیس سفیدان و پیر زنان، صحنه حمام را به صورت ساختمان داد گاه در می آورد. تنها فرصت و مجال، حمام زنانه بود که به آنها امکان می داد تا با علاقه مندان و دوستان یکدل همدلی کنند بی آن که سخن چینان، در آن غوغا و جنجال گوش خراش حمام، زنان بتوانند گفته های آنان را بزرگ کرده و تحویل شوهر و حوو و مادر شوهر و خواهر شوهر یا دیگران بدهند.

[ ۱۳٩۱/۱۱/٢٥ ] [ ۱۱:٤۳ ‎ق.ظ ] [ مهدی نوایی ]

در زمان امیر کبیر هرج و مرج در بازار به حدی بود که که هر کس در مغازه اش از همه نوع جنسی می فروخت. به دستور امیر کبیر هر کسی ملزم به فروش اجناس هم نوع با یکدیگر شد، مثلا پارچه فروش فقط پارچه، کوزه گر فقط کوزه و همه به همین شکل. پس از مدتی به امیر کبیر خبر دادند شخصی به همراه توتون و تنباکو، بند تنبان، هم می فروشد، امیر کبیر دستور داد او را حاضر کردند و از او دلیل کارش را پرسیدند، آن شخص در جواب گفت: کسی که تنباکو از من می خرد ممکن است هنگام استعمال به سرفه بیافتد و در اثر این سرفه بند تنبانش پاره شود. لذا من بند تنبان را به همراه تنباکو می فروشم. از آن زمان کار و حرف بی ربط را به حرفهای بند تنبونی مثال می زنند.

[ ۱۳٩۱/۱۱/٢٥ ] [ ۱۱:٠۸ ‎ق.ظ ] [ مهدی نوایی ]

در قدیم وزیر تلگراف چون دید با وجود تبلیغ درباره تلگراف، از مردم خبری نیست فکری به ذهنش رسید و با اجازه شاه یکی دو روز را به مردم اجازه داد که مجانی با دوستان یا طرف خود که در شهرهای اصفهان یا شیراز و تبریز و نقاط دیگر بودند تلگراف بزنند. مردم ازدحام کردند و سیل مخابرات به شهرها روان شد. هر کس هر چه در دل داشت از سلام و تعارف و احوالپرسی و گله و گلایه و شوخی و جدی بر صفحه کاغذ آورده به طرف مخاطب مخابره می نمود. فطرت آدمی به سوی هر چه که مفت باشد گرایش پیدا می کند. چون چندی بدین منوال گذشت و مردم به تلگراف زدن عادت کردند، وزیر تلگراف در پاسخ مسئولان تلگرافخانه ها که از مراجعات و طومارهای سلام و تعارف و احوالپرسی مردم برای مخابره البته حرف مفت و مجانی خسته شده بودند دستور داد این جمله را بر روی صفحه کاغذ بنویسند و بر بالای در ورودی تلگرافخانه نصب نمایند که از امروز به بعد حرف مفت قبول نمی شود.

[ ۱۳٩۱/۱۱/٢٥ ] [ ۱٠:۳٦ ‎ق.ظ ] [ مهدی نوایی ]

خر وشتری دور از آبادی به آزادی زندگی می کردند. نیمه شبی همینطور که می چریدند، به نزدیک جاده ای رسیدند که کاروانی آنجا بود. شتر گفت: رفیق لطفا سر و صدا نکن تا از انسانها دور شویم و گرفتار نشویم. خر گفت: این چیزی که از من می خواهی غیر ممکن است، چون عادت دارم هر شب در همین ساعت آواز بخوانم و بی خیال شروع به عرعر کردن کرد. کاروانیان که از آن جاده می گذشتند به دنبال صدا آمدند و آن ها را گرفتند و با خود بردند. روز بعد در راه به رودخانه ای پر آب رسیدند و چون عبور خر از آن آب ممکن نبود او را بر شتر سوار کردند. شتر چون به میان رودخانه رسید شروع به رقصیدن کرد. خر گفت: چرا چنین کاری می کنی؟ شتر گفت: دیشب نوبت آواز خواندن تو بود و امروز نوبت رقصیدن من است و او را در آب انداخت و خر غرق شد.

[ ۱۳٩۱/۱۱/٢٥ ] [ ٩:٥٥ ‎ق.ظ ] [ مهدی نوایی ]

شخصی شبی در حال فقر و بی پولی به زن خود گفت: اگر بخواهیم فردا شب

پلو بخوریم، و فردا برویم یک کیلو برنج بگیریم، چقدر روغن لازم داریم؟ زن

جواب داد: دو کیلو. مرد با تعجب پر سید: چطور یک کیلو برنج دو کیلو روغن

می خواهد؟ زن گفت: حالا که ما در خیال(آش خیالی) می پزیم، لااقل بگذار

چرب تر باشد!

[ ۱۳٩۱/۱۱/٢٥ ] [ ۸:٤۸ ‎ق.ظ ] [ مهدی نوایی ]

حاتم طایی مردی بخشنده بود. این صفت را از مادرش عتبه دختر عفیف به ارث برده بود. زیرا عتبه با وجود ثروت و مکنت فراوان، هر چه به دستش می آمد به نیازمندان می بخشید. کسانی او را از این کار منع کردند چون سودی نبخشید او را یک سالی زندانی کردند و نان و آب کم به او می رسانیدند تا بلکه رنج و سختی بکشد و از افراط در بخشندگی خود داری کند. پس از یک سال آزادش کردند. از قضا روزی زنی مستمند نزدش آمد و چیزی خواست. عتبه تمام اموالش را یکسره به آن مستمند داد و گفت: در آن سختی و گرسنگی که بودم قسم خوردم که  چیزی را از کسی دریغ ندارم حاتم از آن زمره مردان روزگار بود که در بخشش کمتر و بدیل داشت. هر چه به دست می آورد می بخشید و جز اسب و سلاح چیزی نگاه نمی داشت. عجب آنکه بیش از ده بار اموالش را بخشید ولی باز به چندین برابر آن دست یافت. نوار همسر حاتم طایی نقل می کند که: سالی خشکسالی بود، قحطی گریبانگر همه شده بود. در یکی از شبهای بسیار سرد فرزندان ما از گرسنگی فریاد می کردند. حاتم به سوی پسران و من به طرف دختران رفتم. از شب گذشته بود که خیمه بالا رفت. حاتم گفت: کیست؟ زنی گفت: از همسایگانم و از نزد کودکانی که از گرسنگی فریاد می کنند می آیم و پناهگاهی جز تو نمی دانم. حاتم به او گفت: آنها را نزد من بیاور که خداوند تو و آنها را سیر گرداند. زن رفت و در حالی که دو کودک در آغوش گرفته بود با چهار تن دیگر بازگشت. حاتم به سوی اسب خود رفت و آن را کشت و کارد را به دست زن داد و گفت: از این گوشت هر چه می خواهی بردار. پس به خیمه های قبیله رفت و گفت: بلند شوید و آتش روشن کنید. همگی جمع شدند و حاتم در کناری ایستاد و ما را نگاه کرد و با آنکه گرسنه بود از آن گوشت نخورد و چیزی نگذشت که جز استخوان و سم اسب چیز دیگری نماند. پس من حاتم را ملامت کردم و وی گفت: نوار، از چیزی که فانی و زوال ناپذیر است ملامت و سرزنش مکن، چه بخیل در طریق مال فقط یک راه می بیند در حالی که بخشنده راه های زیادی می بیند.

[ ۱۳٩۱/۱۱/٢٥ ] [ ۸:٤٥ ‎ق.ظ ] [ مهدی نوایی ]

در زمان قدیم مردم برای زیارت خانه خدا ناگزیر بودند با اسب و قاطر و شتر از صحرای سوزان و بیابانهای بی آب و علف عبور کنند، این مسافرتها بین چهار الی شش ماه طول می کشید تا اگر احیانا از گردبادها بنیان کن و دستبرد دزدان و بی آبی و بی غذایی جان سالم به در می بردند می توانستند به زیارت خانه خدا و مدینه النبی بروند. با توجه به علتهای گوناگون حجاج ایرانی که از گوشه کنار ایران به مکه می آمدند چون امکان دیدار و ملاقات در ایران برای آنان میسر نبود، لذا پس از مراسم حج هنگامی که خود را آماده بازگشت به وطن می کردند پس از خداحافظی از باب طنز و گاهی هم به حقیقت به یکدیگر می گفتند حاجی حاجی مکه، یعنی دیگر امکان دیدار و ملاقات به دست نمی آید مگر آنکه دست تقدیر و سرنوشت باردیگر تدارک سفر حج کند و در مکه معظمه و مدینه منوره یکدیگر را ببینیم و خاطرات شیرین گذشته را تجدید نماییم.

[ ۱۳٩۱/۱۱/٢٤ ] [ ۳:٠٢ ‎ب.ظ ] [ مهدی نوایی ]

جمال الدین ابواسحاق اینجو از امیرزادگان دولت چنگزی بود که به علت ضعف دولت مغول و امرای چوپانی بر قسمت جنوبی ایران دست یافت و در شهر شیراز به نام شاه ابواسحاق پادشاهی خوش خلق اما همواره به عیش و عشرت مشغول بود. می گویند محمد مظفر از یزد لشکر کشید و به شیراز آمد. شاه ابواسحاق به عیش و نوش مشغول بود و هر چه امرا و بزرگان گفتند که: اینک دشمن رسید غفلت می کرد تا حدی که گفت: هرکس از این نوع سخن در مجلس من بگوید او را تنبیه می کنم به همین جهت هیچ کس جرات نمی کرد خبر حمله دشمن را به او دهد تا اینکه سپاهیان مظفر، به دروازه شیراز رسیدند. ناگزیر بزرگان به شیخ امین الدوله جهرمی، ندیم ابواسحاق متوسل شدند، او از شاه خواست که بر بام قصر بروند، زیرا تماشای بهار در جای بلند و مرتفع بیشتر نشاط انگیز است! شاه ابواسحاق دید که دریای لشکر در بیرون شهر موج می زند. پرسید که: این چه آشوب است؟ گفتند: محمد مظفر است گفت: عجب ابله مردکی است، که در چنین نوبهاری خود را و ما را از عیش دور می گرداند! این شعر را خواند و از بام فرود آمد:

همان به که امشب تماشاکنیم     چو فردا شود فکر فردا کنیم

خلاصه محمد مظفر شهر را بدون زحمت و درگیری فتح کرد و شاه ابواسحاق متواری گردید و سرانجام در اصفهان دستگیر کرده و به شیراز بردند و به دستور محمد مظفر یعنی همان ابله کشته شد.

[ ۱۳٩۱/۱۱/٢٤ ] [ ۱۱:٥٤ ‎ق.ظ ] [ مهدی نوایی ]

حسین بن منصور حلاج، از نامی ترین عارفان وارسته است. حلاج در دوازده سالگی قرآن کریم را از حفظ کرد و به کسب علوم پرداخت. سپس به بصره رفت و در مدرسه حسن بصری رموز تصوف را آموخت. حلاج در طول مدت عمرش بین بغداد و بصره و اهواز و خراسان در حرکت بود و با صوفیان ظاهربین به مخالفت برمی خاست. باری، به حلاج بهتان بستند که شعبده باز است و کفر می گوید و در شورش بغداد نقش داشته است و حکم قتلش را از مقتدر خلیفه عباسی گرفتند و در بغداد به فجیع ترین وضعی بر دارش کردند، به این ترتیب که نخست دو دستش را بریدند، حلاج خنده ای کرد. گفتند: علت خنده ات چیست؟ گفت: دست از آدمی بسته، جدا کردن آسان است. پس دو دست بریده خون آلود را بر روی در مالید و خون آلود کرد. گفتند: چرا چنین کردی؟ گفت: خون بسیاری از من رفته است. دانم که رویم زرد شده است و شما فکر می کنید زردی من از ترس است. خون بر رویم مالیدم تا در چشم شما سرخ روی باشم که گلگونه مردان، خون ایشان است، آن گاه چشمهایش را درآورند، سپس سر بریدن تبسمی کرد و جان داد. سپیده دم همان شب پیکرش را به آتش کشیدند و خاکسترش را به دجله ریختند. در فرهنگ عامیانه وقتی از پایداری و استقامت کسی سخن می گویند گفته می شود: چند مرده حلاجی؟ یعنی: ببینیم تا بدانیم تاب و توان تو چقدر است.

[ ۱۳٩۱/۱۱/٢٤ ] [ ۱۱:٢۸ ‎ق.ظ ] [ مهدی نوایی ]

حضرت یوسف پس از سالها، سرانجام در سن سی سالگی عزیز مصر شد. سالی که در کنعان قحط سالی رخ داد، فرزندان یعقوب ناشناخته نزد یوسف عزیز مصر شتافتند و بدون آنکه برادر را بشناسند از او استمداد کرده آذوقه خواستند حضرت یوسف برادران را شناخت و به آنها گندم و آذوقه داد. برای آنکه حضرت یعقوب مژده و بشارتی را که فرزندانش راجع به سلامتی حضرت یوسف می دهند باور کند و همچنین نعمت بینایی را که در فراق یوسف از دست داده بود باز یابد و چشمش روشن شود حضرت یوسف پیراهنش را به برادران داد و گفت: بروید و پیراهنم را بر چهره پدرم بیندازید چشمش روشنی خواهد یافت. به همین ترتیب عمل کردند و بوی پیراهن یوسف که بر چهره یعقوب انداخته بودند چنان جان بخش و شفابخش بود که بصیرت و بینایی را بازگردانید و چشم بی فروغ پدر بزرگوارش را روشنی بخشید. از آن پس به میمنت و مبارکی روشن شدن چشمان یعقوب که بر اثر بوی پیراهن یوسف که برای پدر هدیه گرانبهایی بوده تحقق یافته بود، هر نوع هدیه ای را که از باب تهنیت و مبارک باد می فرستند به منظور تیمن و تبریک به چشم روشنی تعبیر و تمثیل می کند.

[ ۱۳٩۱/۱۱/٢٤ ] [ ۱٠:۳۳ ‎ق.ظ ] [ مهدی نوایی ]

اسکندر هنگام مرگ به نزدیکانش گفت: جسد مرا در تابوت بگذارید و یک دستم را از تابوت بیرون کنید تا مردم بدانند من که همه ی عالم را تسخیر کرده ام و با آن همه ثروتی که داشته ام با دست خالی از این دنیا می روم؛ و هر کجا دستم خود به خود به درون تابوت رفت مرا همان جا دفن کنید. پس از مدتی اسکندر از دنیا رفت. او را در تابوت گذاشتند و همان طوری که وصیت کرده بود دستش را از تابوت بیرون کردند و تابوت را حرکت دادند. چند شبانه روز تابوت را گردادندند اما دست توی تابوت نرفت که نرفت. دیگر داشتند نا امید می شدند که به مرد دهقانی رسیدند. دهقان از آن جایی که عاقل و دانا بود با دیدن این منظره مقداری خاک از زمین برداشت و کف دست اسکندر ریخت. ناگهان دست، خود به خود داخل تابوت رفت. دهقان آهی کشید و گفت: چشم آدمی را مگر خاک پر کند. بعد طبق وصیت اسکندر جسد او را همان جا به خاک سپردند.

[ ۱۳٩۱/۱۱/٢۳ ] [ ٩:٥٧ ‎ق.ظ ] [ مهدی نوایی ]

عباس میرزا شاه قاجار چند روز قبل از مرگش محمد میرزا و قائم مقام را به مشهد احضار کرد و آن ها را به حرم مطهر امام رضا (ع) فرستاد تا سوگند یاد کنند که نسبت به یکدیگر وفادار بمانند و به اصطلاح تیغ محمد میرزا بر قائم مقام حرام باشد ولی محمد شاه قاجار پس از چندی به تحریک درباریان، قائم مقام را از منصب صدارت خلع و حاج میرزا آقاسی را بر جایش نشانید. ولی از آن جا که نفوذ او بر شاه برای کسی پوشیده نبود به بدگوییش برخاستند و به اتهام آن که در پنهانی با برادران سلطان سر و سری دارد فرمان قتلش را از محمد شاه گرفتند و ماموران شاه محمد را در اتاقی زندانی کردند. سه روز بدون بالاپوش و غذا در آن اتاق ماند و هر چه خواست نامه ای به شاه بنویسد مانع شدند، زیرا مطمئن بودند که قلم سحارش محمد شاه را از تصمیمی که اتخاذ کرده منصرف خواهد کرد. چون قائم مقام به قتل و مرگش یقین حاصل کرد با خون خویش این بیت را که در واقع وصف حالش بود روی دیوار نوشت:

روزگارست آن که گه عزت دهد گه خوار دارد

                                                            چرخ بازیگر ازین بازیچه ها بسیار دارد

خلاصه در یکی از شب ها او را از اتاق بیرون برده و با چند نفر بر سرش ریختند و چون محمد شاه قسم خورده بود که خونش را نریزد به همین سبب شال را در گردنش انداختند و دستمالی در گلویش فرو کردند و به زور دستمال و طناب او را خفه کردند. به روایت دیگر: آن مرد ادیب و سیاستمدار نامدار را لای نمد پیچیدند و چهار تن مرد قوی هیکل آنقدر در روی زمین غلتاندند تا در آن حال جان به جان آفرین سپرد. شبانه پیکر این مرد بزرگ و دانشمند را در گلیمی پیچیدند و بدون غسل و کفن در حضرت عبدالعظیم جنب مقبره ی ابوالتوح رازی به خاک سپردند و شعر بالا از آن تاریخ ضرب المثل گردید.

[ ۱۳٩۱/۱۱/٢۳ ] [ ٩:۳٢ ‎ق.ظ ] [ مهدی نوایی ]

شخصی گاوی مریض داشت و هر شب با عیالش چراغ بر می داشت به

طویله می رفتند و مراقب بودند که گاو نمیرد. از قضا مشتری پیدا شد و گاو

را خرید. فروشنده، ضمن گرفتن پول گاو، به خریدار گفت: چراغ ما خاموش

شد، چراغ شما روشن و خریدار هم که از این جمله سر در نیاورد، با

خوشحالی گاو را برد.

[ ۱۳٩۱/۱۱/۱۸ ] [ ٩:۳٥ ‎ق.ظ ] [ مهدی نوایی ]

زنی چند روز متوالی برای ناهار شوهرش شله تهیه کرد. سرانجام شوهر

عصبانی شد و گفت: از فردا یا جای من در این خانه است یا شله. فردای آن

روز برای صرف ناهار به منزل آمد و سر سفره نشست. زنش این بار یک

بشقاب دلمه ی برگ پیش روی وی گذاشت. وقتی شوهر دلمه ها را ورانداز

کرد، رو به زنش کرد و گفت: این همان شله ی دیروز است که چاقچور

پوشیده و چادر به سر کرده آمده است؟

[ ۱۳٩۱/۱۱/۱۸ ] [ ٩:٢٠ ‎ق.ظ ] [ مهدی نوایی ]

چند تن از اصحاب امام صادق (ع) به علت علاقه و ارادت به آن حضرت تحت تعقیب قرار گرفتند و هارون با روشهای مختلف می خواست آنها را از بین ببرد. این عده از حضرت کسب تکلیف کردند امام جعفر صادق (ع) جواب آنها را با یکی از حروف الفبایی دادند و آن حرف ج بود یعنی به طور رمز و سر بسته پیام دادند که: جیم شوید. سوال کنندگان مجاز نبودند، بیش از این از حضرت توضیح بخواهند زیرا جاسوسان خلیفه مراقب بودند لذا پیام اختصاری حضرت را با همان اختصار که دریافت کرده بودند به اطلاع علاقه مندانش در بغداد رسانیدند .هر کدام از آنان پیام امام صادق (ع) را به زعم خویش تعبیر کرده و بدان وسیله از دست هارون نجات یافتند. بعضی ها حرف ج را جلاء وطن دانسته عراق را ترک گفتند. عده ای منظور حضرت را جبل استنباط کرده و به کوهستان ها پناه بردند ولی بعضی حرف ج را به جنون تعبیر کرده بر اسب چوبین سوار شده خود را به دیوانگی زدند.

[ ۱۳٩۱/۱۱/۱۸ ] [ ۸:٤٠ ‎ق.ظ ] [ مهدی نوایی ]

گرگ پیری بود که در دوران زندگی اش حیوانات زیادی را خورده و به دیگران هم زیان فراوان رسانده بود. روزی تصمیم گرفت برای اینکه خداوند از اعمال گذشته اش چشم پوشی کند و او را ببخشد به حج برود و توبه کند. در راه گرسنه شد، به اطرافش نگاه کرد الاغی را در حال چریدن دید، پیش او رفت و گفت: می خواهم به حج برم و توبه کنم، اما خیلی گرسنه ام از شما می خواهم که در این ثواب با من شریک بشوی! الاغ گفت: از دست من چه کاری بر می آید؟ گرگ گفت: اگه خودت را قربانی این راه بکنی، هم من می تونم از گوشت تو سیر شوم و از گرسنگی نجات پیدا کنم، هم دیگران از گوشت تو می خورند و سیر می شوند و این کار ثواب زیادی دارد و خداوند هم گناهت را می بخشد. الاغ برای نجات جان خودش به فکر حیله افتاد و رو به گرگ کرد و گفت: عمو گرگ! من آماده ام که در این کار خیر شرکت کنم و خودم را قربانی کنم اما دردی دارم که چندین سال است که زجرم می دهد از تو  می خواهم دردم را چاره کنی ، بعد مرا قربانی کنی گرگ پرسید: دردت چیست؟ حتما چاره اش می کنم، اگر هم نتوانستم پیش عمو روباه می روم تا درد تو را علاج کند الاغ گفت: چه بگویم چند سال قبل پیش یک نعلبند نادان رفتم که سم هایم را نعل بزند اما نعلبند نادان، نعل را اشتباهی روی گوشت پایم زد و این درد از آن روز مرا زجر می دهد، تو را به خدا بیا نزدیک زخم هایم را نگاه کن! گرگ گفت: بذار نگاه کنم الاغ پایش را بلند کرد در همین حال که گرگ می خواست زخم پای او را ببیند، از فرصت استفاده کرد و چنان لگد محکمی به سر گرگ زد که مغزش بیرون ریخت. گرگ که داشت می مرد به خودش می گفت: آخر! پدرت نعلبند بود یا مادرت، ترا چه به نعلبندی؟! الاغ هم از خوشحالی نمی دانست چکار کند، هی می رقصید و به گرگ می گفت: توبه گرگ مرگه!

[ ۱۳٩۱/۱۱/۱٧ ] [ ٩:۱٩ ‎ق.ظ ] [ مهدی نوایی ]

طلب کاری روزی تصمیم جدی به گرفتن طلبش گرفت. با خنجر به در خانه ی بدهکار رفت و با خود گفت که اگر خون هم ریخته شود، آن را باید دریافت بکند. بدهکار که وضع را وخیم دید، گفت: چه به موقع آمدی هم اکنون در فکرت بودم و با عذرخواهی از این تاخیر، اما در عوض همه اش را یک جا تقدیم می کنم، طلبکار را آرام گردانید. طلبکار دست خود را برای دریافت طلب به طرف او دراز می کرد. بدهکار گوسفندانی را که جلوی خانه اش می گذشتند، نشان داد و گفت: این گوسفندان در رفت و برگشت چیزی از پشمشان به خار و خاشاکی گیر می کند، از همین امروز آن ها را جمع می کنم و به قدر کفایت که شد، می ریسم و به رنگرز می دهم تا رنگ بکند. آن گاه دار قالی تهیه می کنم، زن و بچه هایم را می گذارم تا آن را ببافند. آنگاه آن را می فروشم، سپس برای عروسی دخترم که دم بخت است جهزیه خریده، خرج زیارتی که به گردن دارم کنار می گذارم، بقیه اش هر چه ماند دو دستی تقدیم می نمایم. طلب کار که آن مهملات را شنید از فرط ناراحتی به خنده درآمد. چون بدهکار این خنده را دید، گفت: طلب و پولت را به این نقدی گرفتی تو نخندی...!

[ ۱۳٩۱/۱۱/۱٥ ] [ ٩:۳۳ ‎ق.ظ ] [ مهدی نوایی ]

شاعری شعر زیبایی پیش شاهی خواند. شاه از اشعار شاعر خوشش آمد

و دستور داد هزار دینار به او بدهند. شاعر برای گفتن صله ی اشعار خود چند

دفعه به خزانه دار مراجعه کرد و او تعلل می کرد. عاقبت شاعر با ناراحتی

شکایت وی را پیش شاه برد و گفت: خزانه دار در پرداخت امر شاه تاخیر

می کند. شاه گفت: تو حرفی زدی من خوشم آمد، من هم حرفی زدم تو

خوشت آمد، این خوشی به آن خوشی در! چرا دیگر پول بدهم؟!

[ ۱۳٩۱/۱۱/۱٤ ] [ ۱٠:٢۳ ‎ق.ظ ] [ مهدی نوایی ]

مردی روزی در یکی از خیابانها طفل خردسالی را دید که مقداری پول در

دست داشت و آن ها را بالا و پایین می انداخت و با آن ها بازی می کرد. به

کودک گفت: بچه جان، یکی از این ها را به من بده. طفل که بسیار زیرک بود

گفت: قدری صدای خر در بیاور تا بدهم.

مرد به این سوی و آن سوی خیابان نگاه کرد و همین که کسی را در آن

نزدیکی ندید، صدای خر را درآورد و سپس گفت: حالا به عهد خود وفا کن.

کودک گفت: تو به این خریت فهمیدی که این ها چیز خوبی است ولی من که

آدمم نفهمیدم!

[ ۱۳٩۱/۱۱/۱۱ ] [ ۱٠:٢٠ ‎ق.ظ ] [ مهدی نوایی ]

 

جوانی را برای شاگردی پیش آهنگری بردند، استاد آهنگر گفت: دم آهنگری

را بدم! شاگرد مدتی دم را دمید، خسته شد؛ گفت: استاد اجازه میدی بنشینم

و بدمم؟ استاد گفت: بنشین باز مدتی دمید و خسته شد، گفت: استاد!

اجازه میدی دراز بکشم و بدم! بعد از مدتی باز خسته شد؛ گفت: استاد

اجازه میدی بخوابم و بدمم؟ استاد گفت: ((توبدم،بمیر و بدم))

[ ۱۳٩۱/۱۱/٩ ] [ ٩:٥۸ ‎ق.ظ ] [ مهدی نوایی ]

 

تنبلی در آفتاب خوابیده بود. گفتند: برخیز و برو در سایه بخواب. گفت: لازم نیست،

یک ساعت دیگر سایه خودش می آید.

[ ۱۳٩۱/۱۱/۸ ] [ ۸:٤٤ ‎ق.ظ ] [ مهدی نوایی ]

شاه عباس صفوی برای تفریح، خانه ای تاسیس کرد و دستور داد که تنبل ها را در آنجا نگهداری کنند و لوازم زندگیشان را تهیه کنند. رفته رفته عده ی سکنه ی تنبل خانه زیاد شد. به حدی که هم جا تنگ شده بود و هم مخارج زیاد. شاه به مشاور خود گفت: برای کم کردن عده ی تنبلان چاره ای بیندیشید. مشاور  این طور صلاح دید که برای تشخیص تنبل های حقیقی از تنبل نماها، همه را به حمامی ببرند و در و منافذ حمام را ببندند و آتش حمام را به تدریج زیاد کنند تا به سر حد سوزندگی برسد، ناچار تنبل ها تاب حرارت را نمی آورند و از حمام بیرون می روند و تنبل حقیقی کسانی اند که تا به آخر در حمام می مانند و از شدت تنبلی بیرون نروند. شاه این راه حل را پسندید و دستور داد آن را اجرا کنند. در نتیجه تمام تنبل ها از حمام فرار کردند. فقط دو نفر باقی ماندند که روی سنگ های سوزان کف حمام خوابیده بودند. یکی ناله می کرد و می گفت: آه سوختم. آن دیگری که از شدت تنبلی حال ناله و فریاد را هم نداشت، گاهی با صدای ضعیف می گفت: بگو رفیقم هم سوخت.

[ ۱۳٩۱/۱۱/۳ ] [ ۱٠:٢۳ ‎ق.ظ ] [ مهدی نوایی ]

 

شخصی شبی سرد زیر لحاف خوابیده بود. از کوچه صدای دعوا و هیاهویی

شنید. لحاف را بر سر کشید و بیرون رفت تا ببیند چه خبر است. هیاهو کنندگان

که چند نفر مست بودند، چون او را دیدند، لحاف را از سرش کشیدند و فرار

کردند. شخص به خانه برگشت. زنش پرسید: چه خبر بود؟ گفت: تمام دعواها

سر لحاف من بود.

[ ۱۳٩۱/۱۱/٢ ] [ ۸:٢۳ ‎ق.ظ ] [ مهدی نوایی ]

دختری عاشق جوانی بود و همواره در آتش عشق و دوری او می سوخت به این امید بود که شاید روزی به او برسد. دختر هر روز کارش این بود که ظرفی ماست را به یکی از دکان های محله برای فروش ببرد. ناگاه آن جوان، مرد. وقتی خبر مرگش به دختر رسید، دختر از ناراحتی مثل مار بر خود می پیچید ولی از ترس پدر و مادرش جرات گریه کردن نداشت. فردای روزی که خبر مرگ معشوق را شنیده بود، ظرف ماست را بر سر گذاشت و به طرف دکان روان شد. چون قدری راه رفت عمدا پای خود را به زمین، گیر داد و ظرف ماست را به زمین انداخت و بالای سر آن نشست. در ظاهر به بهانه ی شکستن ظرف و ریختن ماست و در واقع در غم آن جوان شروع کرد به گریه تا کمی دلش سبک شود. در این گیر و دار چند فقیر و گرسنه سر رسیدند و مشغول لیسیدن ماست ها شدند. پیر مردی دانا که این جریان را دیده بود گفت:

تغاری بشکند ماستس بریزد   جهان گردد به کام کاسه لیسان

[ ۱۳٩۱/۱۱/٢ ] [ ٧:۳٤ ‎ق.ظ ] [ مهدی نوایی ]

در قدیم زائران تهرانی که برای زیارت به شهر ری می رفتند پس از زیارت شب

را در شهر ری توقف نمی کردند و به تهران باز می گشتند و ساکنان شهر ری

با اطلاع از این موضوع از زائر تهرانی دعوت می کردند و چنین می گفتند که:

تو را به این حضرت، شب را در منزل بمان و چون دعوت شونده ناگزیر از

مراجعت بود لذا تعارف آن شاه عبدالعظیمی جنبه عملی نداشت و

نمی توانست مورد قبول واقع شود.

[ ۱۳٩۱/۱٠/۳٠ ] [ ۱٠:٤۳ ‎ق.ظ ] [ مهدی نوایی ]

کلاغی روی شاخه ی  درختی نشسته و قالب پنیری در منقار داشت. روباهی رسید و او را دید و به خیالش افتاد که حیله ای به کار برد و قالب پنیر را به دست بیاورد. پیش رفت و سلام کرد و گفت: خدا مرحوم پدرتان را رحمت کند، چه آوازی خوبی داشت، چقدر من فیض ی بردم وقتی چشم ها را بر روی هم می گذاشت و با لحنی خوش تر از آهنگ بلبل آواز می خواند؛ اگر می شود لطفی کنید و نمونه ای از مهان نوازی پدر بزرگوار خود را انجام دهید و با آواز خوش و دلکش، ما را به فیض برسانید. کلاغ احمق از سخنان تملق آمیز روباه حیله گر فریب خورده بود و چشم ها را بست و منقار را باز کرد تا برای او آواز بخواند که ناگاه قالب پنیر از منقارش افتاد روباه آن را به تندی برداشت و گفت: ببخشید مقصودم شنیدن آواز نبود بلکه می خواستم بدانی که تا ابله در جهان هست، مفلس در نمی ماند.

[ ۱۳٩۱/۱٠/٢٧ ] [ ۸:۳٠ ‎ق.ظ ] [ مهدی نوایی ]

یکی از مراسم جالب که در بعضی از عیدها و جشن ها اجرا می شد، این بود که دلقکی لباس خنده دار می پوشید که داخل و لابه لای آن لباس پر از پنبه بود و قسمت ها لخت بدن او هم پوشیده از گلوله های پنبه ای بوده است که دلقک را به صورت پهلوان نشان می داد. این پهلوان با یک نفر پنبه زن، که کمانی در دست داشت در مقابل تماشاچیان به رقص و پایکوبی می پرداخت و پنبه زن، در حال رقص کم کم پهلوان پنبه را با زدن کمان برهنه می کرد و این عمل را تا زمانی ادامه می داد که تمام پنبه های تن او برباد می رفت و چهره واقعی و اندام نحیف و استخوانیش نمودار می گردید. در واقع پهلوان پنبه از علایم پهلوانی جز پنبه های گلوله شده که او را به صورت یک پهلوان با سینه های برجسته و بازوان ستبر نشان می داد نشانی دیگر نداشت، به ناچار در مقابل خنده تماشاچیان از صحنه خارج می شد و نوبت به پهلوان واقعی می رسید که وارد میدان شوند.

[ ۱۳٩۱/۱٠/۱٩ ] [ ۱۱:۱۸ ‎ق.ظ ] [ مهدی نوایی ]

 

دو بچه با هم دعوا می کردند. پدرانشان دخالت کرده، پس از جنگ مفصلی،

خونین و مالین به پیش قاضی رفتند. هنوز آن ها از محاکمه باز نگشته، بچه ها

را با هم مشغول بازی دیدند

[ ۱۳٩۱/۱٠/۱۸ ] [ ۱٠:٠۸ ‎ق.ظ ] [ مهدی نوایی ]

مامور عباسی به حمام رفت و در نقطه ای نشست و به سلمانی امر کرد که سر او را بتراشد. سلمانی در موقع سر تراشیدن از مامور تقاضا کرد که دختر خود را به او بدهد. مامور متغیر شد و از چنین جسارتی از شخص سلمانی نسبت به خود تعجب کرد. و از خجالت این موضوع را به کسی نگفت. این قضیه چند مرتبه تکرار شد، بالاخره مامون جریان را با یکی از مشاوران خود نقل کرد. او گفت: باید در زیر آن محلی که سلمانی می ایستد و به سر تراشیدن مشغول می شود گنجی باشد، این گستاخی و جسارت در او پیدا می شود و دلیل صحت این مطلب این است که هرگاه خلیفه جای خود را در حمام تغییر دهد، چنین سخن جسورانه از سلمانی نشنود. مامون امتحان کرد و همان طور شد. آنگاه دستور داد زمین آن محل را کندند و گنج بزرگی در آن جا کشف کردند.

[ ۱۳٩۱/۱٠/۱٧ ] [ ۱٠:٠٢ ‎ق.ظ ] [ مهدی نوایی ]

روزی شاه عباس از راهی می گذشت. درویشی را دید که روی گلیم خود خوابیده و چنان خود را جمع کرده که به اندازه ی گلیم خود درآمده است. شاه دستور داد یک مشت سکه به درویش دادند. درویش شرح ماجرا را برای دوستان خود گفت. در میان آن جمع درویشی بود، به فکر افتاد که او هم از انعام شاه نصیبی ببرد. به این امید سر راه شاه پوست تخت خود را پهن کرد و به انتظار بازگشت شاه نشست. وقتی که اسب شاه از دور پیدا شد، روی پوست خوابید و برای این که نظر شاه را جلب کند هر یک از دست ها و پاهای خود را به طرفی دراز کرد. یه طوری که نصف بدنش روی زمین بود. در این حال شاه به او رسید و او را دید و فرمان داد تا آن قسمت از دست و پای درویش را که از گلیم بیرون مانده بود، قطع کنند. یکی از همراهان شاه از او سئوال کرد: که شما هنگام رفتن درویشی را در این مکان خوابیده دیدید و به او انعام دادید، اما در بازگشت درویش دیگری را که خوابیده، دیدید تنبیه کردید،  چه سری در این کار است؟ شاه فرمود: درویش اولی پای خود را به اندازه ی گلیم خود دراز کرده بود، اما درویش دومی پایش را از گلمیش بیشتر دراز کرده بود.

[ ۱۳٩۱/۱٠/۱٢ ] [ ۸:۱٥ ‎ق.ظ ] [ مهدی نوایی ]

 

مردی با خشم به دیگری فرمان داد: پدر سوخته! این یک شاهی را بگیر

با من برویم سر کوه هیزم بیاوریم! گفت: به کدام دلخوشی؟ به اخلاق

خوشت، به مزد زیادت، یا به راه نزدیکت؟

[ ۱۳٩۱/۱٠/۱۱ ] [ ۸:٤٢ ‎ق.ظ ] [ مهدی نوایی ]

ابلهی شیطان را در خواب دید. ریش او را محکم گرفت و چند سیلی سخت

در بنا گوش او بنواخت و گفت: ای معلون ریش خود را به تزویر بلند کرده ای

که مردمان را فریب بدهی؟ همین الان تو را به سزایت می رسانم. این

بگفت و خواست سیلی دیگری به او بزند که ناگاه از خواب پرید و ریش خود

را در دست خود دید و به خود خندید.

[ ۱۳٩۱/۱٠/٩ ] [ ۸:۳٧ ‎ق.ظ ] [ مهدی نوایی ]

روباهی از خانه ی پیرزنی خروسی دزدید و به دندان گرفته می برد. پیرزن

فریاد می زد: روباه، خروس یک منی مرا برد. در همین حال روباهی دیگر

از راه رسید، روباه اول خواست به او بگوید که ببین این زن چه دروغی

می گوید؟ این خروس نیم من هم نیست! که خروس از دهانش افتاد،

آن یکی روباه آن را به دهان گرفت و فرار کرد و در حالی که دندان هایش

را به گردن خروس می فشرد گفت: بگو پای من دو من حساب کنند!

[ ۱۳٩۱/۱٠/٦ ] [ ۸:٥٥ ‎ق.ظ ] [ مهدی نوایی ]

 

شخصی به نام اخفش در هنگام مباحثه به قدری سماجت به خرج می داد

که دوست هم بحثش را خسته می کرد؛ در نتیجه هیچ کس حاضر نبود

با او مباحثه کند. اخفش به ناچار بزی را تربیت کرد و مسایل علمی را مانند بک

همدرس و همکلاس برای بز می گفت و از آن حیوان زبان بسته تصدیق

می خواست! این بز طوری تربیت شده بود که در مقابل صحبت های اخفش

سر و ریش تکان می داد و حالت تصدیق و تایید به خود می گرفت.

[ ۱۳٩۱/۱٠/٥ ] [ ٩:٥٦ ‎ق.ظ ] [ مهدی نوایی ]

شخصی از جوانی خواست تا صندوق شیشه اش را به دوش کشیده از پلکان بلندی به بالا خانه اش ببرد. جوان گفت: برای من چه فایده دارد؟ صاحب صندوق گفت: سه نصیحت به تو خواهم کرد که سرمایه ی خیر دنیا و آخرتت باشد. جوان قبول کرد و صندق را حمل نمود. از دو پله که بالا رفت، ایستاد و گفت: نصیحت اولی را بگو. صاحب صندوق گفت: اگر کسی گفت نسیه بهتر از نقد است بشنو و باور مکن. جوان چند پله دیگر بالا رفت و گفت: نصیحت دوم را بگو گفت: اگر کسی گفت پول سیاه بهتر از پول سفید است بشنو و باور مکن. مجددا جوان چند پله ای که بالا رفت ایستاد و گفت: نصیحت سوم را بفرما. گفت: اگر کسی گفت نخود آب بهتر از چلوکباب است بشنو و باور مکن. جوان دو سه پله دیگری را که باقیمانده بود طی کرده، وقتی به آخرین پله رسید ایستاد و به صاحب صندوق گفت: من هم می خواهم نصیحتی به تو بکنم! صاحب صندوق گفت: بگو. جوان شانه خود را از زیر بار خالی کرده صندوق افتاد و در اثنای افتادن و زمین خوردن صندوق شیشه، گفت: اگر کسی گفت در این صندوق یک شیشه ی سالم باقی مانده است بشنو و باور مکن.

[ ۱۳٩۱/۱٠/٢ ] [ ٢:٠۸ ‎ب.ظ ] [ مهدی نوایی ]

پسری در پارچه فروشی کار می کرد. نامزد پسر به در دکان پارچه فروش آمد و وقتی چشمش به پارچه ها و دستمال های قشنگی که در دکان بود افتاد. از پسر خواست یکی از دستمال ها را به او بدهد. پسرک به هر زبانی که خواست نامزدش را از این کار منصرف کند نتوانست. سرانجام دو تا از دستمال ها را به او داد. بعد از رفتن دختر، پسر به خود آمد و گفت: این چه کاری بود که کردم؟ حالا چه خاکی به سرم کنم؟ اگر بگویم نسیه دادم، می گوید چرا؟ اگر بگویم فروخته ام، پولش را می خواهد. خلاصه آن پسر بی عقل نقشه ای کشید که دکان را آتش بزند تا صاحب دکان از ماجرای دستمال بویی نبرد. دکان را به آتش کشید. چند لحظه ای نگذشت که آتش به حجره ها و دکان های دیگر هم سرایت کرد و تمام قیصریه طعمه ی آتش شد.

[ ۱۳٩۱/٩/٢۸ ] [ ۸:۳۱ ‎ق.ظ ] [ مهدی نوایی ]

 

یکی کنار دوستش نشسته بود، بادی بی اختیار از او جدا شد. چارپایه را به

این سو و آن سو کشید که صدا از این بود.  دوستش گفت: آوازش را نیکو

تدبیری فرمودی، تو را به خدا برای بویش چاره ای کن که سخت

ناخوش است!

[ ۱۳٩۱/٩/٢٧ ] [ ۸:٤٦ ‎ق.ظ ] [ مهدی نوایی ]

 

شخصی خواست از برادر خود بزغاله ای بخرد. برادر گفت: قیمت هر

بزغاله هفتصد دینار است، آن شخص گفت: بین من که برادرت هستم

با سایر مشتریان فرقی بگذار و به من ارزان تر بده! برادر گفت: برادری...

[ ۱۳٩۱/٩/٢٦ ] [ ۸:٥٥ ‎ق.ظ ] [ مهدی نوایی ]

در شهری دو برادر بودند که در کوچه های کم رفت و آمد روبروی هم می

ایستادند و هر وقت کسی به آن کوچه وارد می شد، با مشت به سرو

کله ی یکدیگر می زدند. چون آن شخص عابر می خواست آن ها را از یکدیگر

جدا کند، او را مورد دستبرد قرار می دادند، و چون خیلی از مردم دل رحم،

فریب جنگ زرگری یا جنگ بازاری آن دو برادر را خورده بودند، می گفتند:

برادران جنگ کنند، ابلهان باور کنند.

[ ۱۳٩۱/٩/٢٥ ] [ ۱٠:۱٠ ‎ق.ظ ] [ مهدی نوایی ]

تاجر ثروتمندی قاطری داشت، که در اثر مواظبت زیاد غلامان، خیلی چاق شده بود و تاجر این قاطر را موقعی سوار می شد که به مسافرت های دور می رفت. روزی قاطر را پیش نعل بند بردند تا نعلش را تازه کنند. ولی حیوان نگذاشت که به پاهایش نعل بزند و چند نفر را هم لگد زد. تاجر که خیلی قاطرش را دوست می داشت قصه را برای دوستش گفت. دوستش گفت: هیچ ناراحتی ندارد. آن وقت دوست تاجر با همراهی او به طویله ای رفتند، که الاغی در آنجا بود که از فرط بارکشی خسته و پیر شده بود و از دم تا سم مجروح بود و از گرسنگی داشت می مرد. به دستور دوست تاجر، غلامها الاغ را به دکان نعل بندی بردند که قاطر در آنجا بود. دوست جهان دیده تاجر، پیش رفت و الاغ را به قاطر که از فیس و افاده می خواست پر در بیاورد نشان داد و گفت: به پدرت احترام بگذار مگه تو پدرت را نمی شناسی؟ قاطر از دیدن این چنین پدری(الاغ) و شناختن او خجالت کشیده بود، سرش را پایین انداخت و گذاشت نعلش کنند.

[ ۱۳٩۱/٩/٢٢ ] [ ٧:٥٢ ‎ق.ظ ] [ مهدی نوایی ]

 

احمقی خر خود را گم کرده بود با صدای بلند شکر می گفت. عابری به او گفت:

ای بیچاره خرت گم شده است ، دیگر چه جای شکر کردن است؟ جواب داد:

شما متوجه نیستید: پرسید: چرا؟ جواب داد: برای این که وقتی که خرم را

بردند، خودم روی آن سوار نبودم، وگرنه چهار روز بود که با هم با او گم

شده بودم!

[ ۱۳٩۱/٩/٢۱ ] [ ۱٠:٥٠ ‎ق.ظ ] [ مهدی نوایی ]

 

فردی که سبیل های پرپشت و تابیده داشت از کوچه می گذشت بچه ای را

دید که چاقویی از نوع چاقوهای معروف آن روز در دست داشت با خود فکر کرد

که چگونه چاقو را از بچه بگیرد، بادی بر سبیل خود انداخت و چشم ها

برافروخت و به صورت بچه خیره شد که بدین وسیله بچه بترسد و چاقو را

انداخته، فرار کند. بچه فورا به او گفت: نترس گوشت را نمی برم. مرد

سبیلش را در دهان گرفت و فرار را بر قرار ترجیح داد.

[ ۱۳٩۱/٩/٢٠ ] [ ۱٠:٤٢ ‎ق.ظ ] [ مهدی نوایی ]

یکی از سیاستمداران به فرزندش که معاونت یکی از وزارتخانه ها را بر عهده گرفته بود از باب نصیحت گفت: فرزندم، مردمداری در این کشور بسیار مشکل است زیرا توقعات مردم حد و اندازه ندارد و با مقررات و قوانین وضع شده تطبیق نمی کند. مرد سیاسی و اجتماعی لازم است با مردم به صورت کجدار و مریز رفتار کند تا هم خلافی از تو سر نزند و هم کسی را نرنجانده باشد. به تو عزیزم نصیحت می کنم که در مقابل پاسخ هر درخواست با نهایت خوشرویی بگو: بله، بله. زیرا مردم از شنیدن جواب مثبت آن قدر خوششان می آید که هر اندازه وقت بگذرانی، تاخیر در انجام مقصود خویش را در مقابل آن بله می شمارند. فرزند مورد بحث در پست معاونت وزارتخانه مزبور نصیحت پدر را به کار بست و در نتیجه قسمت مهمی از مشکلات و توقعات روزمره را با گفتن کلمه بله مرتفع می کرد. از قاضا روزی پدر یعنی همان ناصح خیر خواه راجع به مطالب مهمی به فرزندش تلفن کرد و خواست کاری برایش انجام دهد. فرزند به صحبت های پدرش کاملا گوش داد و در پاسخ هر جمله با کمال ادب و تواضع گفت: بله، بله قربان! پدر هر قدر اصرار کرد تا جواب صریحی بشنود پسر کماکان جواب می داد: بله. کاملا متوجه شدم چه می فرمایید، بله، بله! بالاخره پدر از کوره درفت و در نهایت عصبانیت فریاد زد: پسر، این دستور العمل را من به تو یاد دادم. حالا با همه بله. با من هم بله؟

[ ۱۳٩۱/٩/۱٩ ] [ ۸:٢٤ ‎ق.ظ ] [ مهدی نوایی ]

شبی هنگام خواب، صاحب خانه متوجه دزدی شد که وارد خانه شده است.

صاحب خانه با زیرکی و به دروغ، به همسرش گفت مقداری پول در چاه داخل

حیاط پنهان کرده ام تا از دست دزدان در امان باشد، دزد که صدای صاحب خانه

را شنید فریب حرف صاحب خانه را خورد و خوشحال به داخل چاه رفت،

سپس صاحب خانه به زنش گفت خانم چون هوا خیلی گرم است امشب

رختخواب را در حیاط روی در چاه پهن کن، دزد که در پی یافتن پول به داخل

چاه رفته بود هنگامی که از یافتن پول نا امید شد خواست که از چاه بیرون

بیاید، اما دید که صاحب خانه روی در چاه خوابیده و به همسرش وعده خرید

طلا می دهد و می گوید برای تو چنین و چنان می کنم، دزد از داخل چاه بلند

فریاد زد، آهای زن صاحب خانه، من با طناب شوهرت به چاه رفتم، اما تو

مواظب باش با طناب او در چاه نروی. بدین ترتیب دزد به دام افتاد.

[ ۱۳٩۱/٩/۱۸ ] [ ۸:٤٠ ‎ق.ظ ] [ مهدی نوایی ]

شخصی تصمیم گرفت داخل حمام زنانه شود و مخفیانه آن ها را نگاه کند.

پیش خود گفت: اگر مرا ببینند مرا نزد حاکم می برند و حاکم دستور می دهد

که مرا با چوب بزنند یا حبس کنند و این هر دو قابل تحمل است. خیال خود

را به موقع اجرا گذارد. او را گرفتند و نزد حاکم بردند. حاکم گفت: سرش را

ببرید. مقصر گفت: این یکیش را نخوانده بودم. حاکم مقصودش را از این

سخن پرسید. مقصر چگونگی را بیان کرد. حاکم که از حرف او خنده اش

گرفته بود، از خونش گذشت و دستور داد که او را آزاد کنند.

[ ۱۳٩۱/٩/۱۳ ] [ ٩:٤٧ ‎ق.ظ ] [ مهدی نوایی ]

مردی خواست به حمام برود از دکان نزدیک حمام حشیش خواست و بر کیفیت

آن تاکید کرد و گفت حشیشی به من بده که به اصطلاح گل کند و مرا از

خود بیخود سازد. چون حشیش را در حمام مصرف کرد با خود فکر کرد که

حشیش اثر نکرده است و آن را ناشی از بدی حشیش دانست. با عصبانیت

لخت و بی لنگ از حمام خارج شد تا به دم حشیش فروش رسید. در

حالی که مردم برای دیدن او جمع شده بودند، با اعتراض گفت: این

حشیش تو خوب نیست و گل نمی کند! دکان دار در حالی که بدن لخت

او اشاره کرد گفت: اگر این گل نکرده حشیش است، تا گل کرده اش

چه باشد!

[ ۱۳٩۱/٩/۱٢ ] [ ۸:۳٩ ‎ق.ظ ] [ مهدی نوایی ]

.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

کارشناس روابط عمومی----- گواهی نامه مدیر تور------ گواهی نامه فنون مذاکره------ گواهی نامه زبان بدن------- گواهی نامه +Network
لینک های مفید
صفحات اختصاصی
امکانات وب
RSS Feed

Google

در اين وبلاگ
در كل اينترنت
فونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا ساز


Free Page Rank Tool