کشکول

1-مردی زمینش را به مبلغی فروخت و در برابر آن اسبی خرید.

حکیمی به او رسید و گفت:

((دانستی که چه معامله ای کردی؟

چیزی را که به آن می دادی و در برابرش جو می گرفتی،با چیزی عوض کردی که باید به آن جو بدهی و در برابرش سرگین بگیری!))

2-سلطانی به معلم فرزندش گفت:

((پیش از آنکه به فرزند من خواندن و نوشتن بیاموزی،به او شنا کردن را یاد بده. زیرا اگر خواندن و نوشتن را نیااموخت،یکی دیگر می تواند به جای او بخواند و بنویسد. اما اگر در دریا غرق شود،کسی به جای او نمی تواند شنا کند!))

3-یکی از پیامبران دعا می کرد و می گفت:((پروردگارا!محبتی کن و زبان بد گویان را که علیه من دراز است،کوتاه فرما...))

ندایی از سوی پروردگار آمد که:((این کاری را که می خواهی،من برای خودم هم انجام ندادم؛تا چه رسد که برای تو انجام دهم!))

4-یکی از یکی دیگر در خواست کرد،تا مبلغی را با مهلت یک ماهه به او قرض دهد.

آن یکی گفت:(( اکنون مبلغی را که می خواهی ندارم؛ اما می توانم به جای یک ماه به تو یک سال مهلت بدهم!))

5-شیر و گرگ و روباهی،گوره خر و آهو و خرگوشی را شکار کردند. شیر به گرگ دستور داد تا شکارها را تقسیم کند.

گرگ گفت:(( گوره خر برای تو، آهو برای من و خرگوش برای روباه.))

شیر ناراحت شد و گرگ را با چنگال هایش خون آلود کرد. سپس به روباه دستور داد تا شکارها را تقسیم کند.

روباه گفت:((خوشبختانه شکارها تقسیم شده اند. گوره خر برای صبحانه شما، آهو برای نهار شما و خرگوش هم برای شام شما.))

شیر گفت:((چطور به این گونه تقسیم کردن پی بردی؟))

روباه گفت:(( از جامعه سرخ رنگی که بر تن گرگ کردید!))

6-عربی شتر خود را گم کرد. سوگند خورد که اگر آن را پیدا کند، به یک درهم بفروشد. از اتفاق، شتر را پیدا کرد و دلش راضی نشد که آن حیوان را به یک درهم بفروشد.

گربه ای را به گردن شتر آویزان کرد و در کوچه و بازار فریاد زد:(( شتر به یک درهم و گربه پانصد درهم به فروش می رسد و هر دو را هم با هم می فروشم...))

یکی از همان جا رد شد. گفت:((شتر ارزان قیمتی است، اما اگر بدون گردن بند باشد!))

7- بزغاله ای بالای پشت بامی رفته بود. در آن هنگام،گرگی از کنار آن خانه عبور می کرد.

بزغاله به وی ناسزا گفت. گرگ به بزغاله گفت:(( تو به من ناسزا نمی گویی. بلکه آن جای بلندی که بر بالای آن ایستاده ایی، به من ناسزا می گوید!))

/ 0 نظر / 5 بازدید