حکایت نسیه

مردی به نزد حلوا فروشی رفت و گفت:

مقداری حلوای نسیه به من بده
حلوا فروش قدری حلوا برایش در کفه ترازو گذاشت و گفت:
«امتحان کن ببین خوب است یانه.»

مرد گفت: «روزه ام باشد موقع افطار»

حلوا فروش گفت: هنوز ۱۰ روز به ماه رمضان مانده؛
چطور است که حالا روزه گرفته ای؟
مرد گفت: قضای روزه پارسال است.

حلوا فروش حلوایش را از کفه ترازو برداشت و گفت:
«تو قرض خدا را به یک سال بعد می اندازی
قرض من را به این زودی ها نخواهی داد.»

من به تو حلوا نمی دهم.

/ 0 نظر / 7 بازدید