داستان درنگ

روزی دوستی به دیدنم آمد و مهمان ناخوانده ای را به من هدیه داد.
یک گُل که نه طرز رسیدگی از آن را بلد بودم و نه مسٸولیت نگهداری اش در آن برُهه در توانم بود.
هر چه بود قدمش روی چشمانم بود و از آن به بعد می بایست بخشی از وقتم را به نگهداری ازش اختصاص می دادم.
از فردایش دست به کار شدم و هر روز آبش می دادم و برای تنوع جایش را عوض می کردم تا بعد از چند روز دیدم که برگ هایش می ریزند..
جا خوردم! بهتر است بگویم ناراحت شدم..
من این همه بهش می رسیدم! پس چرا برگ هایش می ریخت؟!
از فردایش تصمیم گرفتم دیر به دیر بهش آب بدهم، بیشتر در معرض نور آفتاب بگذارمش، اما باز جواب نداد و برگ هایش همچنان می ریخت!
بعد از مدتی تحقیق متوجه شدم که چه میزان آب برایش لازم بود و بیش از حد آب دادن و کم آب دادن فقط خشک ترش می کرد..
در واقع مدتی طول کشید تا یاد گرفتم که هر گُل بنا به ریشه و ظرفیتش رسیدگی خاصی می خواهد که من بخاطر عدم شناختم تقریبا گُل را به پژمردگی رسانده بودم..

مدت ها طول کشید تا دریافتم،
همیشه فرو ریختن برگ ها بخاطر طبیعت شان نیست..
گاهی برگی زرد می شود،
گاهی آدمی از زندگی مان می رود،
زیرا خودمان نحوه ی رسیدگی درستش را بلد نبودیم...

/ 0 نظر / 217 بازدید