حکایتی زیبا از "مثنوی معنوی"

مرد کری بود که می خواست به عیادت همسایة مریضش برود. با خود گفت: من کر هستم. چگونه حرف بیمار را بشنوم و با او سخن بگویم؟

او مریض است و صدایش ضعیف هم هست. وقتی ببینم لبهایش تکان می خورد. می فهمم که مثل خود من احوالپرسی می کند.

کر در ذهن خود, یک گفتگو آماده کرد. اینگونه:

من می گویم: حالت چطور است؟ او خواهد گفت(مثلاً): خوبم شکر خدا بهترم.

من می گویم: خدا را شکر چه خورده ای؟ او خواهد گفت(مثلاً): شوربا, یا سوپ یا دارو.

من می گویم: نوش جان باشد. پزشک تو کیست؟ او خواهد گفت: فلان حکیم.

من می گویم: قدم او مبارک است. همة بیماران را درمان می کند. ما او را می شناسیم. طبیب توانایی است.

کر پس از اینکه این پرسش و پاسخ را در ذهن خود آماده کرد. به عیادت همسایه رفت. و کنار بستر مریض نشست. پرسید: حالت چطور است؟

بیمار گفت: از درد می میرم. کر گفت: خدا را شکر. مریض بسیار بدحال شد. گفت این مرد دشمن من است. کر گفت: چه می خوری؟

بیمار گفت: زهر کشنده, کر گفت: نوش جان باد. بیمار عصبانی شد. کر پرسید پزشکت کیست. بیمار گفت: عزراییل. کر گفت: قدم او مبارک است.

حال بیمار خراب شد, کر از خانه همسایه بیرون آمد و خوشحال بود که عیادت خوبی از مریض به عمل آورده است.

بیمار ناله می کرد که این همسایه دشمن جان من است و دوستی آنها پایان یافت.

از قیاسی که بکرد آن کر گزین
صحبت ده ساله باطل شد بدین

اول آنکس کاین قیاسکها نمود
پیش انوار خدا ابلیس بود

گفت نار از خاک بی شک بهتر است
من زنار و او خاک اکدًر است

/ 0 نظر / 20 بازدید