داستان غلام خواجه !!

خواجه ای غلامش را به بازار فرستاد که انگور و انار و انجیر بخرد و زود بیاید.
غلام رفت و دیر آمد و انگور تنها آورد ...
خواجه او را بسیار زد و گفت: چون تو را پی کاری می فرستم باید چند کار کنی و زود بیایی،نه آنکه پی چند کار می روی،دیر بیایی و یک کار کنی.
غلام گفت:به چشم،از این به بعد
بعد از چند روز اتفاقا خواجه مریض شد و او را پی طبیب فرستاد. غلام رفت و زود برگشت و چند نفر همراه خود آورد.
خواجه گفت اینها چه کسانند؟
گفت : تو با من گفتی چون پی کارت فرستم،چند کار بکن و زود بیا.اکنون این طبیب است که جهت معالجه آورده ام، و این غسال است که اگر مردی غسلت دهد،و این آخوند است که بر تو نماز خواند، و این تلقین خوان است،و این قبر کن است و این قرآن خوان‌ !!!

/ 0 نظر / 42 بازدید