داستان ماشین

پدری با دو فرزند کوچکش مشغول قدم زدن در پیاده رو بود.
 
پسر بزرگتر پرسید: پدر جان ما چرا اتومبیل نداریم؟
 
پدر گفت : من یک پدر زن ثروتمند پیر دارم، اگر او فوت کند، ثروتش به مادر زن من خواهد رسید، پس از آنکه مادر زنم هم مرد، ثروت او به ما رسیده و من خواهم توانست که یک ماشین برای خودمان بخرم.
 
 پسر کوچک ، پس از شنیدن حرف پدر گفت: پدر جان، من پهلوی شما خواهم نشست.
 
 پسر بزرگتر با ناراحتی جواب داد : تو  باید عقب بنشینی، جای من در جلو می باشد.
 
دو برادر ناگهان شروع به دعوا و کتک زدن همدیگر کردند.
 
پدر که خیلی عصبانی شده بود، گفت: بیایید پایین ،بچه های بی تربیت.
 
تقصیر من است که شما را سوار ماشین کرده ام.

/ 0 نظر / 20 بازدید